اشعار: حوّا

قریه نبود، گندم نبود

گریه نبود، مردم نبود

فانوس و کار و کشت نبود

طاووس و مار زشت نبود

ساده و پوست‌کنده بگم

حتی بهشت بهشت نبود

فرشته گفت: «آدم، چته؟»

_«دلم گرفته، می‌دونی؟»

فرشته گفت: «توی بهشت؟

اونم روزای مهمونی؟»

::

هزارهٔ اول خاک

گندم و سیب، دشنه و تاک

::

حوّا می‌گه: «چه گندمی؟»

آدم می‌گه: «کوه طلاست»

فرشته با خودش می‌گه:

«بیچاره خیلی مبتلاست»

فرشته می‌گه «نوش جون

حاصل کار و کشتته

یه لقمه نون، قیمت جون

بهارِ سرنوشتته!»

آدم می‌گه: «طعنه نزن

زن که نبود بهشت نبود

وقتی بهشت کنارته

چی می‌گی، از بهشت چه سود؟»

::

اونی که ما رو آفرید

طاووس و مارو آفرید

از سر بود و توش و زاد

پس نگرفت هرچی که داد

حوّا بهشت آدمه

آدم… ولی آدم کمه!

وقتی که چشمه رود می‌شه

دنیا همون که بود می‌شه

یه روزی خوبی کشت می‌شه

دنیا بازم بهشت می‌شه

Advertisements

دیدگاه

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s