برگرفته از کتاب آخرین روزهای یک محکوم به اعدام

نمی‌دانم خواب بود یا رؤیا یا حقیقت، به‌هر حال اگر احساسی سریع و ناگهانی مرا به‌موقع به خود نمی‌آورد و از آن رؤیای پرعجایب بیدارم نمی‌کرد از فرط وحشت دیوانه می‌شدم. چیزی نمانده بود به پشت بیفتم که ناگاه حس کردم حیوانی با شکم سرد و پاهای پشم‌آلودش روی پای برهنهٔ من راه می‌رود.
این حیوان همان عنکبوتی بود که مزاحمش شده و لانه‌اش را خراب کرده بودم و اینک سراسیمه می‌گریخت.
من از این واقعه به خود آمدم. ای اشباح هراس‌انگیز!
خیر، خیر آنچه من دیدم جز دود چیزی نبود، خیالی بود که از مغز تهی و علیل من تراوش کرده بود، رویای مکبث بود. آنان که مرده‌اند دیگر زنده نخواهند شد، علی‌الخصوص چنین جنایتکارانی که اکنون در مزار خویش خوش آرمیده‌اند. قبر که زندان نیست تا ایشان بتوانند از آنجا بگریزند. خدایا، پس من چرا چنین دچار ترس و اضطراب شده بودم؟
آری، در قبر از درون باز نمی‌شود.
پس از گذشتن آن چند روز، من چیز وحشتناکی دیدم. هنوز کاملاً صبح نشده و زندان پر از سر و صدا بود.
صدای باز و بسته شدن درهای سنگین و بر هم خوردن کلیدهایی که به کمر زندانبانان بسته بود و صدای لرزیدن پلکان در زیر پای کسانی که با قدم‌های سریع و محکم بالا و پایین می‌رفتند و سر و صدای زندانیانی که از دو سوی راهرو زندان یکدیگر را به نام می‌خواندند و به‌هم جواب می‌دادند به گوش می‌رسید.
همسایگان من یعنی محکومین به اعمال شاقه از هر روز سرخوش‌تر و شاداب‌تر بودند، گویی زندان «بی‌ستر» سراپا می‌خندید و می‌خواند و می‌دوید و می‌رقصید.
تنها من بودم که آرام و ساکت و مات و متحیر در میان این همهمه و جنجال ایستاده بودم و گوش می‌دادم.
یک نفر زندانبان از کنار من گذشت.
من دل به دریا زدم و او را صدا کردم و پرسیدم آیا امروز در زندان جشنی برپاست؟
زندانبان گفت: هر چه می‌خواهی حساب کن. جشن یا غیر جشن، امروز روزی است که به دست و پای زندانیان محکوم به اعمال شاقه غل و زنجیر می‌زنند و ایشان را به تولون می‌فرستند. آیا تو هم می‌خواهی تماشا کنی؟ براستی که بد نیست، ترا سرگرم می‌کند.
در حقیقت تماشای چنین منظره‌ای هر چند زشت و نفرت‌انگیز باشد برای کسی که در کنج عزلت و انزوا اسیر است نعمت بزرگی بشمار می‌رود، لذا من رفتن به تماشا را با میل و رغبت پذیرفتم.
نگهبان دخمه برای آنکه از جانب من خاطر جمع باشد احتیاط‌های معموله را بجا آورد، سپس مرا به دخمهٔ کوچکی که هیچکس در آن نبود و هیچگونه اثاثی نیز در آن دیده نمی‌شد هدایت کرد. این دخمه پنجرهٔ کوچکی داشت که از بیرون میله‌های آهنین به آن زده بودند ولی پنجره‌ای بود بلند که زندانی می‌توانست آرنج خود را روی آن تکیه بدهد. از ورای این پنجره آسمان واقعی بخوبی پیدا بود.

محکوم به اعدام
محکوم به اعدام

زندانبان گفت:
_ حالا می‌توانی از اینجا همه چیز را ببینی و بشنوی. تو در این اتاق همچون سلطان در خلوتگاه خویش یکه و تنها خواهی بود.
زندانبان این را گفت و از اتاق بیرون رفت ولی قفل و کلون در را محکم بست و انداخت.


پنجرهٔ دخمه مشرف به حیاط نسبتاً وسیعی بود به شکل مربع که در اطراف آن، از چهار سو، عمارات بلند شش طبقه همه از سنگ تراش قد بر افراشته و مانند دیوار محکمی دور حیاط را گرفته بودند. در نظر انسان چیزی زشت‌تر و بی‌پیرایه‌تر و محقرتر از این میدان چهارگوش که اطراف آن پنجره‌های متعددی با میله‌های آهنین گرفته بود وجود نداشت. از پس آن پنجره‌ها از بالا به پایین چهره‌های رنگ پریده و لاغر که مانند سنگ‌های دیوار روی هم فشرده شده بودند دیده می‌شدند. این چهره‌های ماتم‌زده همه به میله‌های آهنین چسبیده بودند و به تصویری شباهت داشتند که آن را قاب گرفته باشند. آنان زندانیانی بودند که امروز تماشاگر آن صحنه بشمار می‌رفتند ولی انتظار نوبهٔ خود را می‌کشیدند که روزی بازیگر صحنه شوند، گویی ارواح نفرین کرده‌ای بودند که در روزنه‌های برزخ که به دوزخ باز می‌شود شکنجه و عذاب می‌دیدند.
همه با سکوتی عمیق به حیاطی که هنوز خالی از سکنه بود می‌نگریستند. همه انتظار می‌کشیدند. در میان این چهره‌های افسرده و خاموش، از گوشه کنار، چشمانی درخشان دیده می‌شد که همچون شرارهٔ آتش برقی در آن‌ها می‌جهید.
دیوارهای زندان که همچون چهار ضلع مربع اطراف حیاط را احاطه کرده است در هیچ جا قطع نمی‌شود مگر در ضلع رو به مشرق که نردهٔ آهنینی در وسط آن، دو قسمت دیوار را به هم متصل می‌کند. این نرده رو به حیاط دیگری باز می‌شود که اطراف آن را دیوارهای بلند و کنگره‌های سیاه رنگ فرا گرفته است.
در اطراف حیاط بزرگ نیمکت‌هایی از سنگ به دیوار تکیه داده‌اند. در وسط حیاط میلهٔ بلند آهنینی است که سرش خمیده است و چراغ به آن می‌آویزند.
ساعت دوازده ظهر را اعلام کرد. ناگهان دروازهٔ بزرگی که در پیچ یکی از دیوارها از نظر مخفی بود باز شد. ارابهٔ بزرگی که همراه آن یک عده سرباز نگهبان با قیافه‌های بهت‌زده و کثیف حرکت می‌کردند با وقار و سنگینی تمام وارد حیاط شد و صدای برخورد آهن و زنجیر از آن برخاست. نگهبانان مشایع لباس متحدالشکل آبی رنگ به تن داشتند. سردوشی ایشان قرمز و بند حمایل آنان زرد رنگ بود.
در همان لحظه تماشاگران پشت پنجره‌ها که تا آن دم ساکت و آرام بودند فریاد شوق و شادی برداشتند و بنای آواز خواندن و تهدید و نفرین و ناسزا گذاشتند و در ضمن قهقههٔ گوشخراشی نیز توأم با فحش و دشنام از آنان به گوش می‌رسید، گویی صدای ارابه و غل و زنجیر محیط زندان را یکباره به صدا در آورده بود. چهرهٔ زندانیان به چهرهٔ شیاطین نقاب زده می‌مانست.
بر سیمای هر یک از ایشان آثار اخم و ترشرویی هویدا بود. همه از پشت میله‌ها مشت گره کردهٔ خود را نشان می‌دادند. از دهان همهٔ آنان زوزه و نعره بیرون می‌آمد و از چشمان همه شرارهٔ آتش می‌جهید، و من از اینکه دیدم آن همه جرقه بار دیگر از آن خاکستر بیرون پرید سراپا غرق در وحشت و اضطراب شدم.
در این اثنا نگهبانان محکومین آهسته و آرام کار خود را آغاز کردند. در میان ایشان اشخاص کنجکاوی نیز دیده می‌شد که از لباس پاکیزه و قیافهٔ وحشت‌زدهٔ آنان معلوم بود از پاریس به تماشا آمده‌اند. یکی از نگهبانان، از ارابه بالا رفت و غلها و زنجیرها و بسته‌های شلوار کرباسی زندانیان را برای رفقایش به پایین پرتاب کرد. آنگاه تقسیم کار مابین سایر نگهبانان شروع شد.
گروهی به گوشه‌ای از حیاط زندان رفتند و زنجیرهای آهنین درازی را که به زبان مخصوص خود «ریسمان» می‌گفتند پهن کردند. گروهی دیگر بسته‌های «حریر و اطلس» را که به اصطلاح خود به پیراهن‌ها و شلوارهای کرباسی می‌گفتند بر سنگفرش حیاط زندان باز کردند. نگهبانان تیزهوش و زیرک زیر نظر فرماندهٔ خود که پیرمردی کوتاه قد و چاق و چله بود به بررسی و معاینهٔ حلقه‌های زنجیر پرداختند و دانه‌های آن را یک یک بر سنگفرش حیاط می‌ساییدند و آن را برق و جلا می‌دادند. همهٔ این مقدمات با خنده‌های بلند و تمسخرآمیز زندانیان توأم بود. از سوی دیگر خنده‌های پرطنین محکومین به اعمال شاقه نیز که این بساط برای ایشان برپا شده بود به گوش می‌رسید و بر صدای خندهٔ سایر زندانیان مسلط بود. محکومین مزبور پشت پنجره‌های زندان قدیمی که مشرف به حیاط کوچک بود جمع شده بودند.
وقتی از انجام این تشریفات و مقدمات فراغت یافتند مردی که حاشیهٔ لباسش نقره‌دوزی شده بود و به «جناب آقای بازرس» معروف بود به مدیر زندان دستوری داد. بلافاصله دو سه در کوتاه باز شد و جمعی از زندانیان با قیافه‌های کریه و جامه‌های ژنده و پاره زوزه‌کشان و فریاد کنان به داخل حیاط جستند. اینان محکومین به اعمال شاقه بودند.
با ورود ایشان بار دیگر صدای شادی و خنده از پشت پنجره‌ها برخاست. زندانیان برای عده‌ای از محکومین به اعمال شاقه که در میان محکومین دیگر سرشناس و بنام بودند هورا کشیدند و دست زدند و از هر سو به ایشان سلام و تعظیم می‌کردند.
آنان نیز با وقار و متانت آمیخته به تواضع و فروتنی جواب می‌دادند. برخی از محکومین کلاه‌های مخصوصی بر سر داشتند که با دست خود از حصیرهای زندان بافته بودند.
این کلاه‌ها را مخصوصاً به اشکال عجیب و غریب ساخته بودند تا از هر شهری که بگذرند مردم آن‌ها را ببینند و به اهمیت و ارزش سری که چنین کلاهی دارد پی ببرند. زندانیان پشت پنجره‌ها برای این محکومین بیش از سایرین دست زدند.
بخصوص یکی از ایشان بیش از همه در زندانیان ایجاد شور و هیجان کرد. این محکوم جوانی بود هفده ساله که سیمایی دخترانه داشت. جوان مزبور را از دخمه‌ای بیرون آورده بودند که هشت روز تمام بی‌آنکه کسی حق داشته باشد با وی ملاقات کند در آن محبوس بود.
این جوان از بستر حصیری خود جامه‌ای برای خویش بافته بود که سر تا پای او را می‌پوشانید. جوان وقتی به میان حیاط جستن کرد به چستی و چالاکی مار چرخی دور خود زد. وی یکی از عیاران بود که به جرم دزدی محکوم شده بود. ناگهان صدای دست زدن شدید و غریو شادی از زندانیان برخاست. محکومین به اعمال شاقه نیز به ایشان جواب دادند و مبادلهٔ احساسات شادی‌بخش زندانیان و محکومین منظره‌ای بسیار عجیب و رعب‌انگیز داشت. در آن صحنه نمایندهٔ اجتماع در حقیقت زندانبانان و تماشاگران کنجکاو و وحشت‌زده بودند که جنایات محکومین، ایشان را مورد اهانت و تحقیر قرار داده بود و اینک به انتقام این اهانت اجرای مجازات آنان را به صورت جشنی خانوادگی در آورده بودند.

با ورود ایشان بار دیگر صدای شادی و خنده از پشت پنجره‌ها برخاست. زندانیان برای عده‌ای از محکومین به اعمال شاقه که در میان محکومین دیگر سرشناس و بنام بودند هورا کشیدند و دست زدند و از هر سو به ایشان سلام و تعظیم می‌کردند.

آنان نیز با وقار و متانت آمیخته به تواضع و فروتنی جواب می‌دادند. برخی از محکومین کلاه‌های مخصوصی بر سر داشتند که با دست خود از حصیرهای زندان بافته بودند.
این کلاه‌ها را مخصوصاً به اشکال عجیب و غریب ساخته بودند تا از هر شهری که بگذرند مردم آن‌ها را ببینند و به اهمیت و ارزش سری که چنین کلاهی دارد پی ببرند. زندانیان پشت پنجره‌ها برای این محکومین بیش از سایرین دست زدند.
بخصوص یکی از ایشان بیش از همه در زندانیان ایجاد شور و هیجان کرد. این محکوم جوانی بود هفده ساله که سیمایی دخترانه داشت. جوان مزبور را از دخمه‌ای بیرون آورده بودند که هشت روز تمام بی‌آنکه کسی حق داشته باشد با وی ملاقات کند در آن محبوس بود.
این جوان از بستر حصیری خود جامه‌ای برای خویش بافته بود که سر تا پای او را می‌پوشانید. جوان وقتی به میان حیاط جستن کرد به چستی و چالاکی مار چرخی دور خود زد. وی یکی از عیاران بود که به جرم دزدی محکوم شده بود. ناگهان صدای دست زدن شدید و غریو شادی از زندانیان برخاست. محکومین به اعمال شاقه نیز به ایشان جواب دادند و مبادلهٔ احساسات شادی‌بخش زندانیان و محکومین منظره‌ای بسیار عجیب و رعب‌انگیز داشت. در آن صحنه نمایندهٔ اجتماع در حقیقت زندانبانان و تماشاگران کنجکاو و وحشت‌زده بودند که جنایات محکومین، ایشان را مورد اهانت و تحقیر قرار داده بود و اینک به انتقام این اهانت اجرای مجازات آنان را به صورت جشنی خانوادگی در آورده بودند.

به‌تدریج که محکومین پا به داخل حیاط می‌نهادند مأمورین ایشان را به میان دو صف از نگهبانان زندان که در حیاط کوچک ایستاده بودند می‌راندند تا در آنجا زیر نظر پزشکان معاینهٔ طبی شوند.
آنجا محکومین به اعمال شاقه منتهای سعی و کوشش بعمل می‌آوردند تا شاید از رفتن به این مسافرت تن‌فرسا معاف شوند، مثلاً به بیماری‌های مختلف متعذر می‌شدند و اظهار چشم‌درد و پادرد و ادعای وجود نقص در ساق و دست خود می‌کردند لیکن پزشکان تقریباً در همهٔ احوال معاذیر ایشان را رد می‌کردند و آنان را برای حرکت «تولون» و انجام اعمال شاقه مناسب تشخیص می‌دادند. محکومین ناگزیر با لاقیدی و بی‌اعتنایی تسلیم نظر پزشکان می‌شدند و در ظرف چند دقیقه کسالت و ناخوشی مورد ادعای خود را مادام‌العمر از یاد می‌بردند.
بار دیگر نردهٔ آهنین حیاط کوچک باز شد و یکی از نگهبانان، محکومین را از روی صورتیکه به ترتیب حروف تهجی تنظیم یافته بود صدا زد. محکومین یک به یک از حیاط کوچک خارج می‌شدند و هر یک به گوشه‌ای از حیاط بزرگ می‌رفت و در کنار یکی از همزنجیران خود که حرف اول اسمش با او یکی بود می‌ایستاد. بدین ترتیب، محکومین از آشنایان و دوستان خود بریده شدند و تنها ماندند. هرکس زنجیر خود را به گردن داشت و در کنارش همزنجیری بیگانه و ناآشنا ایستاده بود، و اگر بر حسب اتفاق، یکی از محکومین در جوار دوست و آشنای خود قرار می‌گرفت زنجیر ایشان را از هم جدا کرده بود. آری این آخرین درجهٔ بدبختی و بیچارگی ایشان بود!
همینکه در حدود سی نفر از محکومین از حیاط کوچک خارج شدند نردهٔ آهنین را بستند. آنگاه یکی از نگهبانان زندان با چوب خود ایشان را به خط کرد و جلو هر یک از آنان پیراهن و نیمتنه و شلواری از کرباس زمخت انداخت و به ایشان اشاره کرد تا تغییر لباس بدهند. محکومین فوراً مشغول کندن لباس‌های زندان شدند تا جامهٔ محکومین به اعمال شاقه را بپوشند.

در این اثنا حادثهٔ غیرمترقبه‌ای روی داد که باعث شد نگهبانان توهین و تخفیفی را که نسبت به محکومین روا می‌داشتند بدل به شکنجه و آزار کنند.
تا آن وقت هوا نسبتاً صاف و خوش و آرام بود و اگر نسیم ماه اکتبر هوا را سرد می‌کرد گاه نیز توده‌های ابر و مه خاکستری‌رنگ فضا را می‌پراکند و قسمت صافی در آسمان پدید می‌آورد که از آن، آفتاب شعاع گرم و جان‌بخشی بر زمین می‌تابانید. لیکن همینکه محکومین جامه‌های ژنده و مندرس خود را در معرض بازبینی نگهبانان و نگاه کنجکاو بیکانگان پاریسی قرار داده بودند و شانه‌های لخت خود را به ایشان نشان می‌دادند ناگاه آسمان سیاه شد و رگبار سرد پاییزی به‌شدت هرچه تمام‌تر باریدن گرفت. چیزی نگذشت که در آن حیاط مربع‌شکل سیل به‌راه افتاد. باران تندی بر سر برهنهٔ محکومین و بر تن عریان ایشان و بر لباس‌های محقر و خشن کرباسی که بر سنگ‌فرش حیاط افتاده بود می‌ریخت.
در یک طرفة‌العین حیاط از تماشاگران و بیکاران خالی شد و بجز محکومین و نگهبانان کسی در آن نماند. کنجکاوان پاریسی به زیر سایبان درها پناه بردند.
چندی گذشت ولی باران همچنان سیل‌آسا می‌بارید. نگهبانان نیز گریختند و بجز محکومین که آب از بدن عریان ایشان بر سنگ‌فرش‌های غرقه در آب فرو می‌چکید کسی نمانده بود. سکوتی شوم و غم‌انگیز جای همهمه و جنجال پرلاف و گزاف محکومین را گرفته بود. محکومین بینوا سخت می‌لرزیدند‌. دندان‌های ایشان از فرط سرما و ساق‌های لاغر و زانوان گره‌دار ایشان از شدت لرزش بر هم می‌خورد. در حقیقت دیدن آنان در آن وضع که پیراهن‌های خیس و نیمتنه‌ها و شلوارهای غرقه در آب را به تن کبود شدهٔ خود می‌کردند رقت‌انگیز بود و برهنگی هزاربار بر آن حال ترجیح داشت‌.
در میان محکومین تنها پیرمردی بود که هنوز اثری از شادی و نشاط در سیمایش دیده می‌شد. این پیرمرد در حینیکه با پیراهن خیس خود بدنش را خشک می‌کرد فریاد برآورد و گفت:
_ رفقا، این بساط دیگر در برنامه پیش‌بینی نشده بود.
پیرمرد مشت‌های گره کردهٔ خود را رو به آسمان بلند کرد و قاه‌قاه خندید.
وقتی محکومین از کار پوشیدن لباس سفر فراغت یافتند نگهبانان ایشان را به دسته‌های بیست و سی‌نفری تقسیم کردند و همه را به انتهای دیگر حیاط، آنجا که طناب‌های درازی به انتظار ایشان بر زمین پهن بود، بردند. طناب‌های مزبور در حقیقت همان زنجیرهای محکم و درازی بودند که به فاصلهٔ هر دو قدم، از عرض به زنجیرهای کوتاه‌تری وصل می‌شدند. به انتهای این زنجیرهای کوتاه غل آهنینی به شکل مربع بسته بودند که از یک گوشه بوسیلهٔ لولایی باز و از گوشهٔ مقابل بوسیلهٔ میخ پیچدار آهنینی بسته می‌شد. این غل در تمام طول راه به گردن محکوم قفل می‌شد. وقتی این زنجیرهای بلند و بزرگ را زمین می‌گذاشتند در نظر انسان مانند ستون فقرات ماهی جلوه می‌کرد.

Advertisements

دیدگاه

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s