اشعار: انتظار

حالا که غربت زمین

یه آسمون تباهیه

روزای تیره مثل شب

آینهٔ سیاهیه

حالا که حتی جاده‌ها

چنبر مار زخمی‌ان

حالا که حتی چشمه هم

دلم هلاک ماهیه

ما اگه کاوه هم بشیم

ما رو زمونه می‌زنه

باید فریدونی باشه

که شاخ دیو و بشکنه

::

از کوچه‌های سرنوشت

صدای پاتو می‌شنویم

حتی تو شهرای شلوغ

گاهی صداتو می‌شنویم

بوی نسیم، بوی هوا

می‌گن می‌آی همین روزا

از ابر و باد و رعد و نور

بانگ رهاتو می‌شنویم

پنجره رو وا می‌ذاریم

از سر شب تا به سحر

یا تو بیا که صب بشه

یا ما رو با خودت ببر

::

دستای ما و دامنت

دامنتو نمی‌ذاریم

ابرای آسمونیتیم

تا تو نیای نمی‌باریم

یه جایی هستی، می‌دونیم

تیغتو بستی، می‌دونیم

اسبتو زین کرده باید

جمعه به صحرا بیاریم

ای دل ما شکاری

کمند پر خمت! بیا

دلای بی‌قرار ما

نیاز مقدمت، بیا

Advertisements

دیدگاه

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s