آخرین روزهای یک محکوم به اعدام #۶

دادستان با وکیل مدافع من در نبرد بود و من با بهتی آمیخته به خرسندی  و رضای خاطر به سخنان او گوش می‌دادم. پس از آن، قضات از اتاق بیرون رفتند و باز مراجعت کردند و آنگاه رئیس دادگاه حکم مرا قرائت کرد.

مردم پس از استماع حکم، فریاد برآوردند که:

— محکوم به اعدام!…

و در حینی که نگهبانان مرا از تالار بیرون می‌بردند جمعیت با صدای مهیب عمارتی که فرو بریزد یکباره سر در پی من نهاد. من راه می‌رفتم ولی گیج و مدهوش بودم. در درون من انقلابی برپا بود. تا وقتیکه حکم اعدام مرا نخوانده بودند حس می‌کردم که من نیز در همان محیطی بسر می‌برم که مردم زندگی می‌کنند و مانند ایشان نفس می‌کشم و قلبم مانند قلب یک موجود زنده ضربان دارد، اما از آن پس احساس می‌کردم که بین من و جهان حایلی بوجود آمده است. دیگر، هیچ چیز مانند ایام سابق در نظرم جلوه نداشت. آن پنجره‌های بزرگ و نورانی تالار دادگاه، آن آفتاب تابان و آسمان صاف و آن گل زرد کوچک و زیبا همه در نظر من مانند کفن سفید و پریده‌رنگ می‌نمودند. حتی مردان و زنان و کودکانی نیز که بر سر راه من می‌رفتند و میامدند در نظرم همان اشباح موهوم جلوه می‌کردند.


در پای پلکان دادگاه درشکهٔ سیاه و کثیف و مشبک زندان به انتظار من توقف کرده بود. وقتی سوار درشکه می‌شدم بر حسب تصادف نظری به میدان انداختم. عابرینی بسمت درشکه میامدند فریاد بر آوردند که اینک یک تن محکوم به اعدام!… حس می‌کردم که ابری در میان من و اشیاء خارج حایل شده است و بنظرم چنین می‌رسد که با چشمان بهت زده و مشتاق به دنبال من می‌دوند. دختر کوچک‌تر دست می‌زد و می‌گفت:

— چه خوب!… شش هفتهٔ دیگر کارش را خواهند ساخت.

Advertisements

دیدگاه

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s