آخرین روز یک محکوم به اعدام #۵

روبروی من پنجره‌ای بود که کاملاً باز بود. صدای خندهٔ گل‌فروشان از ساحل رودخانه به گوشم می‌رسید. از ورای پنجره می‌دیدم که گل زرد رنگ و کوچک و زیبایی در شکاف تخته سنگی روییده و غرق در نور مسرت‌بخش خورشید شده است و با باد بازی می‌کند.

براستی چگونه ممکن بود که در میان این همه احساسات خوش و زیبا اندیشه‌ای شوم و نامیمون به خاطر خطور کند؟

چگونه ممکن بود که از هر سو غرق در هوای آزاد و نور جانبخش خورشید باشم و فکری بجز آزادی و نجات در مغز خود بپرورانم؟ امید در دل من همچون خورشید تابیدن گرفت و من مانند کسی که منتظر دریافت حکم آزادی و نجات خویش است به انتظار شنیدن حکم دادگاه ماندم.

در این هنگام وکیل مدافع من از در درآمد. قضات دادگاه منتظر او بودند. وکیل از صرف صبحانه باز می‌گشت و با اشتهای تمام غذاهای شاهانه‌ای خورده بود. وقتی در جایگاه خویش قرار گرفت با قیافه‌ای متبسم سر به سوی من گرداند و گفت:

— من کاملاً امیدوارم.

من نیز لبخندی زدم و گفتم:

— راستی؟

وکیل گفت:

— آری، گرچه من هنوز اطلاعی از مفاد حکم ندارم ولی گمان می‌کنم که عامل «عمد» را از موضوع اتهام شما حذف کرده باشد. در اینصورت جنایت غیر عمدی است و مجازات شما فقط حبس ابد با اعمال شاقه خواهد بود.

من بر آشفتم و گفتم:

— ای آقا، چی می‌فرمایید؟ من صد بار مرگ را بر چنین مجازاتی ترجیح می‌دهم.

آری، براستی که من مرگ را ترجیح می‌دادم. بعلاوه نمی‌دانم چه صدایی بود که از درون دل من بر میخاست و به من می‌گفت: چرا از گفتن این سخن بیم داری؟ مگر تا کنون حکم اعدام کسی را جز در نیمه‌شب و در پرتو مشعل‌ها و جز در میان تالار تیره و تار و جز در شب سرد و بارانی زمستان خوانده‌اند.

اکنون که ماه فرح‌انگیز اوت و ساعت هشت صبح و روز چنین خوشی است چگونه ممکن است این دادرسان خوش قلب و مهربان حکم اعدام تو را صادر کرده باشند؟ خیر، خیر، غیرممکن است. و در همین اندیشه بودم که باز چشمم آن گل زرد کوچک و زیبا که به دست نسیم بازی می‌کرد، دوخته شد.


ناگهان رئیس دادگاه که فقط منتظر وکیل مدافع من بود به من امر داد که از جا برخیزم. سربازان پیشفنگ کردند و تماشاچیان مانند اینکه جریان برق از بدنشان گذشته باشد همه در یکدم از جا پریدند و ایستادند. در پای میز قضاوت میز کوچکی بود که در پشت آن قیافهٔ پوچ و بی‌حالی بنظر می‌رسید و من گمان می‌کنم که آن منشی محکمه بود. منشی رشتهٔ سخن را به دست گرفت و خطابه‌ای را که هیئت منصفه در غیاب من به عنوان دادگاه نوشته بودند قرائت کرد. عرقی سرد بر سراپای بدن من نشست و به دیوار تکیه کردم تا بر زمین نیفتم.

رئیس دادگاه پرسید؟

— آقای وکیل مدافع، آیا در مورد انطباق جرم با مجازات اظهاری دارید؟ …

من خودم می‌خواستم دهان باز کنم و خیلی چیزها بگویم ولی چیزی بر زبانم نیامد و زبانم به سقف دهانم چسبیده ماند.

وکیل مدافع من از جا برخاست.

من فهمیدم که وکیل می‌کوشد خطابهٔ هیئت منصفه را رد کند و مجازات اعدام را بدل به مجازاتی کند که وقتی چند لحظهٔ قبل با امیدواری به من اظهار کرده بود و من آشفته و خشمگین شدم.

خشم و نفرت من از مجازات حبس مؤبد با کار اجباری به درجه‌ای بود که با آنکه هزاران گونه بیم و اضطراب در دل داشتم و سرم هزار اندیشهٔ مرگ ضد و نقیض در نبرد بودند آن را آفتابی کردم. می‌خواستم آنچه را که سابقاً به وکیل گفته بودم با صدای بلند تکرار کنم و بگویم که مرگ را صد بار بر حبس ابد با اعمال شاقه ترجیح می‌دهم، اما نفسم در سینه تنگی گرفت و تنها توانستم بازوان او را به شدت تکان بدهم و با یک دنیا هیجان و اضطراب فریاد برآورم که: خیر! … خیر!

Advertisements

دیدگاه

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s