آخرین روز یک محکوم به اعدام #۲

هم‌اکنون در حالیکه آن اندیشهٔ نفرت‌انگیز را در خواب به دنبال خود می‌دیدم از خواب پریدم، لیکن نفسی کشیدم و با خود گفتم: «آه! چه خوب شد که خوابی بیش نبود! …» اما پیش از آنکه پلکهای سنگین و خواب‌آلود خود را بگشایم و این رؤیای شوم را همچون لوحی حقیقی و برجسته بر اشیاء محیط خود یعنی بر سنگفرش مرطوب و نمناک زندان، بر شعلهٔ پریده رنگ چراغی که به تن دارم و بالاخره بر چهرهٔ تیره و گرفتهٔ سرباز نگهبانی که فانسقه‌ای از ورای میله‌های زندان می‌درخشد نوشته و مجسم ببینم حس می‌کنم که چند لحظه است صدایی در گوشم طنین انداخته است و می‌گوید: محکوم به اعدام!

سحرگاه خاموش یکی از ایام ماه اوت بود.

سه روز بود که محاکمهٔ مرا آغاز کرده بودند، سه روز بود که نام من و شرح جنایتی که مرتکب شده بودم جمع کثیری را به محکمه می‌کشید، جمعی تماشاگر مشتاق که به نیمکت‌های تالار دادگاه هجوم می‌آورند و همچون کلاغان که در کمین لاشه‌ای باشند مترصد و نگران من بودند. سه روز بود که بساط خیمه‌شب‌بازی دادگاه برپا بود و بازیگران این خیمه‌شب‌بازی یعنی قضات و شهود و وکلای مدافع و مدعیان عمومی، گاهی با قیافه‌های مضحک و عجیب و غریب و گاهی به وضعی رعب‌انگیز و خون‌آشام، لیکن به هر صورت عبوس و درهم و شوم، از جلو چشم من می‌رفتند و میامدند. در دو شب اول این دادرسی به علت وحشت و اضطراب فوق‌العاده‌ای که به من دست داده بود نتوانستم بخوابم لیکن شب سوم از فرط کسالت و خستگی خوابیدم.

نیمه‌شب قاضیان مرا گذاشتند و به مشاوره پرداختند. نگهبانان مرا به زندان بازگرداندند و بر حصیری که در گوشهٔ دخمه بود انداختند. فوراً به خواب عمیقی فرو رفتم و از دنیا و مافیها فارغ شدم. نخستین ساعات استراحت و آسایش که پس از روزها رنج و اضطراب و تشویش نصیب من شد همان ساعاتی بود که آن شب به خواب گذشت.


هنوز در گرماگرم آن خواب خوش و سنگین بودم که آمدند و مرا بیدار کردند. این بار برای بیدار کردن من تنها صدای پوتین‌های میخ‌دار زندان‌بان و صدای برهم خوردن دسته‌کلید او و صدای خشک و گوش‌خراش کلون‌های در سنگین زندان کفایت نکرد بلکه برای بیرون کشیدنم از آن حال اغماء لازم آمد که زندان‌بان با صدای مهیب و زنندن خود در گوشم صدا کند و با دست خشن و زمخت خود بازوانم را تکان دهد و بگوید: برخیز! …
در قسمت بعدی آخرین روزهای یک محکوم به اعدام برای دیدن اجرای حکم شلاق به سلول انفرادی منتقل می‌شود!

Advertisements

دیدگاه

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s