مرگ در همین نزدیکی‌ها

مرگ باید نزدیک باشه

گاهی فکر کردن به اینکه لحظه‌ی دل‌کندن چقدر می‌تونه دشوار باشه یا چقدر ناگهانی و سرزده باشه خیلی ناراحتم می‌کنه

روز مرگ برای هر انسانی می‌تونه متفاوت باشه. برای یکی آزادی، برای یکی جدایی، برای کسانی عذاب‌آور، برای عده‌ای آرزو

من از اون دسته آدم‌هایی هستم که مرگ برام بیشتر ابهامه و فکرش برام سنگینه!

یه رمان خوندم جنازه‌ی نویسنده همه چیزو می‌دید و شرح می‌داد. روحشو به یه هشت‌پا تشبیه کرده بود و این روح بوی زندگی می‌داد و هیچوقت اجازه‌ی رهایی و رفتن بهش نداد

منم جزو اون دست آدمایی هستم که عمیق فکر کردن به آینده بیشتر دردناکه برام

«هدایتی از صادق»

کتاب شه‌چهر

اسم من شه‌چهر است و اسم اصلا مهم نیست. گوشت و پوست و خون دارم و شخصیت رمان خودم هستم. یک منتقد بی‌سواد، بر رمان قبلی‌ام نقد خیلی بدی نوشت که خوشم نیامد. چرا؟ خودم نخوانده‌ام، اما اینجا و آنجا شنیده‌ام که بد نوشته است و همین کافی است.

وارد خانه‌ی منتقد شدم، با تنها دوستم، آدم مطلقن صفر، گنجی.

خانه بو می‌داد.
رفتیم بالا و در یکی از اتاق‌های خواب، منتقد و زنش را گیر انداختیم که از سر و صدا بیدار شده بودند. بله، گنجی می‌تواند در بالا رفتن از پله‌ها و وارد شدن به اتاق خواب سر و صدا راه بیندازد. گلوله‌ای به پیشانی منتقد شلیک کرد. کسی هست که بخواهد بداند با چه مارک اسلحه‌ی کمری؟ چه فرقی می‌کند؟

مغز منتقد به دیوار پاشیده شد و تابلوی عکس رهبر را که بر دیوار آویخته بود، آلوده کرد. تابلو را از دیوار برداشتم و دندان‌های زن در حال جیغ کشیدن را با آن شکستم. خرده شیشه‌ها زبان زن را پاره کرد و خون فواره زد.

زن لباس خواب پوشیده بود. برای آخرین بار. گنجی پرید روی زن و چنگ زد به وسط پاش. فکر نمی‌کنم زن با این وضع به ارگاسم می‌رسید. پستان‌هاش را گاز گرفت. زن مقاومت می‌کرد البته. گنجی چند مشت به بینی زن کوبید. مشت محکم. زن، فکر می‌کنم گیج شد.

سیگاری روشن کردم. گنجی کیرش را از شلوار بیرون آورد. نیمه برخاسته بود. به زحمت فرو کرد به کس زن. به این می‌گویند تجاوز؟ من قاضی نیستم، اما شرط می‌بندم که این واقعا تجاوز بود.

اتاق خواب جوری نبود که خوش‌ات بیاید. حرف دیگری ندارم درباره‌اش بزنم. گفتم: «بیا بریم عوضی. حوصله‌ام سر رفت.» گفت: «موفق نمی‌شوم. با یه زن نیمه‌جون.» گلوی زن را فشار داد و در حال خفه کردن تردید ندارم که به ارگاسم رسید. وقتی دکمه‌های شلوارش را می‌بست، گفت: «یه دکمه‌ی شلوارم افتاد.» گفتم: «خوبه حالا.» به جسد منتقد و زنش نگاه کردم. کسی می‌تواند برایم یک دلیل بیاورد که چرا باید زنده می‌ماندند؟

کسی نیست؟ باشد.

از خانه زدیم بیرون. به گنجی گفتم: «عجیبه که بخاطر یه نقد بد، اینقده می‌تونم عصبانی بشم.»

بزرگ علوی – کتاب چشم‌هایش #1

شهر تهران خفقان گرفته بود، هیچکس نفسش درنمی‌آمد، همه از هم می‌ترسیدند، خانواده‌ها از کسانشان می‌ترسیدند، بچه‌ها از معلمینشان، معلمین از فراشها، و فراشها از سلمانی و دلاک؛ همه از خودشان می‌ترسیدند، از سایه‌شان باک داشتند. همه‌جا، در خانه، در اداره، در مسجد، پشت ترازو، در مدرسه و دانشگاه و در حمام مأمورین آگاهی را دنبال خودشان می‌دانستند. در سینما، موقع نواختن سرود شاهنشاهی همه به دور و بر خودشان می‌نگریستند، مبادا دیوانه یا از جان گذشته‌ای برنخیزد و موجب گرفتاری و دردسر همه را فراهم کند.

کتاب چشم‌هایش
کتاب چشم‌هایش

سکوت مرگ‌آسائی در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد می‌کردند. روزنامه‌ها جز مدح دیکتاتور چیزی نداشتند بنویسند. مردم تشنهٔ خبر بودند و پنهانی دروغهای شاخدار پخش می‌کردند. کی جرأت داشت علناً بگوید که فلان چیز بد است، مگر ممکن می‌شد که در کشور شاهنشاهی چیزی بد باشد.
اندوه و بیحالی و بدگمانی و یأس مردم در بازار و خیابان هم بچشم می‌زد، مردم واهمه داشتند از اینکه در خیابانها دوروبرشان را نگاه کنند، مبادا مورد سوء‌ظن قرار گیرند.


خیابانهای شهر تهران را آفتاب سوزانی غیرقابل تحمل کرده بود. معلوم نیست کی به شهرداری گفته بود که خیابانهای فرنگ درخت ندارد، تیشه و اره بدست گرفته و درختهای کهن را می‌انداختند. کوچه‌های تنگ را خراب می‌کردند. بنیان محله‌ها را برمی‌انداختند، مردم را بی‌خانمان می‌کردند و سالها طول می‌کشید تا در این برهوت خانه‌ای ساخته بشود. آنچه هم ساخته می‌شد، توسری خورده و بیقواره بود. در سرتاسر کشور زندان می‌ساختند و باز هم کفاف زندانیان را نمی‌داد. از شرق و غرب، از شمال و جنوب پیرمرد و پسربچهٔ دهساله، آخوند و رعیت، بقال و حمامی و آب‌حوض‌کش را به‌جرم اینکه خواب‌نما شده بودند و در خواب سقوط رژیم دیکتاتوری را آرزو کرده بودند، به زندانها انداختند. هم شاگرد مدرسه می‌گرفتند، هم وزیر و وکیل. یکی را به اتهام اینکه در سلمانی از کاریکاتور روزنامه‌ای در فرانسه دربارهٔ شاه گفتگو کرده بود می‌گرفتند، یکی را به اتهام اینکه در ضمن مسافرت فرنگستان با نمایندگان یک دولت خارجی سروسری داشته، و دیگری را به اتهام اینکه سهام نفت جنوب را پنهانی از دولت به سرمایه‌داران انگلیسی فروخته است.

عاشقانه‌هایی برای زندگی / مسیر ممتد بن بست عشق

سریال عاشقانه‌ها بهم پیشنهاد شد، منم تهیه کردم تا قسمت ۸ نگاه کردم

دیدگاه کلی فیلم نسبت به افراد طبقه متوسط جامعه به بالاست؛ روزمرگی‌هایی که حرفایی برای گفتن و نتیجه‌گیری دارن

رابطه بین سهیل و همسرش به شدت موجب سرکوب شدن عشقش شد و در نهایت تونست تصمیم بگیره برای پایان رابطه‌ای که مدت‌هاست تحت تأثیر هوای سرد زندگیشونه

راستش اول که فیلمو دیدم تعجب کردم چطوری مهناز افشار و رضا گلزار نقش مقابل نیستن و فاصله دارن، تا اینکه نقش‌ها بهمدیگه در نهایت تنیده شدن و شروع یک رابطه رقم خورد

یاد حرف یه بزرگی افتادم: زن و شوهرهایی که جدا می‌شن طلاق می‌گیرن فکر می‌کنن حتما همسر بهتری گیرشون میاد، اما اشتباه می‌کنن چون هرکسی یه عیب داره و این دوطرف هستن که باید همدیگرو مرتفع کنن

طی روند سریال عاشقانه‌ها تا قسمت هشتم محتوای اصلی سرکوب کردن و رابطه‌های همسان بود، توضیح ادامه روند زندگی برخلاف انتظارات طرف مقابل

خواستن‌هایی که فرجامی نداره و پایان‌هایی با شروع جوانه‌زدن ناخواسته‌ی ارتباطات انسانی

نقش ازدواج و فرزندآوری در زندگی انسان‌ها

مهناز افشار در نقش گیسو حاصل ازدواج پنهانی بوده و حالا بدش میاد از مردایی که مسئولیت‌پذیر نیستن و در نقطه‌ی مقابل، دوس داره مردایی که تا پای جون متعهد به زن و زندگی هستن

قسمتی از فیلم: دختری که حاصل ازدواج پنهانیه و پدرش اونو نمی‌خواد

قسمتی از فیلم #۲: زن و شوهری که نمی‌تونن صاحب فرزند بشن و منجر به جدایی شد

قسمتی از فیلم #۳: زنی که درعین حال با توان مالی کم به دکتر زنان مراجعه می‌کنه و می‌گه بچه‌اش رو نمی‌خواد همسرش، همون لحظه در مسیری جدید قرار می‌گیره

رابطه‌های موازی زن و شوهری در سریال عاشقانه‌ها به خوبی کار شده

فرزاد فرزین نقش معمولی رو در دست داره و بعنوان کسی که از شرتش سواستفاده شده ایفای نقش کرد (می‌تونست بهتر بازی کنه – خیلی نرمال بود)

شیطان و معنویات گفتاری / حضور در پردۀ اعتماد

شیطان (در اینجا به معنی ذات پست) به عنوان درون‌مایه گفتار بشری برای حفظ موقعیت (اجتماعی، فرهنگی و …) تشبیه کردم به بودن میان پرده‌ (جنس مانع) برای جدا نشدن از اهداف کلی هر طرحی، ایده‌ای، نتیجه‌ای

دو خط بالا لپ مطلب بود که بیشتر شرح میدم

نوع بیان به عنوان وسیله و ابزار گفتگوی بشری همیشه برای درخواست نیاز مورد استفاده قرار نگرفته، از جمله: دروغگویی، ریا، پنهان کاری و …

اینکه ما سعی کنیم همیشه در میان پرده قرار بگیریم استراتژی خودسانسوری نوینه

چیزی که در گذشته مورد استفاده‌ی مکالمات جمعی برای افراد نزدیک به خودمون بوده و امروزه ابزاری برای شهرت و اعتماد متقایل مورد استفاده قرار می‌گیره در واقع مانع از بیان حقیقت می‌شه

شیطان در پرده
شیطان در پرده

امید به روزی که سعی کنیم میان پرده قرار نگیریم