آخرین روزهای یک محکوم به اعدام #۷

محکوم به اعدام!…

خوب، چرا محکوم به اعدام نباشم؟ بیاد دارم که وقتی در کتابی مطلبی می‌خواندم – و مخفی نماند که در سراسر آن کتاب مطلبی از این بهتر نبود- آری در کتابی می‌خواندم که آدمیان همه محکوم به مرگند منتهی موعد اجرای حکم دربارهٔ هر یک از ایشان غیر مشخص است. بنابراین در سرنوشت من چه تغییری حاصل شده است؟

از زمانیکه حکم اعدام مرا برایم خوانده‌اند چه بسا کسانی که خود را برای زندگی درازی آماده کرده بودند ولی مردند!… چه بسا که جوان و آزاد و سالم بودند و گمان می‌کردند که در روز موعود به تماشای بریدن سر من به «میدان اعتصاب» خواهند آمد ولی زودتر از من از این دنیا رفتند!… چه بسا که امروز تا روز اعدام من زنده‌اند و راه می‌روند و از هوای آزاد تنفس می‌کنند و به دلخواه خود به هر جا می‌روند و می‌آیند ولی باز ممکن است که زودتر از من بمیرند!…


از این گذشته اصولاً از دست رفتن زندگی برای من چه تأسفی دارد؟ در حقیقت ایام تیره و تار زندان، نان سیاه محبس و جیرهٔ آبگوشت بی‌مزه و بی‌رمقی که در طشتک چوبین محکومین به اعمال شاقه می‌دهند بخورد بمن می‌دهند و تحمل خشونت‌ها و ناملایمات برای منی که بر اثر تعلیم و تربیت دلی نازک و ذوق و احساسی رقیق و لطیف دارم و شنیدن سخنان زشت و ناهنجار از زبان زندان‌بان و نگهبانان و دمخور نبودن با انسانی که بتوانم دو کلمه حرف حسابی با او بزنم و بشنوم و روز و شب ترسیدن و لرزیدن از آنچه کرده‌ام یا از آنچه با من خواهند کرد تنها چیزی است که من در زندگی دارم و جلاد می‌تواند از من بگیرد.

خیر، خیر، این زندگی وحشت‌انگیز است و به هیچ وجه برای من اهمیت ندارد.

Advertisements

دیدگاه

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s