آخرین روزهای یک محکوم به اعدام #۱۱

یک روز با خود گفتم:

— اکنون که وسایل نوشتن در اختیارم گذاشته‌اند چرا ننویسم؟ اما چه بنویسم؟ اکنون در میان چهار دیوار ساخته از سنگ سرد و برهنه محبوسم و پایم آزاد نیست که راه بروم و افقی در برابر چشم ندارم که به آن نظاره کنم، اکنون تنها تفریح و سرگرمی من اینست که حرکت آهسته و آرام مربع سفید رنگی را که از تابش نور و از روزنهٔ در دخمه بر دیوار تاریک زندان و روبروی من پدید آمده است تماشا کنم، اکنون که یکه و تنها مانده‌ام و انیس و ندیمی بجز یک خیال وحشت‌انگیز یعنی خیال جنایت و مکافات و آدمکشی و اعدام ندارم، اکنون که دیگر کاری در این جهان برایم باقی نمانده است، آیا ممکن است چیزی در خور نوشتن پاشته باشم؟ آیا در این مغز تهی و فرسودهٔ من چیزی که به زحمت نوشتن بیارزد می‌توان یافت؟

اما نه، چرا نباید نوشت؟ اگر در اطراف من همه چیز یکنواخت و بیرنگ و بوست آیا در درون من انقلاب و نبرد و توفان و صحنه‌های غم‌انگیز برپا نیست؟ آیا بتدریج که موعد اجرای حکم نزدیک می‌شود این خیال ثابت که بر تار و پود وجودم پنجه انداخته است هر ساعت و هر لحظه به شکل تازه‌ای در نظرم جلوه‌گر نمی‌شود و هربار وحشت‌انگیزتر و خونین‌تر از بار قبل نیست؟


در قسمت بعدی آخرین روزهای یک محکوم به اعدام برای دیدن اجرای حکم شلاق به سلول انفرادی منتقل می‌شود!

Advertisements

دیدگاه

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s