آخرین روز یک محکوم به اعدام #۴

دو تن سرباز محافظ بر در دخمه ایستاده و منتظر من بودند. آن‌ها به دست من دستبند زدند. دستبند قفل کوچک و محکمی داشت که بستن آن مشکل بود و سربازان آن قفل را با کمال دقت و احتیاط بستند. من بی‌حرکت ایستاده بودم و مقاومت نکردم. گویی دستگاه بی‌جانی بودم و مرا به دستگاه دیگری می‌بستند.

بدین ترتیب از حیاط خلوتی عبور کردیم. هوای زنده و جان‌بخش سحری جان تازه‌ای در من دمید. سر برداشتم و به آسمان نگریستم. آسمان صاف و آبی‌رنگ بود و اشعهٔ گرم خورشید که به دودکش بخاری‌های زندان تابیده و شکسته بود زوایای نورانی و عریضی بر فراز دیوارهای دخمه و تاریک زندان تشکیل داده بود. براستی که چه روز خوشی بود.

ما از پلکان مارپیچی بالا رفتیم و از دالانی عبور کردیم. بعد، از دلان دوم و سپس از دالان سومی گذشتیم. پس از آن در کوتاهی به روی ما باز شد. هوایی گرم مخلوط با همهمه و جنجال به صورتم خورد. این هوا از نفس افراد زیادی بود که در سالن دادگاه جنایی نشسته بودند. من داخل دادگاه شدم.

همینکه در تالار دادگاه ظاهر شدم همهمه‌ای از میان جمع و سر و صدایی از اسلحهٔ سربازان برخاست. نیمکت‌ها با سر و صدای زیاد جابجا شد و در حینی که من از آن تالار دراز و از میان دو دسته مردم که سربازان در جلو ایشان ایستاده بودند می‌گذشتم حس می‌کردم که چهرهٔ تماشاچیان مانند صورت‌های خیمه‌شب‌بازی به نخی بسته است و سر همهٔ آن نخ‌ها به من منتهی می‌شود، آری حس می‌کردم که مرکز توجه آن قیافه‌های مات و مبهوت منم.

در این لحظه متوجه شدم که دیگر دستبند به دست ندارم ولی هر چه فکر کردم به یاد نیاوردم که کی و کجا دستبند را از دستم باز کرده‌اند.

آنگاه سکوتی عمیق و سنگین بر فضای دادگاه حکم‌فرما شد. من به جایگاه خود رسیده بودم. در آن لحظه که همهمه و جنجال تماشاچیان خاموش شد من نیز به خود آمدم و ناگهان فهمیدم که آن لحظهٔ قطعی فرا رسیده است و اینک مرا آورده‌اند تا حکم صادره از طرف دادگاه را دربارهٔ خود بشنوم.

هرکس هر گونه که میخواهد تعبیر کند ولی من از این توجه کمترین احساس تشویش و اضطراب در خود نکردم.

پنجره‌های سالن دادگاه گشوده بود. هوای آزاد و صدای همهمه و جنجال مردم شهر از پنجره‌ها به درون میامد. تالار چندان روشن و نورانی بود که گفتنی آن را برای جشن عروسی آماده کرده‌اند. اشعهٔ جانبخش خورشید به درون می‌تابید و عکس چهارچوب پنجره‌ها را در گوشه و کنار، گاهی بر کف تالار دادگاه، گاهی بر روی میزها مجسم می‌ساخت و گاه نیز به گوشهٔ دیوارهای سالن بر می‌خورد و می‌شکست. شعاع آفتاب وقتی از شیشه‌های لوزی‌شکل و شفاف پنجرهٔ سالن عبور می‌کرد در فضای سالن منشوری نورانی پدید میاورد که ذرات زرین گرد و غبار در آن به رقص مشغول بودند.


قضات دادگاه که در انتهای تالار نشسته بودند شاد و خرسند به نظر می‌رسیدند و یقینا‌ً خرسندی ایشان از این بود که به کار خود خاتمه داده‌اند. چهرهٔ رئیس دادگاه که از انعکاس نور در شیشهٔ پنجره روشن شده بود حکایت از آرامش خاطر و لطف و مهربانی می‌کرد. یکی از دادرسان عای‌البدل که مردی جوان بود در حینی که یقهٔ لباس خود را در دست مچاله می‌کرد شاد و خندان با بانوی زیبایی که کلاه گلی رنگی بر سر داشت گرم صحبت بود. آن بانوی زیبا مورد لطف و محبت قاضی واقع شده و پشت سر او جا گرفته بود.

تنها اعضای هیئت منصفه خسته و کوفته و پریده‌رنگ به نظر می‌رسیدند و علت این حال به ظاهر چنین بود که تمام آن شب را به بیداری گذرانده‌اند. برخی از ایشان چنان خسته و کسل بودند که خمیازه می‌کشیدند. از قیافهٔ هیچ‌یک از آنان خوانده نمی‌شد که حامل حکم اعدام کسی باشند و من وقتی به چهرهٔ این نجبای قوم می‌نگریستم جز آرزوی یک خواب راحت چیزی در آن‌ها نمی‌خواندم.

Advertisements

دیدگاه

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s