وصله کردن کتاب

وصله کردن کتاب‌ها بر اساس ذهن و متصل کردنشون به عنوان جمله مرتبط یکی از مشکلاتیه که گاها بعضی از نویسنده‌ها با اون دست و پنجه گرم می‌کنن
در اینجا کتاب «پیشتازان و اربابان مرگ» نسخه طلوع تاریکی، اثری از نیما کهندانی رو آوردم
ابتدا تیکه‌هایی از کتاب رو باهم می‌خونیم:
برگرفته از فصل شانزدهم (شروع یک آغاز)

هنوز در بهت به سر می‌بردند و شگفتی، یک لحظه آن‌ها را رها نمی‌کرد. تصمیم گرفته بودند تا غروب در تونل بمانند و بلافاصله به سمت دروازه‌های اهریمن حرکت کنند تا اتفاق دیگری پیش نیاید.

ذهن آرسام و آریا فلج بود، هنوز قادر نبودند که به چیز دیگری بیندیشند و یا حتی سوالی بپرسند. پوریا نیز در مورد سلطان بسیار شگفت‌زده بود اما در مورد ماهیت خود به آن اندازه حیرت نداشت، زیرا که می‌دانست به‌زودی باید چیزی از درونش را آزاد کند اما به طور دقیق نمی‌دانست که آن چیزی که آزاد می‌کند، موجودی به آن خطرناکی باشد.
سلطان با لحنی کاملاً آرام گفت:«همینجا استراحت می‌کنیم»
سپس خود که بدنش بسیار کوفته و چهره‌اش نزار بود، به گوشه‌ای از کف تونل رفت، دراز کشید و خیلی زود خوابش برد.
/ همینطور که در متن می‌بینید شیوهٔ بیان راوی داستان کاملاً مانند نمایشنامه‌های فیلم نگارش شده
قسمت‌های مختلفی از کتاب رو خوندم اما این شیوهٔ بیان به‌صورت کلی همینطوری نوشته شده و برای مطالعه اصلاً توصیه نمی‌شه
با توجه به اینکه این اثر جزو اولین فعالیت‌های نویسندهٔ مذکوره امیدوارم یا در شیوهٔ نگارش تجدیدنظر کنه یا اینکه جدی‌تر به نمایشنامه‌نویسی بپردازه

Advertisements

دیدگاه

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s