ویژگی‌های گوگل‌پلاس در توسعه

شبکه‌های اجتماعی بزرگ به دلیل فوکوس‌های مختلف معمولا روند توسعه حساسی رو پشت سر می‌ذارن

قبلا اگه یادتون باشه و تست کرده باشید هرکسی می‌تونست هر صفحه از سایت رو +1 کنه که البته هنوزم همینطوره اما امتیاز هر اکانت گوگل پلاس برای هر دامنه تنها یکبار ثبت می‌شه حتی اگه در چندین صفحه مختلف اون دامنه رو امتیاز بده

دو مشکل عمده در سایر شبکه های اجتماعی که گوگل‌پلاس تونست به خوبی اجرا کنه در مرحله اول درست حلقه‌های مختلف بود، این مورد سبب می‌شه پست‌هارو در دسته‌بندی‌های مختلف دوستانه و … تقسیم کرد (اولین قدم برای ترس نداشتن از دنبال کردن افراد مختلف) و مرحله دوم ایجاد مجموعه‌ها بود برای تفکیک مطالب مختلف. حتما متوجه شدین بعد از مدتی پست‌های گذشته تقریبا غیرقابل دسترس هستن و ایجاد دسته‌بندی و مجموعه می‌تونه تفکیک موضوعی، دنبال‌کننده و … به همراه داشته باشه (دومین قدم برای ترس نداشتن از دنبال کردن افراد مختلف)

سومین موردی که یچیز بدیهی محسوب می‌شه، کنترل نمایش یا عدم نمایش افرادیه که شما دنبال می‌کنید که این هم یه نوع حریم شخصیه و هم اینکه سومین قدم برای ترس نداشتن از دنبال کردن افراد مختلف

همه ویژگی بعلاوه ویژگی داشتن صفحه درباره با امکانات مختلف و یکپارچه شدن انجین شبکه اجتماعی گوگل‌پلاس با سایر محصولات گوگل می‌تونه کاملا شما رو متقاعد کنه فعالیت خودتون رو جدی‌تر و فعال‌تر داشته باشین

صفحه گوگل‌پلاس ehsan chehri هم مال بندست

Advertisements

آخرین روزهای یک محکوم به اعدام #۱۴

اکنون می‌خواهم ایامی را که از عمرم باقی است برشمارم: مهلت قانونی برای درخواست فرجام از حکم صادره از حینی که حکم را برای من قرائت کرده‌اند سه روز.
توقف پرونده بر روی میز جناب آقای وزیر که حتی از وجود چنین پرونده‌ای بیخبر است و با این وصف مقرر است که پس از مطالعه و امعان نظر دقیق به دفتر دیوان عالی کشور ارسال دارد پانزده روز.
در دفتر دیوان عالی کشور نیز نمره کردن اوراق و شماره زدن به پرونده و ثبت و ضبط. آن مدتی به طول می‌انجامد زیرا چنانکه می‌گویند سر گیوتین شلوغ است و هر کس باید منتظر نوبهٔ خود باشد.
معطل شدن به انتظار تشکیل دادگاه تمیز نیز از نظر آنکه حقی از من تضییع نشود پانزده روز.
بالاخره یک روز پنجشنبه برحسب معمول دادگاه دیوان عالی کشور تشکیل می‌شود و در همان یک روز بیست عرض‌حال تمیزی را رسیدگی و رد می‌کنند، سپس همهٔ آن دادخواستها را خدمت جناب آقای وزیر اعاده می‌دهند. معظم‌له نیز عین آنها را خدمت جناب آقای دادستان می‌فرستد و دادستان نزد جلاد ارسال می‌دارد و این جریان هم مجموعاً سه روز طول می‌کشد.

صبح روز چهارم نمایندهٔ مدعی‌العموم در حینی که کراوات خود را به گردن می‌بندد می‌گوید:
به هر حال باید به این امر خاتمه داده شود.


آنگاه منشی دادگاه در صورتیکه برای صرف صبحانه مهمان دوستان خود نباشد و دعوت یاران او را از کار باز ندارد پیش‌نویس اجرای حکم اعدام را تنظیم و پاکنویس می‌کند و برای جلاد می‌فرستد و فردای آن روز از آغاز دمیدن سپیده صدای بر افراشتن چهار چوب گیوتین از میدان اعتصاب به گوش می‌رسد و جارویان ناخوش آواز بر سر چهارراه‌ها به زوزه کشیدن مشغول می‌شوند.

در قسمت بعدی آخرین روزهای یک محکوم به اعدام برای دیدن اجرای حکم شلاق به سلول انفرادی منتقل می‌شود!

شبکه اجتماعی ماستدون

شبکه اجتماعی ماستدون (mastodon) که «ماستادون» یا خودم خطابش می‌کنم ‹متادون› یه شبکه اجتماعی نوظهور با قابلیت‌های بسیار مقبوله
از جمله قابلیت‌هاش می‌شه به ارسال‌های محلی و کنترل کامل کاربر روی «توتس» اشاره مرد
این شبکه اجتماعی منبع بازه و هرکسی می‌تونه روی هر سروری شبکه اجتماعی خودشو راه‌اندازی کنه
ماستدون هیچگونه تبلیغاتی نداره و این روزا مهاجرت سایر شبکه‌های اجتماعی رو به دنبال داشته
صفحه شخصی من در ماستدون: https://mastodon.social/@EhsanTarget

آخرین روزهای یک محکوم به اعدام#۱۳

اما این اوراق ایشان را از اشتباه بیرون میاورد، و اگر روزی به طبع رسید و منتشر شد شاید لحظه‌ای ایشان را متوجه عذاب روحی انسان کند، چون این گروه به فکر چیزی که نیستند همان رنج و عذاب فکری و روحی آدمی است. ایشان تا به آن حد پیش رفته‌اند که انسان را بدون احساس درد و رنج جسمانی می‌کشند اما سخن بر سر اینست که از درد و رنج روحی غافل مانده‌اند. آخر درد جسمانی در برابر درد روحی و معنوی چیست؟ براستی قوانینی که اینان وضع کرده‌اند دهشت‌خیز و ترحم‌انگیز است!… روزی خواهد رسید که این یادداشت‌ها، یعنی این آخرین محرم یک موجود بدبخت، در تنظیم و تدوین قوانین نو بکار آید، اما بشرط آنکه پس از مرگم باد آن‌ها را در حیاط زندان پریشان نکند و به گل و کثافت نیالاید و یا زندان‌بان آن‌ها را بجای شیشه‌های شکسته به پنجره نچسباند و باران آن‌ها را نپوساند.

گیرم که من آنچه در اینجا می‌نویسم روزی برای دیگران بکار آید، یا قاضیان را از صدور حکم اعدام باز دارد یا بیچارگان مجرم بی‌گناه را از این فلاکت و مصیبتی که من بدان گرفتارم نجات بخشد! خوب، این کار چه سودی دارد و برای من چه اهمیتی خواهد داشت؟ اصولاً وقتی سر مرا بریدند دیگر به حال من چه تفاوت می‌کند که سر کسان دیگری را نیز ببرند یا نبرند؟ آیا این خیال جنون آمیز از مغز من گذشته است که به فریاد دیگران برسم؟ آیا تلاش من برای واژگون کردن داری که خود بر بالای آن جان سپرده‌ام صحیح است؟ من از شما می‌پرسم، آیا این کار برای من فایده‌ای دارد؟…

چطور؟ آفتاب و بهار و دشت پر سبزه و گل و پرندگان که صبحدم از خواب بر می‌خیزند و ابرها و درخت‌ها و طبیعت و آزادی و حیات و همهٔ این مواهب، دیگر به من تعلق ندارند؟

ای‌وای! این منم که باید به نجاتم بکوشند؟… آیا راست است که دیگر نجات برای من میسر نیست و باید فردا و یا شاید هم امروز جان بسپارم؟ آیا چنین است؟ وای خدایا!… پسرم زنده است که سرم را به دیوار زندان بکوبم. چه فکر وحشت‌انگیزی!…
در قسمت بعدی آخرین روزهای یک محکوم به اعدام برای دیدن اجرای حکم شلاق به سلول انفرادی منتقل می‌شود!