اشعار: همسفر

با من بمون، ای همسفر!

با من که از ره خسته‌ام

با جام لبریز نگات

از هستی خود رسته‌ام

با من بمون، ای هم‌زبون!

تو این شب دلواپسی

با من که تنها مانده‌ام

در کوچه‌های بی‌کسی

::

ای یادگار از تو غرور زخمی‌ام!

ای فرغ از من! فارغ از یادت نی‌ام!

بر من رقیبم را پسندیدی، ولی

شادم که می‌دانی و می‌دانم کی‌ام

شادم که سودایی ندارم

در سینه غوغایی ندارم

آیینه‌ام، خو کرده با شب

چشمی به فردایی ندارم

Advertisements

دیدگاه

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s