گاه‌نوشت‌های من در خدمت

اونجا هیچ امکانات مثل گوشی و اینا در دسترس سربازا نیست، بجز یه باجه تلفن که اونم باید صبر داشته باشی با کلی خستگی و کار بتونی تحمل بیاری تا یه تماس مختصر برقرار کنی (اگه مشکل صدا نداشته باشه اون لحظه)
وقتایی که حوصلم سرمی‌ره می‌نویسم و اینطوری یکم ذهنم آزاد می‌شه
چیزایی که نوشتم رو اینجا می‌ذارم هم شما دوس داشته باشید یه تیکه بخونید و هم اینکه ثبت بشه واسه من که هیچوقت فراموش نکنم توی چه شرایطی هستم


نقشۀ کاربری وبلاگ


نوشته 1:

هرچی بیشتر می‌گذره، دید بازتری دارم نسبت به روزایی که سپری کردیم و درپیش داریم.
روزای اول که هیچ شناختی نداری از جایی که اومدی، سخته
چند روزیه که نگهبانی می‌دم، آب و هوا هر لحظه تغییر می‌کنه، نمی‌دونم باید منتظر تابستون سرد باشیم یا گرم!
شماره حسابمو نیاوردم و حالا واسه تکمیل فرم‌هایی که اینجا هست باید داشته باشمش، تلفن مثل طلا شده اینجا

اجباری
اجباری

کارت تلفنای خودمون کار نمی‌کنن و بوفه هم کارت تلفن نداره
با یه سری از بچه‌های کرمانشاه هماهنگ شدیم و این یه هفته آموزشی یگان راحت‌تر می‌گذره
فردا عیده
با اینکه سرویس و آسایشگاه تازه‌ساخته اما امکانات امروزی رو نداره
وسیله گرمایشی بخاری نفتیه که کلا منسوخ شده، واسه استفاده از آب‌گرم‌کن هم باید کپسول در دسترس باشه تا دو هفته یباری یه حموم بری
روز عید برامون کارت تلفن آوردن خریدیم، بعد از کلی توی صف موندن با مادرم صحبت کردم


نوشته 2:

 بعد از یه روز خسته کننده رفتیم رزم شبانه اما اینبار چیزی برای گفتن نبود …
فرمانده بعد از گرفتن آمار شروع به صحبت کردن دربارهٔ رفتنش به مأموریت کرد
گفت امکان داره توی مراسم ترخیص ما حظور نداشته باشه
از ما حلالیت طلبید و دنبال یه کلمه می‌گشت برای توصیف خودش می‌گشت
گفت «جای برادر بزرگتون» بودم، اگه حرفی زدم، عصبانی شدم برخورد خوبی نداشتم ببخشید
وقتی اینارو گفت چشام ناخودآگاه نم زد
اون شب حال همهٔ بچه‌ها خراب بود
سه ماه باهم زندگی کردیم …
چقد بد بود وقتی داشت باهامون حرف می‌زد و سرگُرد نیازی (جانشین فرمانده گردان) بهش گفت: داستان تعریف نکن، سریع بفرستشون آسایشگاه
فرماندمون صورتش سرخ شد و همۀ ما رنجیدیم از این طرز صحبت با فرماندمون
اما با این برخورد فرماندۀ ما کوچیک نشد
روحش بزرگ‌تر از همیشه بود …

شبِ بارونی، زمین گِلی، احاطه‌شدۀ سگ‌های ولگرد، اسلحه‌ای که حق تیر نداری
فقط یه «سرباز» می‌دونه معنی این کلمات چیه

کسی دیگه دزدی می‌کنه، تو تنبیه می‌شی
کسی دیگه سیگار می‌کشه، تو تنبیه می‌شی
کسی دیگه دعوا می‌کنه، تو تنبیه می‌شی

تازه فهمیدم مقصر همۀ زندگیم، خودمم

مثل یه حیوان باهامون رفتار می‌کنن
توی یه سوله اسطبل اسکانمون دادن (122 نفر توی جایی که مناسب 60 نفره)
هرروز بهمون فحش می‌دن
هیچ تمایزی بین سرباز خاطی و سرباز درستکار نیست
بوی گاز جوراب سربازا طوریه که گاهی راضی بودم توی سرمای بیرون آسایشگاه باشم بجای داخل آسایشگاه
گروهان میفته دست یه عده معتاد و چاقوکش که بقیه جرأتشو ندارن حتی ازشون اعتراض کنن پیش فرمانده
همیشه یادم باشه وقتی بعد از یه روز خسته کننده رفتم توی صف غذا، اول بخاطر بی‌نظمی دیگران تنبیه شدم بعدش یه لقمه نون خوردم
یادم باشه وقتی گشتی بودم، ساعت آخرش دیگه یخ بسته بودم به زور خودمو رسوندم پاسدارخانه
یادم باشه یه عده برای کنار رفیقشون بودن توی صف صبحگاه، حاظر بودن همه جاشون تنبیه بشن و تخمشون هم نبود!
………………………
نوشته3:
کتاب و سرباز
توی دورۀ آموزشی چندتا کتاب‌خون داشتیم
رمان‌های اجتماعی و داستانی که نمی‌شه خیلی راحت ازشون نخ گرفت
خودم برای انتخاب کتاب، حتما دقت می‌کنم نویسنده کتاب زندگینامش چیه
بیوگرافی نویسنده برام خیلی اهمیت داره که بدونم چقد کتاباش به خودش نزدیکه و چقدر از زندگی واقعی فاصله داره
قطعا کتابی که از یه فرد نوجوان یا جوان دنیاندیده مطالعه می‌کنیم هم می‌تونه زیبایی‌های نوشتاری داشته باشه اما اکثرا باری به دانش ما اضافه نمی‌کنه
مثلا توی آسایشگاه دیدم در مورد رازهای موفقیت و پولدار شدن مطالعه می‌کنن، اگر خودم بودم حتما به این مورد دقت می‌کردم که نویسنده چه مسیری در زندگیش طی کرده که به خودش اجازه داده همچین کتابی رو بنویسه
همیشه خودم برای سرگرمی و اطلاع از اخبار روز به توییتر سرمی‌زنم و اونجا اهمیتی نداره چه کسی از کلمات استفاده می‌کنه، بلکه اهمیت زیبابینی توییت‌کنندست
صادق هدایت از نویسنده‌های محبوب منه
به طرز تفکرش اشراف دارم و از نوشته‌هاش لذت می‌برم

قبل از اینکه آموزشی بری، سخت‌گیری‌هایی که در مورد سربازی می‌گن ذهنتو مشغول می‌کنه
اما بعد از دورۀ آموزشی می‌فهمی فقط یه اردوی ساده بود
تقریبا همۀ مکان‌های نظامی قوانین مشابهی دارن که اجرای اون قوانین بستگی به فرمانده‌ها داره
پس نمی‌شه همۀ اتفاقات رو کنار همدیگه گذاشت و واسه بقیه تعریف کرد
این دو سال ممکنه برای یه عده حتی از خونۀ خودشون راحت‌تر باشه، ممکنه از جهنم سخت‌تر باشه (بستگی به مکان و پارتی)
متاسفانه کسی فکرشم نمی‌کنه پارتی‌بازی تا کجاها پیشرفت کرده
کسایی که پارتی دارن خیلی کم ممکنه مثل بقیه سربازا تحت فشار باشن (حظور در واحد، صف غذا، پست دادن، پاسداری دادن، گشتی دادن و …)
آخرشم فکر می‌کنن ما نمی‌دونیم، توی طرح تقسیم می‌خونن افتادن فلانه مرز اما همش دروغه دو روز دیگه هرجا بخواد می‌ندازنش

Advertisements

2 نظر برای “گاه‌نوشت‌های من در خدمت

  1. همینکه نیفتادی انتظامی شبو روز شکرگزار باش.پست دادنو صف تلفن برای منی که تو انتظامی بودم مشکل به حساب نمی اومد!
    تلفن نبود پست هم می دادیم وقت استراحت هم برامون حروم بود.بدو بانک.بدو زندان.بدو دادگشتری.بدو هزار کوفت دیگه.مدام هم تحت نظر بودیم سفت و سخت.ای کاش مشکل به تلفن و پست دادن خلاصه می شد…

دیدگاه

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s