آخرین روز یک محکوم به اعدام

محکوم به اعدام! …

آری، اکنون پنج هفته است که در این اندیشه مرگبار بسر می‌برم، انیس و ندیمی جز آن ندارم. سراپایم از احساس آن یخ کرده و تنم در زیر فشار سنگینی توان‌فرسای آن خمیده است! …

روزگاری (در نظر من چنین می‌نماید که سال‌هاست محکوم به اعدام شده‌ام نه هفته‌ها) آری، روزگاری من نیز مردی همچون دیگر مردم بودم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه برای من معنی و مفهوم خاص به خود داشت. مغز جوان و پربار من همچون کارگاهی عظیم هزاران فکر و خیال زیبا و پرنقش و نگار داشت که همه را بی‌نظم و نسقی می‌گشود و کرباس زبر و خشن زندگی را با آن می‌آراست. این احکام و رویاهای شیرین در اطراف دختران زیبا و جوان و جامهٔ بلند و فاخر اسقفان و نبردهایی که به پیروزی منجر شده بود و همچنین دربارهٔ نمایشهای پر سر و صدا و پرزرق و برق تأتر دور می‌زد، سپس بار دیگر به اندیشهٔ دختران زیبا و جوان و به گردشهای شبانه در زیر شاخ و برگهای انبوه درختان شاه بلوط باز می‌گشت. در طربخانهٔ خاطرم همواره جشن و شادی بود. من به هرچه می‌خواستم می‌توانستم بیندیشم و مرغ تیزپر خیال را به هر سو که اراده می‌کردم می‌توانستم به پرواز درآورم، زیرا من مردی آزاد و مختار بودم.

اکنون من اسیرم. جسمم را در دخمه‌ای تیره و تار به زنجیر کشیده‌اند و روحم را در ظلمت اندیشه‌ای مرگبار به زندان انداخته‌اند، اندیشه‌ای خونین و رعب‌انگیز و عاری از مهر و رحم و شفقت! … اکنون دیگر بجز آن اندیشهٔ شوم که برای من به حقیقت و یقین پیوسته و جزو عقیده و ایمان قلبی من شده است فکری ندارم و آن اینست که من محکوم به اعدامم، محکوم به اعدام! …

من هرچه بکنم این اندیشهٔ جهنمی همیشه در برابرم حاضر است و دست از سرم بر نمیدارد. همچون هیولای مخوفی که از سرب ریخته باشند روبروی من نشسته و چنان حسود است که به تنهایی همهٔ اندیشه‌های آرامبخش و خیالات شیرین و دلنواز را از سرم بدر کرده است، همواره مراقب من است و هر وقت بخواهم سر بر گردانم یا چشم بر هم نهم با دو دست سرد و منجمد و بی‌روح خود تکانم می‌دهد و نمی‌گذارد از یادش غافل شوم. من هر چه بکوشم که از آن اندیشه فارغ شوم و بگریزم باز می‌بینم که شکلی تازه گرفته و به همراه خیالات دیگر به نهانخانهٔ خاطرم خزیده است.


وقتی با دیگران صحبت می‌کنم باز می‌شنوم که همچون تکیه کلامی مکرر و دل‌آزار به گوشم می‌خورد و وقتی به میله‌های آهنین زندان تکیه می‌کنم می‌بینم که او نیز با من به آن میله‌های نفرت‌انگیز چسبیده است. الغرض در بیداری مرا به ستوه آورده، چون می‌خواهم بخوابم در کمینم نشسته است و در خواب نیز بشکل کارد برانی در نظرم جلوه می‌کند.
در قسمت بعدی آخرین روزهای یک محکوم به اعدام برای دیدن اجرای حکم شلاق به سلول انفرادی منتقل می‌شود!

Advertisements

دیدگاه

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s