کتاب انسان در جستجوی معنی

انسان در جستجوي معنی
نوشته : دکتر ویکتور فرانکل
استاد روان پزشکی دانشگاه وین
ترجمه : دکتر اکبر معارفی

توضیحات مترجم فارسی
با پیش درآمدي که دکتر گوردون آلپورت استاد پیشین روانشناسی دانشگاه هاروارد بر این کتاب نوشته است جا ندارد مقدمه
دراز دیگري نوشته شود و من تنها توضیحاتی را می افزایم که در آن نوشته نیست.
بخش اول این کتاب یعنی «سرگشتی در اردوي اسیران» را دکتر فرانکل بزبان آلمانی نوشته اسـت و مـن آن را از ترجمـه
انگلیسی ایلزه لاش بفارسی درآورده ام. اما بخش دیگر یعنی «مفهوم اساسی لوگوتراپی» را فرانکل بانگلیسی نوشته است.
این کتاب که در 1963 با عنوان Meaning for search s’Man منتشـر شـد چنـان شـهرتی یافـت کـه بـزودي
بچندین چاپ رسید. نسخهاي که من از آن ترجمه کردم چاپ یازدهم است و در سال 1967 منتشر شده است.
دکتر فرانکل بسال 1905 در وین بدنیا آمد و در همان شهر در 1930 دانشکده پزشـکی را بپایـان رسـانید و در 1942 کـه
بدست نازیان اسیر شد رئیس بخش اعصاب بیمارستان روشیلد وین بود. پس از آزادي به وین برگشـت و سالهاسـت کـه اسـتاد
دانشکده پزشکی و رئیس بخش اعصاب بیمارستان وین است. اسفند 1353


نقشۀ کاربری وبلاگ


پیش درآمد
دکتر فرانکل، نویسنده و کارشناس بیماریهاي روانی، گاهگاهی از بیمارانی که از دردهاي کوچک و بزرگ مـی نالنـد مـی
پرسد «چرا خودتان را نمی کشید؟ و از پاسخها غالبا راهی براي درمان بیماران می یابد. یک بیمار را عشق بفرزنـد بـه زنـدگی
پایبند کرده است، دیگري را استعدادي که هنوز بکار نرفته و سومی را یادگارهایی که ارزش ماندن دارد. بافتن این رشـته هـاي
گسیخته در نقشی استوار از معنا و مسئولیت هدف و منظور ، روشی است که دکتر فرانکل از اگزیستانسیالیسم تحلیلی سـاخته و
آنرا لوگوتراپی نامیده است.
در این کتاب دکتر فرانکل از تجربههائی که باعث کشف لوگوتراپی گردید گفتگو می کند. وي مدتی دراز در تنگناي زندان
فشرده نازیان اسیر بود و همه چیز خود را از دست داد. پدر، برادر و همسرش در اردوگاه اسیران به تنوره هاي سوزان رفتند و یـا
بنا خوشی مردند. همه خانواده او بجز خواهرش در این اردوها جان دادند. چگونه او که همه چیز را از دست داده، همه ارزشـها را
رو بزوال دیده، رنجور از گرسنگی، سرما، خشونت و وحشیگري و هر دم به انتظار مرگ، زنـدگی را شایسـته نگاهـداري دانسـته
است؟ پزشک روانشناسی که خود این دردها را کشیده باشد حرفش شنیدن دارد. او باید بهتر از هر کس دیگر بتواند به شـرائط
انسانی ما با علم و علاقه بنگرد. گفتار دکتر فرانکل طنین شادمانهاي دارد و بسیار ژرف تر از آنست کـه بتـوان از آن بـه آسـانی
گذشت. آنچه می گوید بخاطر کارهائیکه تاکنون کرده است و بخاطر شغل استادي دانشکده پزشکی دانشگاه وین و بـه خـاطر
درمانگاههاي لوگوتراپی که امروز در بسیاري از کشورهاي جهان گشوده شده و همه از پلی کلینیک بیماریهاي عصبی وین الگو
گرفته است اهمیت زیادتري پیدا می کند.
انسان نمی تواند نظریه و روش درمان ویکتور فرانکل رابا پیشرو وسلف او زیگموند فروید مقایسه نکند. هر دو پزشک توجه
خود را به درمان نوروزها معطوف کردند. فروید ریشه این پریشانیها را در اضطرابهاي حاصله از انگیزههاي ناآگاه می دانست. امـا
فرانکل نوروزها را بر چند نوع می داند و بعضی از آنها را اندیشه زاد می نامند . یعنی بیمار از پیدا کردن معنـائی و مسـئولیتی در
زندگی ناتوان است. فروید بیکامی در زندگی جنسی را تائید می کند و فرانکل بیکامی در معناجوئی را.
امروزه در اروپا بطور آشکاري از فروید رو گردانده و به تحلیل اگزیستانسیالیستی پناه بردهاند. این روش چند صورت مختلف
بخود گرفته و مکتب لوگوتراپی یکی از آنهاست. مکتب سازشکار فرانکل ، فروید را رد نمیکنـد بلکـه روش خـود را بـر آنچـه او
ساخته است بنا می گزارد و با دیگر طرفداران تحلیل اگزیستانسیالیستی نیز جدائی ندارد و خویشاوندي نظریـه خـود را بـا آنـان
باخوشی بیان می کند.
این سرگذشت گرچه مختصر است بسیار هنرمندانه و گیراست. من دوبار در یک نشست آنرا از سر تا ته خواندم . جادوي آن
چنان مرا گرفت که نتوانستم از آن بگریزم. جائی در میان این داستان، دکتر فرانکل فلسفه لوگوتراپی خود را آغاز می کند و آنـرا
چنان به آرامی با داستان می پیوندد که فقط بعد از تمام کردن کتاب خواننده به عمق نوشته پی می برد و می فهمـد کـه ایـن
داستان دنباله داستانهاي دیگر وحشیگریهاي اردوهاي اسارت نیست.
از این سرگذشت خواننده درس بسیاري می گیرد. می بیند که انسان وقتی «چیزي براي از دست دادن بجز ایـن زنـدگی
لخت و عور و مسخره ندارد» چه خواهد کرد. تشریحی که فرانکل از آمیختن احساسات و بیدردي می کند واقعا مبهوت کننـده
است. اولین حسی که به نجات فرد می آید کنجکاوي سرد و جدا مانده ایست براي دیدن عاقبت کار. پس از آن تلاشـی اسـت
براي نگهداري این نیمه جان با آنکه احتمال حفظ آن بسیار ناچیز است. گرسنگی، حقارت، ترس و عصبانیت عمیق را تصـویري
از محبوب، مذهب، آسان گیري ، و حتی زیبائی آفتاب شامگاهی تا اندازه اي آرامی می بخشد.
اما اینها نیز بشرطی می ل به زندگی را تقویت می کند که معنائی بزندگی برهنه زندانی بدهد. در اینجاست که بـه مفـاد و
هسته مرکزي اگزیستانسیالیسم بر می خوریم که زندگی رنج است و براي ماندن باید معنائی در رنج جست.
اگر زندگی خود معنائی داشته باشد، رنج و می رندگی نیز معنا خواهد یافت. این معنا را نمیتوان بدیگري تلقین کرد. هر فـرد
باید معناي زندگی خود را خود جستجو کند و مسئولیت آنرا بپذیرد. در اینجا فرانکل گفتاري از نیچه نقل می کند که «کسی که
چرائی در زندگی دارد با هر چگونهاي خواهد ساخت».
در اردوگاه فشرده اسیران هر اتفاقی سبب می شود زندانی اتکائش را به زندگی از دست بدهد. همه هدفهاي معمـولی از او
گرفته شده است. تنها چیزي که براي او مانده «آخرین آزادي» است، آزادي اینکـه گـرایش و طـرز فکـر خـود را در برابـر هـر
حادثهاي برگزیند. این آزادي غائی و نهائی که رواقیان پیشین و اگزیستانسیالیست هاي امروزي به آن عقیـده دارنـد در داسـتان
فرانکل سیماي بسیار زنده و روشنی می گیرد.
زندانیان مردمی معمولی بودند. اما عده اي از آنان نشان دادند که بشر می تواند با برگزیدن اینکه «شایسته رنجهایش باشد»
بر سرنوشت خود چیره شود و از آن نیز پا فراتر گذارد. دکتر فرانکل می کوشد ببیند چگونه مـی تـوان ایـن نیـروي انسـانی را
دریافت و چگونه می توان در بیمار این حس رابرانگیخت که وي مسئول زندگی است. وي نمونه اي تکان دهنده از یک جلسـه
درمان دسته جمعی در زندان نقل می کند که در آن این موضوع بخوبی آشکار است.
بخواهش ناظر وي شرحی کوتاه ولی جامع از اصول لوگوتراپی به سر گذشت خود افزوده است. تابحال هر چـه دربـاره ایـن
«مکتب سوم رواندارمانی وین» نوشته شده به آلمانی بوده است و این اولین باري است که چنین چیزي بانگلیسـی نوشـته مـی
شود . درباره دو مکتب دیگر، یعنی مکتب فروید و مکتب آدلر ، نوشته هاي بسیار موجود است.
برخلاف بسیاري از اگزیستانسیالیستهاي اروپایی، فرانکل نه بدبین است و نه برخلاف مذهب . نویسنده اي که آنهمه رنج
کشیده بطور شگفت آوري به قدرت آدمیزاد در پیروز شدن بر حوادث امیدوار است.
این کتاب گوهریست گرانبها از سرگذشتی شخصی که بر عمیقترین مسائل انسانی استوار است. ارزشی ادبی و فلسفی دارد و
مقدمه ایست نافذ بر جنبش روانشناسی امروزي.«گوردون و آلپورت »

انسان در جستجوی معنی
انسان در جستجوی معنی

سرگذشتی در اردوي اسیران
این کتاب شرح اتفاقات و وقایع زندان نیست، بلکه سرگذشتی است از آنچه بر سر یک زندانی آمده اسـت، سرگذشـتی کـه
کرورها مردم به آن گرفتار شده اند و از آن رنج برده اند. سرگذشتی است از درون اردوي متمرکز اسیران جنگ از زبـان یکـی از
بازماندگان. این سرگشت به وحشت هاي بزرگ که بسیار از آن سخن رفته ولی کمتر باور شده است کاري ندارد، بلکـه از تـوده
هائی از رنجهاي پراکنده سخن می گوید. به عبارت دیگر این نوشته تلاشی است براي نشان دادن اینکه زندگی روزانـه اردوي
اسارت چگونه در افکار زندانی معمولی اثر می گذاشت.
بیشتر رویدادهائی که در این کتاب می بینید در زندانهاي بزرگ و معروف انجام نگرفت، بلکه در زندانهاي کوچکی بود که
بیشتر کشتارها روي داد. این داستان رنجها و مرگ قهرمانان بزرگ و شهیدان سرشناس نیست و از کاپوهـا یـا سردسـته هـاي
مشهور، یعنی آن زندانیهائی که بنام معتمد شناخته می شدند و امتیازهاي ویژه اي داشتند، صحبت نمی کند . نه از زندانیان نامی
سخن می گوید نه از زندانهاي مشهور و نه از زندانبانان معروف. پس این کتـاب حکـایتی نیسـت از رنجهـاي سـروران، بلکـه
سرگذشتی از فداکاریها و رنجهاي فوجی از محرومین ناشناس و ناشناخته، از آنانی که بر دوش و بازو، نشان مشخصی نداشتند.
این زندانیان معمولی غالبا چیزي براي خوردن نداشتند یا اگر داشتند بسیار کم داشتند اما کاپوها هرگز گرسنگی نکشیدند و
بسیاري از آنها کار و بارشان در زندان خیلی بهتر از دنیاي خارج بود . بسیاري از اوقات رفتار این سردسته ها با زندانیان شدیدتر و
بدتر از رفتار نگهبانان بود. و حتی سفاکانه تر از افسران اس.اس زندانیان را می زدند. این سردسته ها را البته از میان زندانیانی بر
می گزیدند که منشی حاکی از این طرز رفتار داشتند و اگر رفتارشان با آنچه از آنها انتظار می رفت یکی نبود، فورا معزول مـی
شدند. این کاپوها بزودي مثل افسران اس.اس و زندانبانها می شدند و باید از نظر روانشناسی آنها را در همان ردیف گذاشت.
براي بیرونیان آسان است تصور غلطی از زندگی در اردوگاه متمرکز اسیران داشته باشند. تصـوري آمیختـه بـا احساسـات و
ترحم. آنان از کشمکش سختی که دائم در میان زندانیان براي بقا وجود داشت آگاهی درستی ندارند. نمیدانند که چه مبـارزه اي
دمادم براي حفظ جان خود و جان دوستی عزیز در جریان بود.


شروع می کنیم از کامیونی که آماده بود براي حمل عده اي زندانی از اردوئی به اردوي دیگر. همه حدس می ز دنـد کـه
این مسافرت راه مرگ است و مسافران را به اتاق گاز می برد. عده اي بیمار و ناتوان و کسانی را کـه بـدرد کـار نمـی خوردنـد
انتخاب می کردند و به یکی از اردوگاههاي مرکزي که اتاق گاز و تنوره آدم سوزي داشت می فرستادند. جریان انتخاب نشان
و علامتی بود براي مبارزه آزادانه میان زندانیان یا میان گروهی با گروه دیگر. آنچه مهم بود ایـن بـود کـه نـام خـود آدم و نـام
دوستش از فهرست حذف شود. گرچه همه می دانستند هر وقت فردي نجات یافت، باید دیگري جاي او برود.
با هر کامیون می بایست عده معینی بروند، کی می رفت مهم نبود، چون هیچکدام از این زندانیان چیزي جز یـک شـماره
نبود. وقتی این زندانیان به اردو می رسیدند – یا اقلا در اردوگاه اشویتز چنین بود – همه مدارك آنها و هـر چـه را از مـال دنیـا
داشتند می گرفتند. هر زندانی فرصتی می یافت که هر اسمی بخواهد روي خود بگذارد و هر شغلی بخواهد بخود نسـبت دهـد
وعده زیادي نیز بعللی اینکار را کردند. مسئولین زندان فقط به شماره مخصوص اسیران توجه داشتند. این شماره ها را غالبا روي
پوست آنها خالکوبی می کردند و در جائی بخصوص در شلوار می دوختند. هر وقت زندانبانی می خواست ، اسـیري را جریمـه و
مجازات کند کافی بود به آن شماره نگاه کند و هرگز لازم نبود اسم کسی را بپرسد. واي که چقدر مـا از ایـن نگـاه هـا هـراس
داشتیم!
برگردیم به کامیونی که آماده رفتن بود. دیگر براي زندانی وقتی نمانده بود که به مسائل اخلاقی بیاندیشد . هرزندانی را تنها
یک فکر رهبري می کرد و آن این بود که خود را بخاطر خانواده اي که در انتظار اوست برهاند و دوستی عزیز را نیز نجات دهد.
می کوشید ترتیبی دهد که شماره دیگري بجاي وي به کامیون برود.
چنانچه پیش از این گفتیم جریان انتخاب سردسته ها جریانی منفی بود، یعنی سفاك ترین و بیرحم ترین زندانیان را به این
کار بر می گزیدند. گرچه خوشبختانه گاهگاهی نیز اشتباهی در این کار روي می داد. اما علاوه بر انتخاب این کاپوها که توسـط
افسران اس.اس انجام می شد. یک جریان خودبرگزینی نیز دائم در میان زندانیان رواج داشت. رویهمرفته زندانیهائی می توانستند
زنده بمانند که پس از سالها دربدري از اردو به اردو، همه ارزشهاي اخلاقی را در کشاکش براي زنده ماندن از دست داده بودنـد،
اینها دیگر براي یک نفس زنده ماندن، از هیچ کاري ابا نداشتند، می خواهد شرافتمندانه باشد، می خواهد نباشد و حتی گاهی نیز
کارهاي وحشیانه می کردند. دزدي، لو دادن دوستان و امثال آن که دیگر کاري عادي بود. ما که با کمک بخت سازگار، یا معجزه
و یا علل دیگر از این معرکه جان بدر برده ایم، می دانیم آنها که از همه بهتر بودند بازنگشتند!
درباره اردوي متمرکز اسیران مطالب زیادي نوشته اند . اما در این کتاب مطالب تا آنجـا مهـم خواهـد بـود کـه تجربـه اي
شخصی باشد. کسانیکه در زندان بسر برده اند در این نوشته و در پرتو دانش موجود وضع روحی خود را خواهنـد یافـت و آنانکـه
هرگز زندانی نشده اند، وضع روحی زندانیان را بهتر درك خواهند کرد. بالاتر از همه، این نوشته حاکی است از تجـارب عـده اي
ناچیز که از زندان رها شدند ولی پس از آن زندگی را بسیار مشکل دریافتند. ایـن زنـدانیان پیشـین غالبـا مـی گوینـد «دلمـان
نمیخواهد از سرگذشت خود گفتگو کنیم، چون براي آنها که در درون بوده اند توضیحی لازم نیست و آنها کـه نبـوده انـد نمـی
توانند درك کنند که ما در درون چه می کشیدیم و اینک در بیرون چه می کشیم!»
مبادرت به نشان دادن اصولی این مسئله کاري سخت است. چون مطالعه روانشناسی نیاز بقدري جدامانی علمی دارد. اما آیا
کسیکه مشاهدات دوره زندانی خود را می نویسد، جدامانی لازم را دارد؟ این جدامانی براي کسیکه در بیرون بوده است مهیاست
ولی او نیز نخواهد توانست چیزي از زندگی زندان بگوید که ارزشی حقیقی داشته باشد. تنها کسیکه دردرون بوده است می دانـد
چه بر او گذشته، گرچه ممکن است قضاوتش حقیقی نباشد و سنجشش از تناسب بدور و این غیر قابل اجتناب است.
من سعی می کنم از تمایل هاي شخصی در نوشتن این کتاب پرهیز کنم و این اشکال حقیقی نوشتن چنین کتـابی اسـت.
زیرا گاهی لازم خواهد شد که شخص آن مردانگی را داشته باشد که از یک رویداد بسیار شخصی صحبت کند. اول می خواستم
این کتاب را بی نام نویسنده چاپ کنم و تنها شماره زندانیم را بنویسم اما وقتی دست نویس تمام شد دیدم چنین کتابی بنام یک
نویسنده ناشناس ارزشی نخواهد داشت و من باید آن شجاعت را داشته باشم که آشکارا آنچه را ایمان دارم بیـان کـنم. از اینـرو
گرچه از خودنمائی بیزارم، هیچکدام از عبارات اصلی کتاب را حذف نکردم. بعهده دیگران است که از محتویات این کتاب نظریه
هاي خشک علمی را استخراج کنند و شاید آن خدمتی بروشن کردن روانشناسی زندگی زندانی بکند، آن روانشناسی که پژوهش
در آن پس از جنگ جهانی اول آغاز شد و ما را به سندروم «بیماري سیم خاردار» آشـنا کـرد. امـا آنچـه را بـه تحقیـق دربـاره
روانشناسی توده می دانیم بجنگ دوم جهانی مدیونیم (من این نامگذاري را از عبارتی معروف و از کتابی به همـین نـام نوشـته
گوستاولوبون گرفته ام). جنگ دوم جهانی به ما جنگ اعصاب را داد، و آن نیز اردوي متمرکز اسیران را.
چون این کتاب شرح ماجرائیست که من بعنوان یک زندانی ساده دیده ام، لازم است از اول بگویم و با کمی غرور که مـن
در زندان بعنوان کارشناس بیماریهاي روانی و حتی بعنوان پزشک معمولی کار نمی کردم و تنها چند هفته آخر دوره زندان بود که
کمی کار طبابت کردم. بعضی از همکارانم این بخت را داشتند که در درمانگاههاي بسیار سرد نوارهـائی را کـه از کاغـذ باطلـه
درست شده بود به سراپاي بیماران بچسبانند. من شماره 119104 بودم و بیشتر اوقات زمین می کندم و خط آهن می گذاشـتم.
یکبار هم کارم کندن راه آب بود، در زیر زمین و بدون هیچ کمک. اما این کار بی اجرت نماند و پیش از سالروز میلاد مسـیح در
1944 یک حواله بمن جائزه دادند. این حواله ها را شرکتهاي ساختمانی که ما را تقریبا زرخرید کرده بودند صـادر میکردنـد. هـر
کدام از آنها براي شرکت تقریبا نیم مارك تمام می شد و ممکن بود با آن شش سیگار گرفت، البته گاهی هفته ها بعد و گـاهی
نیز ارزش حواله ها از بین می رفت. روز و روزگاري من مالک مغرور حواله دوازده سیگار بودم. مهمتر آنکه می توانستم آن دوازده
سیگار را با دوازده شوربا عوض کنم و گاهی این دوازده شوربا مرگ از گرسنگی را مدتها به تاخیر می انداخت.
لذت سیگارکشی مال سردسته ها بود که جیره هفتگی داشتند و شاید مال زندانیانی که سرکارگر کارهاي بسـیار خطرنـاك
بودند. تنها استثنائی که وجود داشت براي کسانی بود که می ل بزندگی را از دست داده بودند و مـی خواسـتند چنـد روز آخـر را
«خوش» باشند. ما وقتی می دیدیم دوستی سیگار می کشد می دانستیم که ایمان بقدرت خود را در ادامه زنـدگی از دسـت داده
است و این ایمان وقتی از دست رفت بندرت برمیگردد.


مطالعه نوشته هاي متعددي که از مشاهدات و تجربه هاي زندانیان موجود است نشـان مـی دهـد کـه سـه مرحلـه و دوره
واکنش روحی در زندانی پدید می آید، یکی در اوائل ورود به زندان، دیگري وقتی زندانی آلـوده زنـدگی روزمـره زنـدان اسـت و
سرانجام دوره رهائی. نشانه مشخص دوره اول عبارت است از شوك و تکان روحی. گاهی این تکان پـیش از ورود بزنـدان نیـز
دیده می شد و براي روشن شدن آن مثالی از تجربه شخصی خواهم گفت.
هزار و پانصد نفر چندین شبانروز با قطار سفر می کردند. در هر واگن هشتاد نفر را چپانده بودند، و هر یک روي باروبنه خود،
یعنی روي آن چیزي که از سالها زندگی برایش مانده بود لم داده بود. این واگنها آنقدر پر بود که فقط در بالاي شیشه ها جـائی
براي داخل شدن نور خاکستري سحر مانده بود. همه خیال می کردند که قطار بطرف کارخانه اسلحه سازي مـی رود و مـا را در
آنجا بکار خواهند گماشت. نمیدانستیم که هنوز در سیلزي هستیم یا به لهستان رسیده ایم. سوت قطار صداي دلخراشی داشـت،
گوئی ناله دردناکی بود پر از ترحم بخاطر بار غمگینی که بسوي نابودي می رفت. سوت زیادتر می شد و معلوم بود بـه ایسـتگاه
بزرگی نزدیک شدهایم. یکباره فریادي از همه مسافران نگران برخاست: اشویتز! اشویتز!
قلب همه ناگهان از کار افتاد چون اشویتز مترادف بود با هراس، اتاق گاز و تنوره آدم سوزي و کشتار دسته جمعی! آهسته و
گوئی با دو دلی قطار از ایستگاه گذشت مثل اینکه می خواست تا می شود هراس را در دل مسافران به تاخیر اندازد. کم کـم در
آن سحرگاه دورنمائی از اردوگاه بنظر رسید با برج ساعت و نورافکن و ردیفی از سیم خاردار و ستونی نیز بانگ آمرانه فرماندهان
بگوش می رسید و هنوز معنی آن بر ما روشن نبود.
من بیاد چوبه هاي دار افتادم و سرهائی که از آنها آویزانست. سراپا هراس بودم و چه بهتر چون می بایست قدم بقدم با این
زندگی پر از وحشت بی پایان خو گرفت.
بالاخره قطار ایستاد. خاموشی نسبی شکست و صداهاي آمرانه بلند شد. دیگر از اینجا تا وقتی زندانی بودیم، از این اردو بـه
آن اردو، این فریادهاي خشن را دائم می شنیدیم. این صداها خشونت سوهانی داشت، مانند ناله اي که از حلقوم مردمی در مـی
آید که او را می کشتند و باز می کشتند.
درهاي قطار باز شد وعده اي زندانی وارد شدند. اینها همه جامه هاي یک جـور راه راه بـه تـن داشـتند، و سرشـان از تـه
تراشیده شده بود. اما انگار از لحاظ خورد و خوراك به آنها بد نمی گذشت.
این زندانی ها بچند زبان اروپائی حرف می زدند و همه را با کمی طعنه و ریشخند و این عجیب بود. خوش بینی همیشگی
من که غالبا حواس و عواطفم را به اختیار می گیرد بسراغم آمد که به بین این زندانیان چه روحیه خوبی دارند و گاهگـاهی نیـز
لبخند می زنند. که می داند؟ شاید وضع ما هم آنقدرها بد نباشد.
در روانپزشکی حالتی است بنام «تصور و امید نجات» «از ستون به ستون فرجی». محکوم به مرگ درست پیش از اعدام به
این خیال می افتد که ممکن است در آخرین دم، کشتنش بتاخیر افتد و سرانجام نجات یابد. ما نیز به آخرین ریسـمان امیـد دل
بسته بودیم و امید داشتیم که پیش آمد زیاد ناسازگار نباشد. گونه هاي سرخ و صورتهاي گرد این زندانیان براي همه ما دلـداري
بزرگی بود. اما نمی دانستیم که این هیکل هاي پروار دسته هاي ویژه و برگزیده اي هستند که سالهاي سال مـی زبانـان اولیـه
زندانیانی بوده اند که روزانه به ایستگاه می رسند. این می زبانان ما و دارو ندارمان را در اختیار گرفتند، حتـی چیزهـاي کوچـک
گرانبها را. اشویتز حتما در این اروپاي چند سال جنگ دیده، گنجینه منحصر بفردي از زر و سیم و گوهر بوده است اما نه تنها در
خزانه ها بلکه در خانه افسران نیروي اس.اس.
هزار و پانصد گرفتار را در آلونکی چپاندند که دویست نفر را به سختی می گرفت. ما همه سرد و گرسنه و خسته بودیم و جا
نبود که روي زمین چمپاتمه بزنیم، دراز کشیدن که دیگر هیچ . یک تکه نان صد یا صد و پنجاه گرمی تنها خوراکی بود که طی
چهار روز خورده بودیم . با همه اینها فریاد سرزندانبان را می شنیدیم که بر سر یک سنجاق الماس کراوات با یکی از می زبانان
پروار چانه می زند . این غنائم در آخر با نوشابه معاوضه می شد من حالا دیگر یادم نیست چند هزار مارك براي یک شب مستی
لازم بود همینقدر می دانم که این زندانیان درازمدت حقا به نوشابه محتاج بودند. در این وضع و در این زندگی کیست که بتوانـد
آنها را ملامت کند که چرا خود را تخدیر می کردند؟ افسران اس اس به یکدسته از زندانیان نیز بیدریغ نوشـابه مـی دانـد. آنهـا
کارگرانی بودند که در اتاق گاز و تنوره آدم سوزي کار می کردند و بخوبی می دانستند که روزي دسته دیگري از زندانیان جـاي
آنها را خواهند گرفت و خود به تنوره خواهند رفت.
تقریبا همه همسفران این تصور واهی را داشتند که روزي نجات خواهند یافت و زندگی از نو لبخند خواهد زد. اما هیچکس
نمی دانست که چه حادثه اي در انتظار بود. به ما دستور دادند که اسباب خود را در قطار بگذاریم و در دو خط بایستیم، زنان یک
طرف و مردان یک طرف، و از جلو افسر ارشد اس اس بگذریم عجیب اینجاست که من جرات کردم کوله پشتیم را زیر نیم تنـه
ام پنهان کنم. ردیف ما نفر به نفر از جلو افسر گذشت. من فکر کردم اگر این افسر کوله پشتی را به بیند وضع بسـیار خطرنـاك
خواهد شد. از تجربه تلخ گذشته می دانستم که حداقل مرا به زمین خواهد انداخت. به این جهت راست راست راه می رفـتم کـه
بارم معلوم نشود . حالا دیگر روبرو شده بودیم. جوانی بود بلند بالا در جامه افسري بسیار تمیز و چه تضادي داشت با ما که پس
از مسافرتی دراز ، کثیف و پاره پوره بودیم. نگاه بسیارراحت و بی اعتنائی داشت، آرنج راسـتش روي دسـت چـپش بـود. دسـت
راستش بلند می شد و با سبابه براحتی و بی تکلف به راست یا چپ اشاره می کرد. ما معناي وخیم این اشاره به راست یا چپ را
نمی دانستیم همینقدر می دیدیم که بیشتر به چپ اشاره می کند.
دیگر داشت نوبت من می شد. یکی در گوشم گفت طرف راست یعنی کار، طرف چپ یعنی اردوي ویژه بیماران. امـا دیگـر
من همه چیز را بعهده تصادف گزارده بودم. کوله پشتی باعث شد که من کمی بچپ خم شوم اما همه سعیم را کردم که راسـت
راست راه بروم. افسر اس اس به سراپاي من نگاه کرد و گوئی دودل بود مرا به کدام طرف بفرستد هر دو دسـتش را روي شـانه
هاي من گذاشت و من سعی کردم خود را قوي نشان بدهم. شانه ها مرا به نرمی پائین آورد، و دیـدم کـه رویـم بطـرف راسـت
برگشته و بهمان طرف رفتم.
معناي این انگشت بازي را شب براي ما گفتند. این اولین انتخاب بود، اولین فتواي مرگ یا زندگی. بسیاري از ما، یعنی نود
درصد واردین فتواي مرگ بود و تا چند ساعت بعد انجام شد. آنهائی را که به طرف چپ رفتند یکراست از ایستگاه به ساختمانی
براي سوزاندن بردند. بر سر در این ساختمان، چنانکه یکی از دوستانم گفت، بچند زبان اروپائی واژه «گرمابه» نوشته شـده بـود.
وقتی زندانیان در آن داخل می شدند به هریک قطعه صابونی می دادند و بعد … اوه، چه بهتر که لازم نیست بگویم چه بـر سـر
آنها می آوردند چون درباره این واقعه وحشتناك بسیار نوشته شده است!
ما، این عده معدودي که نجات یافتیم در شب حقیقت قضیه را شنیدیم. من از یکی از زندانیان که مدتی در آنجا بود پرسیدم
«پس همکار من پ…. کجاست؟
– بطرف چپ رفت؟
– آره
– آنجاست !
– کجا ؟
با دستش بدودکشی در فاصله چند صدمتري اشاره کرد که ستونی از شعله به آسمان خاکستري لهستان می فرستاد.
دوستت آنجاست، سیال در آسمانها
و مدتی گذشت تا من معنی آنرا بفهمم!


من دارم از داستان خود جلو می افتم… از نظر روانشناسی از بامداد آن روز در ایستگاه تا شام نخستین زنـدان راه درازي پیمـوده
بودیم.
در حالیکه نگهبانان اس اس با تفنگ ما را دنبال می کردند، ما را از ایستگاه دواندنـد و از سـیمهاي خـارداري کـه بـرق داشـت
گذراندند و به اردوگاه رساندند و از آنجا بردند به محلی براي شست و شو. براي ما که از انتخاب اول جان بدر بـرده بـودیم، ایـن
حمام حمامی حسابی بود و باز این خیال از ستون به ستون فرجی به نجاتمان آمد. به خودمان گفتیم کـه ایـن افسـران اس اس
آدمهاي بدي نیستند و با ما خوب تا می کنند . اما چیزي نگذشت که فهمیدیم چرا! تا وقتی ساعت مچـی و چیزهـاي ارزشـدار
داشتیم می خواستند آنها را با چرب زبانی از ما بگیرند.
آخرش چه؟ مگر بالاخره نباید اینها را بدهیم، پس چرا آنها را باین افسران خوش برخورد ندهیم، شاید آنها هم روزي تلافی کنند.
همه ما را در آلونکی بردند که مثل اتاق انتظار بود. افسران اس اس آمدند و روي زمین پتو انداختند که همه دارائیهاي خـود را و
هر چه زر و زیور داشتیم روي آن بیاندازیم. در میان ما هنوز هالوهائی بودند که از زندانیان مجربی که براي کمک آمده بودند می
پرسیدند آیا می شود حلقه عروسی یا یک قطعه نشان یا علامت خوشبختی را نگه داشت؟ اما کسی خیال نمی کرد که همه چیز
را، یعنی همه چیز را از آدم بگیرند.
من به یکی از زندانیان قدیمی اطمینان کردم و یواشکی بطرفش رفتم. لوله کاغذي را که در جیب نیم تنه ام بـود نشـان دادم و
گفتم «این نوشته حاصل یک عمر کار علمی من است. من می دانم تو خواهی گفت همینقدر راضی باشم که از ایـن جـا جـان
سالم بدر ببرم و جزو آن و بهتر از آن نباید از سرنوشت انتظاري داشته باشم، اما چه کنم دست خودم نیست، باید هر طـور شـده
این نوشته را نگه دارم، می فهمی؟» آري داشت می فهمید، به آرامی پوزخندي زد. اول معنی رحم داشت، بعد مسخره، بعد دشنام
و سرانجام لعنتی گفت که بسیاري از پرسشهاي مرا پاسخ داد، لغتی که همیشه در گفتار زندانیان وجود داشت … «ریـدم» در آن
دم حقیقت آشکاري را درك کردم و این اولین واکنش روانی بود. دیگر با زندگی گذشته خود وداع کردم.
یکباره جنب و جوشی میان اینهمه آدمی که پریشان و با رنگ پریده ایستاده بودند پیدا شد. فریادهاي خشن آمرانه برخاست. ما را
بطرف حمام کشاندند و همه دور یک افسر جمع شدیم. وقتی همه رسیدند فریاد زد که «من با ساعت خود درست دو دقیقـه بـه
شما وقت می دهم. در این دو دقیقه همه شما لخت می شوید و هر چه دارید همانجا که ایستاده اید به زمین میاندازید، هیچ چیز
را با خود بجز کفش و کمربند یا بند شلوار و شاید شکم بند نمی برید. من از الان شروع می کنم».
با عجله وبدون فکر زندانیان جامه هاي خود را کندند هر چه بیشتر وقت می گذشت عصبانی تر می شدند. جامه ها را با ولنگاري
بیشتري می انداختند. آنوقت اولین صداي تازیانه را شنیدیم، تازیانه چرمی بر بدنهاي برهنه!
ما را رمه وار به اتاق دیگري بردند و همه موهایمان را تراشیدند. از آنجا به حمام رفتیم و دوباره ما را به خط کردند. چـه تعجبـی
که دیدیم آب درست و حسابی به بدن ما می خورد.
وقتی منتظر حمام بودیم این برهنگی درسی بما داد. دیدیم که دیگر هیچ چیز بجز این بدنهاي برهنه بیمو نداریم، تنها دارائی ما
همین موجود برهنه ما بود! دیگر براي ما چه مانده بود که ما را با زندگی سابقمان مربوط کند؟ براي من عینکم ماند و کمربندي
و آن کمربند را بعدها با قطعه نانی مبادله کردم. براي شکم بند داران تعجب دیگري در چنته بود. شـامگاه زنـدانی ارشـدي کـه
مامور کلبه ما بود بما «خوش آمد» گفت و نطق مفصلی کرد و در آن به شرفش سوگند خورد که خود او شخصا هر کسی را کـه
پول یا سنگ قیمتی به شکم بندش دوخته باشد بدار خواهد آویخت و با تکبر اضافه کرد که قوانین زندان به او اجازه چنین کاري
را می دهد. درباره کفش مسئله آنقدرها آسان نبود آنها که کفشهاي خوبی داشتند باید می دادند و کفشهایی می گرفتند که غالبا
به پایشان نمی خورد. مکافات اصلی نصیب کسانی شد که چکمه داشتند و به پیشنهاد ظاهرا مهربانانه زندانیان ارشد سـاق آنـرا
بریده و جاي بریده را صابونی کرده بودند که معلوم نشود انگار افسران اس اس منتظر همین بودند. کسانیکه ایـن «خیانـت» را
کرده بودند ؛ بردند اتاق پهلو و ما تا مدتهاي صداي ضربه تازیانه و ناله این زندانیان را می شنیدیم.
بدین ترتیب بسیاري از تصورات ما، یکی بعد از دیگري واهی بنظر آمد و پس از آن همه ما یک حالت بی عاري پیدا کردیم. می
دانستیم که دیگر چیزي نمانده که از دست بدهیم بجز این بدنهاي مسخره وار برهنه.
وقتی آب از دوش می ریخت همه ما شروع کردیم بخنده و شوخی درباره خودمان و دیگران. بالاخره هر چه باشد آنچه از دوش
می ریخت آب بود، آب درست و حسابی!
علاوه براین شوخی و بی عاري عجیب ، حس دیگري نیز ما را فرا گرفت و آن کنجکاوي بود. من یکبار دیگر نیـز در مـوقعیتی
خطرناك در کنجکاوي محو شده بودم ؛ چون آن واکنشی اساسی بود در برابر وضعی عجیب و آن وقتی بود کـه در کوهنـوردي،
در بالاي کوه، سنگ از زیر پایم در رفت و در آنموقع فقط در این فکر بودم که آیا سالم به زمین خواهم رسید یا با سـر و دسـت
شکسته.
این کنجکاوي سرد، حتی در اشویتز هم به سراغ ما می آمد و در نتیجه افکارمان را از اطراف و اطرافیان جدا می کرد و باعث می
شد به این زندگی به عنوان واقعیتی نگاه کنیم. در آن زمان این طرز فکر براي ما نوعی محافظ بود، همـه دلمـان مـی خواسـت
ببینیم بعدا چه اتفاقی خواهد افتاد و حاصل و نتیجه آن چه خواهد شد. مثلا وقتی لخت و عور در آن سرماي لرزاننده اواخر پـائیز
خیس از حمام درآمده و در هواي آزاد ایستاده بودیم تنها حسی که داشتیم کنجکاوي بود. می خواستیم ببینـیم آیـا سـینه پهلـو
خواهیم کرد یا نه؟ این کنجکاوي چند روز بعد تبدیل به تعجب شد چون هیچکدام نچائیدیم.
و از این شگفتیها براي تازه وارد بسیار بود! آنها که پزشک بودند زودتر از هر چیز دیگر فهمیدند که کتابهـاي درسـی پـراز دروغ
است!
جائی گفته شده که آدمیزاد نمیتواند بدون خواب بیش از ساعات معینی زنده بماند… کاملا دروغ است.
من خیال می کردم تاب خیلی چیزها را ندارم. مثلا بدون این چیز یا آن چیز خوابم نمی برد یا اگرفلان چیز را نداشته باشم نمی
توانم زندگی کنم… ثابت شد خیال غلطی است.
شب اولی که در اشویتز بودیم بر بسترهائی از الوار خوابیدیم. بر هر تخته چوب که دو متر و نیم تا سه متر درازي داشت نـه نفـر
آدم بدون ملافه خوابیدند و هر نه نفر دو پتو داشتند. ما همه پهلو به پهلو و در بغل هم می خوابیدیم که در آن سرماي هولنـاك
هیچ گرمایی به هدر نرود. گرچه بردن کفش به خوابگاه ممنوع بود، بعضی ها آنرا جاي بالش زیـر سـر مـی گذاشـتند. اگـر ایـن
کفشهاي پر از گل و لاي و کثافت نبود مجبور بودیم سر را روي بازوي دردناك رگ به رگ شده بگذاریم. با وجود این مشـقتها
همه خوب خوابیدیم و این فراموشی و آسایش موقتی از درد خود نعمتی بود.
دلم می خواهد چند مورد از این شگفتیها را بیان کنم تا روشن شود چه اندازه سخت جان بودیم:
غذاهاي ما بسیار بد و کم و بدون ویتامین کافی بود و مسواك هم نداشتیم ولی لثههاي ما از پیش سالم تر بود. یک پیـراهن را
شش هفت ماه پشت سر هم یعنی تا وقتی نشانی از پیراهن بودن داشت مـی پوشـیدیم و روزهـاي روز نمـی توانسـتیم خـود را
بشوئیم چون لوله آب یخ زده بود. با اینهمه زخمهایی که در دست از کار در گل و کثافت داشـتیم چـرك نکـرد. البتـه آنهـا کـه
انگشتهاي دست یا پایشان سرمازده بود موضوع دیگري بود.
آنها که قبلا خوابشان سبک بود و مثلا از کوچکترین صدائی از اتاق مجاور از خواب می پریدند حالا مجبور بودند پهلوي کسـی
بخوابند که صداي خرخش تا چند متر شنیده می شد و با وجود آن راحت و آسوده می خوابیدند.
اگر کسی امروز از ما مفهوم و مفاد گفتار داستایوسکی را بپرسد که گفت «آدمیزاد موجودي است که به هر چیز خو مـی گیـرد»
می گوئیم «آري ولی نپرسید چطور!» اما این کتاب هنوز به آن مرحله از تحقیق روانشناسی زندانیان نرسیده و ما زندانیان نیز در
بدو ورود به زندان در دوره واکنش ابتدائی روانی خود بودیم.
خیال خودکشی حتی به مدت کوتاهی هم شده بسر همه ما افتاده بود. این حاصل ناامیدي از وضع موجود ، خطر دائمی مـرگ و
دیدن مرگ دوستان بود. من بخاطر عقاید مبرمی که داشتم و بعدا به میان خواهم گذارد، روز اولی که به اردو رسیدم با خود شرط
کردم که خود را به سیم خاردار نزنم. معمولترین وضع خودکشی در اردو این بود که زندانیان با شتاب بطرف سیم خـارداري کـه
برق پر زور داشت بدوند. براي من گرفتن این تصمیم زیاد هم سخت نبود، خودکشی چه فایده داشت زیرا براي هر اسیر احتمال
زنده ماندن با آن شرایطی که حکمفرما بود و با محاسبه تمام عوامل بسیار کم بـود و هـیچکس اطمینـان نداشـت کـه از همـه
انتخابات زنده برگردد. زندانی اشویتز در مرحله اول تکان روحی، از مرگ بیمی نداشت و حتی اتاق گاز نیز پس از چنـدي دیگـر
براي کسی هراسناك نبود.
دوستانی که بعدها دیدم بمن گفتند که من از آنانی نبودم که در ورود به زندان ناراختی شدیدي از خود نشان دادنـد. مـی گوینـد
فقط لبخند می زدم. روز دوم ورود بزندان اتفاقی افتاد که این مسئله را نشان می دهد با وجود قدغنهاي اکید که زندانی نبایـد از
محوطه اي به محوطه دیگر برود یکی از همکاران که چند هفته زودتر از ما اسیر شده بود از کلبه ما دیدن کرد. او آمده بود به ما
دلداري دهد و راه و چاه کار را بیاموزد. با قدري مزاح و حالتی حاکی از «باري به رجهت» با کمال عجلـه چنـد نکتـه را بـه مـا
آموخت و رفت … «از انتخاب نترسید و ناراحت نباشید، دکترم … رئیس پزشکان اس اس مواظب دکترهاسـت». (ایـن دروغ بـود
چون یکی از زندانیان که شصت سال داشت و پزشکی چند کلبه را بعهده گرفته بود بمن گفت چگونه این آقاي دکترم… التماس
او را براي نجات پسرش از مرگ با گاز با کمال سردي رد کرده بود). و ادامه داد که «اما یک چیز یادتان باشـد … هـر روز و تـا
ممکن است ریشتان را بتراشید، حتی اگر اینکار را با شیشه شکسته بکنید، حتی اگر لازم باشد نان روزانه خود را بدهید و چیـزي
براي تراشیدن ریش بگیرید. اینکار هم شما را جوانتر نشان می دهد و هم صورتتان را سرختر… اگر می خواهید زنده بمانید تنهـا
یک راه دارد … باید بدرد کار بخورید. مثلا اگر کف پایتان تاول بزند و موقع راه رفتن بلنگید، افسر اس اس شما را از صـف جـدا
می کند و روز بعد باتاق گاز می فرستد».
«میدانید «مومن» یعنی چه؟ یعنی کسیسکه قیافه مفلوکی دارد و ناخوش و مرد نیست و نمی تواند کار طاقت فرسا بکند – به او
می گویند «مومن» . دیر یا زود گذار هر «مومنی» باتاق گاز می افتد. پس یادتان باشد که اگر هر روز ریشتان را بتراشید و راست
بایستید وصاف راه بروید نباید از گاز ترسی داشته باشید. من می دانم که شما دیروز وارد شده اید و هنوز خسته هستید. با وجـود
آن علتی نمی بینم که از گاز بترسید، شاید فقط تو …» و آنوقت بمن رو کرد «امیدوارم از آنچه به صراحت گفتم ناراحت نشوي»
و دوباره رو را بدیگران کرد و گفت «از میان شما او تنها کسی است که باید از انتخاب بعدي بترسد، باقی بی خود می ترسند.»
و من لبخند زدم …. و اکنون مطمئن هستم هر کس دیگر بجاي من بود همین کار را می کرد.


این گفته لسینگ است که » حوادث و اتفاقاتی باعث می شود که شما عقل خودتان را گم کنید وگرنـه اصـلاً عقلـی نداریـد کـه گـم
کنید». واکنش غیر طبیعی در برابر وضعی غیر طبیعی رفتاري طبیعی است. حتی ما روانپزشکان انتظار داریم واکنش فرد در برابـر یـک
امر غیر طبیعی، مانند فرستادن به تیمارستان و یا آسایشگاه بیماران روانی، رفتاري غیر طبیعی باشد و هر قدر فرد سـالمتر باشـد شـدت
غیر طبیعی بودن این واکنش بیشتر است. واکنش انسان در برابر اسارت نیز از نظر روحی واکنشی غیر طبیعی است، اما اگر به حقیقـت
بنگریم طبیعی بنظر خواهد آمد زیرا چنانکه بعداً نشان خواهم داد، واکنشی است عادي در برابر وضع موجود.
این واکنش چنانکه تشریح کرده ام، پس از چند روز تغییرکرد. زندانی از مرحله اول به دوم رسید. مرحله دوم مرحله بیدردي و بی حسی
و خونسردي نسبی بود. در اینحال زندانی به مرحله اي از مرگ احساسات می رسید.
بجز واکنشهایی که تا کنون گفته ام، زندانی تازه وارد عذاب احساسات و عواطف دیگري را نیز تحمل می کرد و سعی می کرد همه را
در خود بمیراند. اول از همه می ل و نگرانی بیکران او بود براي خانه و خانواده خود. گاهی فشار این عواطف بقدي حاد بود که می دید
دارد از حسرت دق می کند. پس از آن تنفر و بیزاري بود، تنفر از زشتی محیط، حتی محیط ظاهري!
به ا کثر زندانیان جامه هائی داده بودند پاره پاره که مترسک سر خرمن دربرابر آن بسیار برازنده جلوه مـی کـرد. میـان کلبـه هـا پـر از
کثافت بود و هرچه آدم بیشتر آنرا تمیز می کرد بیشتر با کثافت تماس پیدامی کرد. یک کار معمولی این بود که تازه رسان را وادار کنند
مستراحها را پاك کنند و مدفوع را بیرون بریزند. اگر در سراشیبی مدفوع بصورت آدم ترشح می کرد، و این بکرات اتفاق می افتـاد، هـر
نشانه اي از انزجار و یا پاك کردن صورت باعث می شد که کاپو به آدم تازیان بزند. و باین ترتیب می راندن همـه واکنشـهاي طبیعـی
تسریع می شد.
در اول، وقتی زندانی صف زندانیانی را که به مجازات می رفتند، می دید، روي خود را برمیگرداند. نمیتوانسـت ببینـد کـه ایـن اسـیران
ساعتها در گنداب بالا و پایین بروند و تازیانه بخورند. اما روزها یا هفته ها بعد روحیه عوض می شد. در بامداد، وقتی هنوز هـوا تاریـک
بود، زندانیان در برابر دروازه می ایستادند و آماده حرکت می شدند. آدم فریادي می شنید و می دید رفیقش را بزمین می اندازنـد. چـرا؟
چون تب سخت داشت و آنموقع بدرمانگاه رفته بود او را تنبیه می کردند چرا ناخوش است، چرا نمی تواند کار کند. آن زنـدانی کـه بـه
مرحله دوم واکنش روحی خود رسیده بود دیگر رویش را برنمی گرداند، دیگر احساسات و عواطف او کند شده بود و این حادثه را بـدون
هیچگونه حسی تماشا می کرد.
نمونه دیگر اینکه زندانی در درمانگاه ایستاده بود وامید داشت بعلت تورم پا یا تب شدید دو روز کار آسان به او بدهند. مـی دیـد پسـري
دوازده ساله را آورده اند که مجبورش کرده بودند ساعتها در سرما بحال خبردار بایستد و پا در برف و یخ با پاي برهنه کار کند. چون در
اردو کفشی که به پاي او بخورد نبود و بناچار همه انگشتان پایش سرما زده بود. پزشک با انبرك انگشتهاي قا نقارایا زده او را یک بـه
یک می کند و این زندانی بدن هیچ حرکت و واکنشی ایستاده بود و تماشا می کرد. نفرت، هراس و رحم دیگر در این تماشائیان وجـود
نداشت. رنج، مرده و می رنده چنان مسئله عمومی شده بود که دیگر به کسی تاثیري نمی گذاشت، دیگر کسی را تکان نمیداد!
من مدتی در کلبه بیماران تیفوسی کار می کردم. غالب آنها تب شدید داشتند و هذیان می گفتند وبسیاري از آنها رو بـه مـرگ بودنـد.
وقتی یکی از آنها مرد چیزي دیدم که بعدها تکرار شد. زندانیان یک به یک به این بدن هنوز گرم نزدیک می شدند. یکی وامانده سیب
زمینی پخته اش را برداشت، یکی کفش چوبینش را، یکی نیم تنه اش را درآورد و یکی دیگر خوشحال بود که . . . فکرش را بکنید . .
. یک متر نخ بدست آورده! من همه اینها را بدون هیچ احساسی تماشا کردم و سرانجام به » پرستار» گفتم او را ببرد. او هـم دو پـاي
جسد را بلند کرد و کشان کشان از میان دو ردیف بیمار تیفوسی در زمین ناهموار گذراند. دو پله اي که در جلو کلبه بود. همیشه باعـث
زحمت می شد و چون همه ما از بی خوراکی ضعیف شده بودیم نمیتوانستیم بدون تکیه کردن به در ،از این پانزده سـانتیمتر رد شـویم.
این مرد به پلکان رسید. با زحمت اول خود را بالا کشد، بعد جسد را. اول دو پا را بعد تنه را و پس از سر و صـداي زیـاد سـر را کشـان
کشان از پله ها رد کرد. من در کلبه مجاور بودم و پهلوي پنجره نشسته با دست سرد کاسه شورباي گرم راگرفته بودم و آنـرا سـر مـی
کشیدم. تصادفاً چشمم به این منظره افتاد و دیدم که جسد با چشمهاي ذق زده به من نگاه می کند. دو ساعت پیش از آن بـا ایـن آدم
حرف زده بودم و حالا به آرامی کاسه شورباي خود را لیس می زدم.
اگر این بی حسی و بی عاطفه اي از نظر شغلی باعث شگفتی من نشده بود امروز آنرا کاملاً فراموش کرده بـودم چـون واقعـاً حسـی و
عاطفه اي در نگاه من وجود نداشت.
خونسردي، بی عاطفه اي، کند شدن احساسات و این حس که دیگر آدم به چیزي اهمیت نمی دهد، علائمـی بـود کـه در مرحلـه دوم
واکنش روحی زندانیان پدیدار می شد و سرانجام آنان را در برابر آزارها و تازیانه هاي هر روز و هر ساعت کرخت می کرد. بوسیله ایـن
کرخت شدن و حس نکردن، زندانی خود را با غلافی محافظ می پوشاند.
هر انگیزه اي باعث تازیانه زدن می شد و گاهی نیز هیچ انگیزه اي لازم نبود. مثلاً گاهی نان را در موقع کار می دادند و بـراي گـرفتن
آن بخط می ایستادیم. یکبار مردي پشت سر من کمی به راست منحرف شده بود. این بی قرینه گی در نظـر نگهبـان اس اس ناپسـند
آمد. من نمیدانستم که پشت سرم چه خبر است و حتی نگهبان را هم ندیدم. اما ناگهان دو ضربه محکم به سرم خورد و آنوقت بود که
نگهبان را دیدم و تازیانه اش را. در این قبیل مواقع درد بدنی نیست که واقعاً آدم را رنج می دهد. بلکه آنچه انسان را ناراحت می کنـد،
عذابی است روحی بعلت ظلم و بیدادگري و این در مورد بزرگسالان همانقدر صادق است که درباره کودکان.
عجیب اینجاست که آن ضربه هائی که نشان نمی گذارد گاهی تاثیري سوزان تر از ضربه هائی دارد که نشانی بجا می گذارد. روزي در
برف شدید در خط آهن ایستاده بودم. با آنکه برف شدیدي می بارید ما را بکار واداشتند زیرا تنها راهی که براي گرم شدن وجود داشـت
کار کردن بود. من فقط یک لحظه دست نگه داشتم که نفس تازه کنم و به بیل تکیه کردم. بدبختانه درست همان آن، چشم نگهبـان
به من افتاد و خیال کرد تنبلی می کنم. مردك دید بهتر است اصلاً چیزي به من نگوید، به من، به این هیکـل لاغـر و نـزاري کـه در
جامه ژنده شاید در نظرش شباهت مبهمی با آدمیزاد داشت. بجاي حرف وتازیانه وفریاد هوسبازانه سنگی برداشت و بمـن پرتـاب کـرد.
دردي که از این کار او به من عارض شد درد فحش و تازیانه و تشر نبود. کاري که او با من کـرد کـاري بـود کـه بـراي جلـب توجـه
چهارپایان می کردند نه با آدمیزاد، به حیوانی که آنقدر با آن کم رابطه دارید که حتی مجازاتش نیز نمی کنید!
دردناکترین اثر این تازیانه ها توهین هائی بود که در برداشت. یکبار مجبور بودیم الوارهاي بزرگ و سنگین را در راههاي یخ زده بدوش
بکشیم. اگر یک نفر سر می خورد نه فقط خودش بخطر می افتاد بلکه همه آنهائیکه آن الوار را حمل می کردند به زمین مـی خوردنـد.
یکی از دوستان من نقص مادرزادي داشت و خوش بود که با وجود این نقص باز هم می تواند کار کند چون هر کـه نقصـی داشـت در
همان محک اول بسراغ مرگ رفته بود. من دیدم که او در این راه لیز پر از یخ الواري سنگین بدوش لنگ لنگان می رود و مثل اینکـه
دارد می افتد و همه را با خود می اندازد. چون هنوز نوبت من براي الوارکشی نشده بود بی اختیار به کمک او دویـدم. فـوراً تازیانـه اي
محکم به پشت من خورد و به من دستور داده شد بجاي خود برگردم. همین آقاي نگهبانی که مرا زد چند دقیقه پیش از آن به ما گفته
بود: » شما گرازها اصلاً حس همکاري ندارید!»
بار دیگر در سرمائی در حدود منهاي بیست درجه، در جنگل زمین می کندیم که لوله آب بگذاریم. زمین یخ زده و بسـیار سـفت بـود و
منهم آنروزها از لحاظ جسمی بسیار ناتوان شده بودم. سرکارگري فرا رسید که گونه هاي سرخ و سر و صورتش ، آدم را بیاد خوك مـی
انداخت. خودش را حسابی پوشانده بود و دستکش بسیار قشنگ و گرمی بدست داشت. مدتی با سکوت بمن نگاه کرد و من حس کردم
دارد بلائی بسرم می آید زیرا مقدار خاکی که کنده بودم پیدا بود. یکدفعه صدایش درآمد که » اي خوك! از صبح مواظبت بودم، یـادت
می دهم چطور کار کنی وامیدوارم با دندانت زمین را بکنی تا مثل حیوان جان بدهی، سر دو روز حسابت را می رسم. تـو اصـلاً یکـروز
هم در عمرت کار درست و حسابی نکرده اي، چه کار ه بوده اي، تاجر؟»
دیگر کار از آن حد گذشته بود که من به این چیزها اهمیتی بدهم اما نمی شد این تهدید به قتل را شل گرفت. راست ایسـتادم وصـاف
بچشمش نگاه کردم و گفتم:
» پزشک بودم، پزشک کارشناس»
– » چی، دکتر، حتماً خیلی پول درآورده اي»
– » بیشتر کار من رایگان بود، در درمانگاه بینوایان»!
اما انگار خیلی حرف زده بودم، خودش را انداخت روي من و مرا زمین انداخت و دیوانه وار شروع کرد بـه داد و بـی داد کـردن و دیگـر
یادم نیست که در آن داد و بی دادها چه گفت . این حادثه غیر مهم را گفتم تا نشان دهم گاهی آزار ودشنام حتی زندانی حـواس کنـده
شده را نیز به جوش می آورد اما نه فقط بخاطر آزار یا درد بکله بخاطر توهین. آنموقع خون بسرم دوید ؛ چون دیدم مجبورم بـه کسـی
گوش دهم که آنقدر خشن و لوده است که پرستار در مانگاه سر پایی بیمارستان من ، او را حتی به اتاق انتظار هم راه نمی داد و باید
اعتراف کنم وقتی اینرا به زندانیان دیگر گفتم رضایت کودکانه اي بمن دست داد.
خوشبختانه سردسته ما بمن دینی داشت. او از من خوشش می آمد که به داستانهاي عاشقانه ومشکلات خانوادگیش گـوش مـی دهـم
این داستانها را درراههاي دورودرازي که روزانه برا ي کار می رفتیم می گفت و من با تشخیصی که از وضع روحـی او داده بـودم و بـا
دستورهاي روانپزشکی، تاثیري در او گذاشته بودم. او به کرات از من تشکر کرده بود و این براي من ارزش داشت. بارها، در پنج ردیـف
اول صف، جائی پهلوي خودش براي من نگه می داشت واین خیلی مهم بود. دسته ما معمولاً دویست و هشتاد نفـر داشـت و مـا مـی
بایست سحرگاهان، وقتی هوا هنوز تاریک بود در صف بایستیم که به محل کار برویم. همه از این می ترسیدند که دیر برسند وناچار در
ته صف قرار بگیرند. اگر کار بسیار سختی پیدا می شد سر دسته ارشد معمولاً افراد لازم را از ته صف می گرفت و آنهـا مجبـور بودنـد
بجاي دیگر بروند وکاري طاقت فرساتر در زیر دست نگهبانان غریبه انجام دهند. گاهگاهی نیز افراد لازم را از اول صف برمی گزیدند تا
به آنها که زرنگی کرده بودند درسی بدهند و هر اعتراضی را با مشت و لگد جواب می دادند.
اما تا وقتی سردسته من احتیاج به درددل داشت خیال من راحت بود. دوستی او فایده دیگري نیز داشت. مثل همه زنـدانیان مـن دچـار
ورم پا شده بودم. پاهایم آنقدر متورم بود و پوست آن آنقدر کشیده شده بود که بسختی زانوهایم تا می شد. مجبور بودم بند کفشم را باز
بگذارم که پایم در کفش برود. اگر جوراب هم داشتم درکفش برایش جائی نمیما ند.این پاهـاي نیمـه برهنـه ام همیشـه خـیس بـود و
کفشهایم پر از برف و هر قدم برداشتنی با درد همراه بود. وقتی در راههاي پر از برف راه می رفتم کفشمان یخ می زد و دائم سـر مـی
خوردیم. هر وقت کسی سر می خورد آنهائیکه دنبالش بودند می لغزیدند و همه روي هم می افتادند. آنوقت ستون توقف می کرد اما نه
زیاد. چون یکی از نگهبانان فوراً بکار می افتاد و با ته تفنگ آنقدر زندانیان را می زد تا همه برمی خاستند. طبعاً آدم اگر در صف جلو بود
کمتر مجبور می شد توقف کند و کمتر مجبور بود با پاي پر از درد و ورم بدود که بصف برسد. من بسیار سـعادتمند بـودم کـه پزشـک
مخصوص عالیجناب کاپو شده بودم و با او در اول صف راه می رفتم.
پاداش دیگري که براي خدمت بمن می داد این بود که هر وقت ناهار را در محل کار می دادند نوبت من که می رسید ملاقه را در تـه
ظرف شوربا می زد و چند دانه لپه نصیب من می شد. این سردسته که افسر سابق ارتش بود این شجاعت را داشت که در آن روز دعـوا
در گوش سرکارگر بگوید که من کارگر استثنائی بسیار خوبی هستم. این تعریف فایده زیادي نکرد اما بالاخره یکـی از چنـدین مـوردي
بود که جانم را نجات داد. روز بعد نیز پنهانی مرا براي کار بهگروه دیگري فرستاد.
سر کارگرانی نیز بودند که با ما هم دردي داشتند و می کوشیدند اقلاً در محیط کار وضع ما را راحت تر کنند. اما آنها هم دائم می گفتند
که یک کارگر معمولی چندین برابر ما کار می کند ودر زمانی کمتر. آیا این سرکارگران می دانستند که کارگر معمولی بـا روزي سیصـد
گرم نان ( و غالباً کمتر) و نیم لیتر شورباي آبکی زندگی نمی کند و در تحت فشارهاي روحی ما نیست، از خانواده خود خبر دارد و یا بـا
آنها زندگی می کند؟ خانواده هاي ما همه یا به زندان هاي دیگر رفته بودند یا به تنوره هاي مشتعل! آیا کارگران معمولی هر روز و هـر
ساعت در تهدید مرگ بودند؟
چنانکه گفتم بعضی از سرکارگران نسبتاً مهربان بودند و من یکبار جرات کردم و به یکی از آنها گفتم » اگر در همان مدت زمـانی کـه
من از تو راهسازي یاد گرفتم تو از من جراحی مغز بیاموزي خیلی برایت احترام خواهم داشت» او نگاهی کرد و پوزخندي زد.
بی دردي، مهمترین علامت مرحله دوم، و وسیله لازمی بود براي دفاع شخصی. حقیقت در نظر همه ما تار شده بود و همـه مسـاعی و
حواس و عواطف بیک مسئله توجه داشت، بقاي نفس و نگهداري دوستی عزیز… وقتی در شامگاه زندانیان رمه وار به اردو برمی گشتند
بسیار معمولی بود که بهم بگویند » چه خوب که یکروز دیگر هم گذشت!»
به آسانی می توان فهمید که در این شرایط روحی و فشار و کشمکش دائم براي زنده ماندن، زندگی روحی زندانیان بـه مرحلـه بـدوي
تنزل یافته بود. چند نفر از همکاران من که از روانکاوي سررشته داشتند این مسـئله را » سـیر قهقرائـی روحـی» مـی نامیدنـد، یعنـی
بازگشت به نوع ابتدائی تري از زندگی روحی. براي زندانی آرزوها و خواهش ها در خواب ظاهر می شد. زندانی معمولاً چه چیـزي را در
خواب می دید؟ نان، شیرینی، سیگار، حمام زیبا و گرم. چون این امیال ساده در بیداري برآورده نمیشد در خواب خودنمائی می کرد. اما
اگر این خوابها سودي داشت چیز دیگري بود. چون زندانی از این رویاهاي شیرین برمی خواسـت خـود را در حقیقـت جانگـداز زنـدگی
اردوگاهی می یافت، و چه تلخ و سوزان بود تفاوت آن رویا و این حقیقت ناگوار!
هرگز فراموش نمی کنم که شبی از فریاد هم قطاري بیدار شدم. این بیچاره ظاهراً گرفتار کابوس شده بود. من همیشه بحال کسـانیکه
خواب وحشتناك می دیدند افسوس می خوردم و خواستم او را بیدار کنم. یکباره دست خود را پس کشیدم. در آن دم بخوبی پـی بـردم
که رویا هر قدر هولناك باشد به ناگواري و تلخی زندگی واقعی ما نخواهد بـود و مـن مـی خواسـتم او را از آن رویـا بـه ایـن زنـدگی
بازگردانم.
طبیعی بود که بعلت کم خوراکی شدید، فکر زندانیان دائم به آن مشغول باشد. اکثر زندانیان وقتی پهلوي هم کار می کردند و کسی آنها
را نمی پا ئید از خوراك حرف می زدند. از هم می پرسیدند چه خوراکی را دوست دارند و بهم دستور خوراك پزي می دادند. گاهگـاهی
نیز برنامه خوراك روزي را تهیه می کردند که آزاد شده اند، روزي در آینده دور که به خانه و زندگی خود برگشته اند. ایـن صـحبتها تـا
وقتی ادامه می یافت که بوسیله شماره مخصوص یا رمزي خبر می رسید که » نگهبان در راه است».
من همیشه صحبت درباره خوراك را مضر می دانستم. آیا اشتباه نیست که بدن را با این توضیحات و تصاویر خـوش آینـد خوراکهـاي
لذیذ تحریک کنیم و بعداً مجبور شویم با جیره هاي زندان بسازیم؟ گرچه ممکن است این گفتگوها باعث آرامش روح شود ولی بـدون
شک این تصورات واهی در برابر حقیقت آشکار زندگی تلخ بی خطر نخواهد بود….
در اواخر دوره زندان جیره عادي روزانه ما عبارت بود از شوربائی بسیار آبکی که روزي یکبار می دادند و قطعه کوچکی نان. عـلاوه بـر
آن جیره باصطلاح » اضافی» عبارت بود از بیست گرم کره گیاهی یا یک برش کالباس بسیار بد، یا یک تکه کوچـک پنیـر، یـا کمـی
عسل ساختگی یا یک قاشق مرباي آبکی. از لحاظ کالري و با درنظر گرفتن کارهاي سنگین و بی پوشاکی و دائـم درمعـرض چایمـان
بودن، این غذا بسیار ناچیز بود. تازه، جیره بیمارانی که تحت » مواظبت مخصوص» بودند، یعنی اجازه داشتند بجاي کار در آلونـک دراز
بکشند از اینهم کمتر بود.
وقتی آخرین لایه هاي بافت چربی زیر پوست ما آب شد، مانند اسکلتی بودیم که در کهنه پیچیده باشند. می دیدیم که داریـم حسـابی
تحلیل می رویم. بدن ما پروتئین خودش را هضم کرده بود و همه ماهیچه ها از بـین رفتـه و دیگـر بـدن هیچگونـه قـدرت مقـاومتی
نداشت. اعضاء جامعه کوچک ما یکی بعد از دیگري می مردند. هر کدام ما به حساب نسبتاً دقیق می توانست بگوید که نوبت کیست و
نوبت خود او کی خواهد رسید. از بس بیماري و مرگ و می ر دیده بودیم علائم را بخوبی می شناختیم و پیش بینی هـا غالبـاً درسـت
درمی آمد. در گوش هم می گفتیم » این یکی ما ندنی نیست» و یا » نوبتش رسیده». پیش از خواب وقتی پیراهن خود را در می آوریم
و شپش می جستیم، چون بدنهاي برهنه خود را می دیدیم همه به این فکر می افتادیم که » این بدن، بدن من، جسدي بیش نیسـت،
چه بر سر من آمده؟ من چیزي جز خرده اي از انبار گوشت و پوست انسانی نیستم…. انباري در می انه سیمهاي خاردار و انباشته در چند
کلبه گلی. هر روز بخشی از این انبار می گندد چون بیجان شده است!»
پیش از این گفتم که صحبت از خوراکهاي لذیذ بحثی بود که برو برگرد نداشت و فکر خورد وخوراك همیشه وارد مغز زندانیان می شد.
همه ما در آرزوي زمانی بودیم که دوباره خوراکهاي خوب بخوریم. اما این آرزو فقط بخاطر نفس خوراك نبـود. بلکـه آرزوي آن روز و
روزگاري بود که این زندگی دون بشري ما، که خیال دیگري بجز خوراك برایمان نگذاشته بود سپري شود. کسانیکه چنین روزهـائی را
ندیده اند به سختی می توانند تصادم جانفرساي اراده و عذاب روحی مردي را که از گرسنگی بحال مرگ است درك کنند. آنهـا هرگـز
نخواهند فهمید وقتی آدم درگودالی ایستاده و گوشش به صداي سوت است که ساعت 30/9 تا 10 صبح یعنی نـیم سـاعت اسـتراحت
ناهار اپرا اعلام کند چه بر سرش می آید. در این موقع و تا وقتی نان وجود داشت، نان جیره بندي را می دادند. آدم دائم از سرکارگر…..
اگر سرکارگر مهربانی بود – ساعت را می پرسید.
آنوقت، نانی را که در جیب داشت نوازش می داد، اول با انگشتهاي یخ زده بی دستکش آن را لمس می کرد، بعدا لقمه اي از آن را می
کند و بدهان می گذاشت و سرانجام، با آخرین اراده اي که در او مانده بود آنرا دوباره در جیب می گذاشت، چون با خود عهد بسته بود
که تا غروب آنرا نگه دارد. ما مدتها بحث می کردیم که چگونه می شود از خوردن این گرده نانی که در اواخر دوره زنـدان فقـط روزي
یک بار می دادند، لذت برد. در این موضوع دو مکتب فکري وجود داشت. یک عده معتقد بودند باید فوراً ایـن نـان را خـورد زیـرا اقـلاً
روزي یک بار هم شده این دردشدید گرسنگی براي مدتی ساکت می ماند. علاوه بر آن وقتی نان را خوردیم نه گـم خواهـد شـد و نـه
دیگرکسی می تواند آنرا بدزدد. دسته دیگر عقیده داشتند که این گرده نان را باید لقمه لقمه کرد و بتدریج خـورد و مـنهم بـاین دسـته
پیوستم.
هولناك ترین وقت در زندگی اسارت، موقع بیدار شدن بود، وقتیکه در آن بامداد هنوز تاریک، بانک ناهنجار بیداري برمی خاست و ما را
از خواب حاصل از خستگی و از آن امیدهاي عالم خواب می پراند. آنوقت شروع می کردیم به ور رفتن با کفشهاي تري که بپاهاي بـاد
کرده و زخم نمی رفت. فریادهاي دردناك و آه و ناله زندانیان شنیده می شد، یکی از درد پا و دیگري از آنکه پایش را سیمی که جـاي
کفش بسته بود بریده است. یک روز صبح هم قطاري که معمولاً آرام و شجاع بود مثل بچه ها زارزار گریه می کـرد کـه پـایش از زور
ورم بکفش نمی رود و مجبور است با پاي برهنه روي برف کار کند. در این موقع اسفناك من بخود آرامش دادم و لقمه اي نان خشک
از جیب درآورده و با لذت به دهان گذاشتم.
بی غذائی گرچه سبب می شد همیشه بفکر خورد و خوراك باشیم، شاید علت کاهش می ل جنسی در میان زنـدانیان بـود. عـلاوه بـر
تاثیرات اولیه تکان روحی، شاید بی غذائی تنها علت دیگري براي این پدیده بود که می ل جنسی در میان زندانیان بطور آشکاري وجود
نداشت. روانشناسان دریافته بودند که با مقایسه با هر اردوي دیگر که از مردان تشکیل می شود مانند سربازخانه و امثال آن، انحرافـات
جنسی در میان این زندانیان بسیار ناچیز بود. زندانی حتی در خواب نیز به مسائل جنسی توجه نداشت ولی احساسات بـی کـام مانـده و
عواطف عالیتر او همواره در خواب تجلی می کرد.
براي غالب زندانیان این زندگی بدوي وسعی وافی در جان بدر بردن، هر حس دیگري را که با آن رابطه نداشت کند کرده بود و به این
جهت است که اکثر آنها رویهم رفته هیچگونه احساساتی نداشتند. من این را وقتی بخوبی دریافتم که از اشویتز به اردوگاهی وابسته به
داکاو می رفتیم. قطاري که ما دو هزار نفر را می برد از وین می گذشت. نزدیکی هاي نیمه شب به یکی از ایستگاههاي راه آهن وین
رسیدیم. قطار از خیابانی می گذشت که من در آن سالهاي سال ، یعنی تا وقتی گرفتار شدم زندگی کرده بودم. پنجاه نفـر در کوپـه مـا
بودند واین کوپه دو پنجره بسیار کوچک سیمی داشت. فقط براي چمباتمه زدن عده کمی جا بود و باقی مجبور بودند ساعتها بایسـتند.
وقتی قطار به نزدیک شهر رسید همه بطرف پنجره حمله کردند.
من نوك پا ایستاده بودم و از روي سر سایرین از لاي می له هاي این پنجره کوچک به بیرون نگاه می کردم. فقط یک آن، یک لحظه
بسیار کوتاه شهر دوران کودکی و جوانی خود را دیدم. همه ما مثل مرده شده بودیم چون قطار بطرف موتوسن می رفت و می دیـدیم
که بیش از یکی دو روز از عمرمان باقی نیست. من در این خیال بودم که خیابان و گذرگاهها و خیابان دوران کودکی خود را بـا چشـم
مرده اي که از دنیاي دیگر برگشته می نگرم. پس از ساعتها تاخیر قطار از ایستگاه راه افتاد، و آنوقت آنجا، خیابان را دیدم، خیابان خانه
خودم را. براي این پسران جوان که سالها اسارت کشیده بودند، تماشاي شهر و خیابان، هر شهر و خیابانی حادثه بزرگی بود. چشمشـان
را از روزنه برنمی گرداندند و نمی گذاشتند یک آن هم شده من نگاه کنم. من التماس کردم بگذارند جلو بایستم و لحظه اي به بیـرون
گاه کنم. گفتم که چقدر آن نگاه، در آنوقت براي من پر از معناست. این التماس را با خشونت و ریشخند پاسخ دادند که » مـی گـوئی
سالها آنجا بوده اي؟ پس هر چه باید ببینی دیده اي!»
رویهمرفته در مسائل فرهنگی نیز بین زندانیان خمودي وجود داشت ولی دو مسئله از این موضوع مستثنی بـود. یکـی سیاسـت بـود و
دیگري مذهب. در اردو همیشه از سیاست بحث می شد. هر روز صبح زندانیان شایعات را با حرص وولـع بهـم مـی گفتنـد و شـایعات
مربوط به جنگ غالباً ضد و نقیض بود. این ضد و نقیض ها یکی پشت سر دیگري می آمد و به جنگ اعصاب که مغز و روح اسیران را
فرا گرفته بود کمک بیشتري می کرد. بارها امید پایان یافتن سریع جنگ که از فکر خوش بین ها تراوش کرده بود به یاس بدل شـد و
دیگر خیلی ها امیدي نداشتند. این خوش بینان بالفطره ناراحت کننده ترین هم نشینان بودنـد و بـدتر ازهمـه ایـن واهـی بـودن امیـد
دائمیشان!
اما علایق مذهبی به عمق و سرعتی که در زندان تجلی کرد، نشا نه اي از حد اعلاي صمیمیت بود. ژرفا و نیروي این ایمان، همه تازه
واردان را به شگفتی می انداخت. موثرترین اینها، دعاهاي از خودساخته و مراسم دست و پا شکسته اي بود که در تاریکناي کلبـه هـا و
در تنگناي ارابه هائی که گاهگاه ما را به کار می برد یا باز می گرداند، برگزار می کردیم، خسته و گرسنه و رنج آلود با جامه ژولیده ولی
غرق ایمان!
در زمستان و بهار 1945 شیوع بیماري تیفوس تقریباً همه زندانیان را گرفتار کرده بود. مرگ و می ر در میان رنجورانی که مجبور بودند
تا وقتی روي پاها یشان بندند کار کنند، زیاد بود. جائیکه بیماران رو به مرگ را خوابانده بودند بسیار نامناسب بود. نـه دوائـی بـود و نـه
توجهی. بعضی از علائم این بیماري در زندان بسیار خطرناکتر و دلخراش تر از دنیاي خارج بود. مثلاً بی می لی به غذا و حمله خوفناك
سرسام، خطر بیشتري را براي بیمار ایجاد می کرد. یکی از بدترین موارد وقتی بود که دوست من گرفتار سرسام شده بود و خیـا ل مـی
کرد دارد می می رد و می خواست دعائی بخواند و در اینحا ل کلمه اي بنظرش نمی آمد.
من براي آنکه گرفتار کابوس نشوم، سعی می کردم همه شب را بیدار بمانم. عده دیگري نیز همین کار را کردند. ساعتها خودم را بیـدار
نگه می داشتم و در فکر خود سخنرانی تهیه می کردم. سرانجام شروع کردم دوباره کتابی را بنویسـم کـه در روز اول زنـدان، در اتـاق
گندزادیی زندان اشویتز از من گرفته بودند. این بار کلمات مهم آن را بر پاره کاغذي نوشتم.
گاهگاهی نیز جلساتی علمی در زندان برپا می شد. یکبار نیز چیزي دیدم که گرچه با حرفه ام ارتباطی داشت برایم بسیار تـازه بـود و
آن عبارت بود از احضار ارواح آنهم در زندان. سرپزشک اردو که خود از زندانیان بود و می دانست که من روانپزشک هستم مرا بـه ایـن
جلسه دعوت کرد. جلسه دراتاق کوچک او در » بیمارستان» برپا شد و عده انگشت شماري آنجا بودند، و زا آنجمله و بر خـلاف قـانون
افسر مامور تنظیف . منشی اردو روي زمین نشسته و کاغذي سفید در برابرش بود اما معلوم نبود که خیال نوشتن داشته باشد. یکـی از
زندانیان با وردي شبیه به دعا کار را آغاز کرد و مدتی ادامه داد. این جلسه فقط ده دقیقه طول کشـید چـون پـس از آن مـدیوم دیگـر
نتوانست با ارواح رابطه پیدا کند. در این ده دقیقه مداد منشی به آهستگی خطی در صفحه کشید که بوضـوح » .V VAE «را در آن
می شد خواند. ثابت شد که منشی هرگز زبان لاتین نخوانده بود و هرگز جمله * VECTIS VAE را نشنیده که یعنـی » واي بـر
مغلوب » . اما بعقیده من او روزگاري این عبارت را شنیده و بدون اینکه یادش باشد در مغزش مانـده و در آن شـب بـه » روح» یعنـی
ضمیر نا آگاه او بازگشته بود. این حادثه چند ماه قبل از پایان جنگ و آزادي ما بود……. واي بر مغلوب!
با وجود محکوم بودن به زندگانی روحی و بدنی بدوي، زندگانی در این اردوهاي متمرکز گاهی زندگی روحانی را عمیـق تـر مـی کـرد.
اشخاص حساسی که به زندگی فکري غنی عادت داشتند در زندان بسیار زجر می کشیدند. گرچه اینها غالبـاً سـاختمان بـدنی لاغـر و
ضعیفی داشتند ؛ کمتر به وجود اصلی و درونی آنها زیانی رسید. آنان می توانستند از محیط وحشتزاي زندگی خارج، بدرون دنیاي غنـی
افکار و خیالات خود پناه ببرند. شاید به همین دلیل بود که بعضی از زندانیان ضعیف الجثه بهتر از زندانیان فربـه و گوشـت آلـود دوران
سخت زندان را تحمل کردند. براي روشن شدن مطلب باز از تجربه شخصی گفتگو می کنم تا معلوم شود کـه مـثلاً در آن بامـدادهاي
تاریک که ما رابکار می کشیدند چه بر سر ما می آمد.
بانک آمرانه اي برمی خاست که:
خبردار، دسته بجلو، قدم به پیش
چپ، دو، سه، چار!
چپ، دو، سه، چار!
چپ، دو، سه، چار!
چپ، دو، سه، چار!
بازو راست!
چپ و چپ وچپ و چپ!
سرها بی کلاه!
این کلمه ها هنوز درگوش من طنین می اندازد. وقتی فرمان » سرها بی کلاه» می رسید داشتیم از دروازه اردوگاه بیرون می رفتیم. در
آن تاریکی صبح نورافکن ها را به ما می تاباندند و هر کسی را که درست راه نمیرفت لگد می زدند. واي به حال آنها کـه از زور سـرما
پیش از اجازه ، کلاه را بسر گذاشته بودند.
ما در آن تاریکی، در کوره راهی که پر از صخره و گودال بود می لغزیدیم و نگهبان داد می زد و ما را با ته تفنگ مـی رانـد. آنهـا کـه
پایشان خیلی ورم داشت به شانه پهلوئیهاي خود تکیه می کردند. بندرت کسی حرفی می زد، مگر در آن سرما کسـی تـاب حـرف زدن
داشت؟ اما ناگهان مردي که دنبال من بود بجلو آمد. نصف صورتش را از سرما در یقه برگشته نیم تنه اش پنهان کرده بـود. سـرش را
به طرف من آورد و آهسته درگوشم گفت:» اگر زنهامان ما را در این وضع ببینند! اي کاش وضع آنها در اردوهایشان بهتر از این باشد و
هرگز نفهمند ما چه کشیده ایم» . این جمله ها مرا بیاد زنم انداخت. هزارها متر، افتان و خیزان در این راه پر از یخ می رفتـیم. یـا مـی
افتادیم یا دیگري را بلند می کردیم . هیچیک دیگر حرفی نزدیم اما می دانستیم که هر دو در فکر همسرمان هستیم. گاهگاهی من به
آسمان نگاه می کردم، ستارگان کمرنگ تر می شدند و نور پشت گلی صبح در پشت یک پرده تاریک ابر پخش می شد. اما فکـر مـن
به تصویر خیالی همسرم بسته بود. در حقیقت او را می دیدم، با او حرف می زدم و او جوابم می داد. دیدم که لبخندي زد، لبخنـد وآن
چهره آرام و صمیمی وامید دهنده! حقیقت یا مجاز چهره او درخشانتر از خورشیدي بود که از پشت ابر برمی خاسـت.خیـا لـی مـرا در
جاي خودم خشک کرد. اولین بار بود که حقیقت را چنانکه در ترانه هاي آنهمه شاعر و در افکـار آنهمـه اندیشـمند هسـت دیـدم، ایـن
حقیقت را که . . . عشق هدف غایی زندگی است و بزرگترین مقصودي است که بشر می تواند آرزو کند. آنوقت معناي بزرگترین رمزي
را که شعر انسانی و فکر انسانی و ایمان اظهار کرده است دریافتم که » نجات انسان در عشق و با عشق است».
در آن بامداد و درآن حال دریافتم که اگر همه چیز را از انسان بگیرند باز هم حتی اگر یکدم باشد می تواند خوشبخت بمانـد، یعنـی بـه
محبوب خود بیاندیشد. در بیچارگی شدید وقتی مرد نمیتواند هیچ کار مثبتی انجام دهد، وقتی تنها کار شایسته این است کـه رنجهـاي
خود را شرافتمندانه تحمل کند، در چنین حالی می تواند با تصویر عاشقانه که از محبوب در ضمیر دارد خود را راضی و شاد نگه دارد. در
آن بامداد اولین باري بود که معناي این جمله ار دریافتم که می گوید: » فرشتگان همواره دراندیشه شکوهی بی پایان غرقند».
در برابر من مردي لغزید و آنها که در پشت او بودند رویش افتادند. نگهبان بجلو آمـد و همـه را تازیانـه زد و فکـر مـن بـدنیاي خـارج
برگشت. اما دوباره روحم مرا بدنیاي دیگر برد و با محبوب خود به گفتگو پرداختم. از او پرسشهائی کردم و او پاسخ داد، او پرسید و مـن
پاسخ دادم . » ایست» !
به محل کار رسیده بودیم. همه با شتاب به آلونک دویدند که بیل و کلنگ بهتري دست و پا کنند.
» شما گرازها نمیتوانید بجنبید؟» و دیگر هر کدام ما توي گودال روز پیش رفته بودیم که زمین بکنیم. گل یخزده در زیر فشار کلنگ
می شکست و گاهی نوك کلنگ جرقه می زد. همه ساکت بودند و مغزشان کرخت شده بود.
اما من همچنان در خیال همسرم بودم. در این موقع از خاطرم گذشت که عشق از وجود مادي معشوق فراتر می رود و معنی حقیقی
خود را در وجود روحانی او می یابد، در خودي درون او، چه حاضر باشد چه نباشد، چه زنده باشد، چه مرده.
من نمی دانستم که زنم زنده بود یا نه و هیچ راهی هم براي فهمیدن نداشتم چون در دوران اسارت نه نامه اي می رفت ونه می آمد.
اما در آن دم فرقی نمیکرد. هیچ چیز نمیتوانست از نیروي عشق من بکاهد و تصویر خیالی او را در نظرم تار کند. اگر آنموقع می دانستم
که وي مرده است شاید بازهم بی هیچ خللی در آن تصویر رویائی محو می شدم و آن گفتگوي روحی همچنان آشکار و زیبا بود.
«مرا چون مهري بر قلب خود بگذار»
که عشق به زورمندي مرگ است »
تمرکز به این زندگی درونی، زندگی با خود، براي زندانیان پناهگاهی و کمکی بود. این تمرکز آنها را تا اندازه اي از زیست تهـی و فقـر
روحی آسایش می داد و با بازگشتن به گذشته حال را از یاد می برد. وقتی مهار فکر آزاد می شد تصور با وقایع گذشته بازي می کـرد.
خاطره غم آلود زندانی به بسیاري زا این وقایع کوچک و بی اهمیت درخشش و تابش می داد و آنها را بطور عجیبی زیبـا مـی سـاخت.
دنیاي این وقایع دنیائی بسیار دور بنظر می رسید و روح مشتاقانه آنرا می جست. من در فکر به اتوبوس سوار می شدم، در خانـه را بـاز
می کردم، به تلفن جواب می دادم، چراغ را روشن می کردم. افکار غالباً به این چیزهاي بسیار جزئی می ا ندیشید و گـاهی خـاطره اش
ما را به گریه می انداخت.
وقتی فکر به زندگی درونی می پرداخت، زیبائی و هنرو طبیعت را بهتر از پیش درمی یافت و در زیر اثر آنها گاهی زیست هولناك خـود
را از یاد می برد. اگر کسی ما را در راهه میان اشویتز به اردوئی در باواریا، هنگامیکه از سالزبورگ می گذشتیم دیده بود کـه چگونـه از
لاي پنجره سیمی کامیون به قله کوههائی که از روشنائی می درخشید نگاه می کنیم هرگز نمیتوانست باور کند که ما زندانیانی بـودیم
بدون امید به زندگی . علیرغم آن وضع و شاید بخاطر آن همه محو زیبائی طبیعت بودیم، آن زیبائی که جایش مدتها در دلمان خـالی
بود! در زندان نیز گاهی زیبائی طبیعت ما را خیره می کرد. مثلاً گاهی خورشید فرورونده شامگاهی که از لاي درختان جنگل باواریا بی
دریغ می تابید ( مانند نقاشی آب رنگ دورر Durer (همه را مات زیبایی می کرد. در همین جنگل زیبا ما یک کارخانه پنهـان اسـلحه
سازي ساخته بودیم.
شامگاهی در کلبه خود لمیده بودیم، خسته وکوفته وکاسه شوربا در دست. دوستی به شتاب بسوي ما دوید که غـروب آفتـاب را تماشـا
کنیم. آسمان پر بود از ابرهائی که هر لحظه به رنگی در می آمد، گاهی آبی فولادي وگاهی سرخ خونی و چه تضادي داشـت بـا کلبـه
هاي گلی خاکستري ما. در آب مانده هاي گودال ، تصویري از آسمان و ابر می درخشید. در آن غروب همه جا زیبا بود و ما خاموش به
آنها نگاه می کردیم. ناگهان پس از این خاموشی پر از تاثیر و الهام، یکی از زندانیان به دیگري گفت » آه که دنیا مـی توانـد چـه زیبـا
باشد».
بار دیگر باز در گودال بکار مشغول بودیم، سحر خاکستري بود واطراف خاکستري- آسمان خاکستري و بـرف نیـز در پرتـو نـور سـحر
دربیل خاکستري می نمود. پاره پاره ها ئیکه در تن زندانیان بود خاکستري می زد و صورتشان خاکستري بنظـر مـی ایـد. دنیـائی بـود
خاکستري فام و من در این دنیا با همسرم گفتگو می کردم وشاید دنبال این می گشتم که دلیلی براي زندگانی خود، بـراي ایـن مـرگ
تدریجی بیابم. در این تلاش بر ضد نومیدي و مرگ پدیدار زودرس ، ناگهان دیدم که روانم گوئی غلاف اندوه را شکافته است. دریافتم
که روانم از این دنیا و زندگانی بی معنا اوج گرفت. صدائی شنیدم که به پرسش من که آیا در خلقت مقصـودي غـا ئـی وجـود دارد »
آري» گفت. در همان دم از کلبه اي دهاتی نوري درخشید. نوري درافق چون پرده اي نقاشی در آن بامداد خاکستري باواریا
» و نوري درتاریکی می درخشد»
ساعتها ایستادم و با بیل و یخ ور رفتم . نگهبان رد شد و مرا بدشنام گرفت و من دوباره با همسر خود راز و نیاز می کردم. دیگر بنظـرم
می آمد که او آنجاست و می توانم دستش را بگیرم،این حس بسیار قوي بود، او آنجا بود. درست در همـان لحظـه پرنـده اي روي تـل
خاکی که کنده بودم نشست، بالش را گسترد و بمن خیره شد.


پیش از این از کارهاي هنري در زندان صحبتی کردم. باید دید شخص چه چیزي را هنر می داند. مثلاً گاهگاهی نمایشـهائی درزنـدان
داده می شد. موقتاً یکی از آلونکها را خالی می کردند و چند نیمکت چوبی را بهم می چسباندند. صحنه اي درست می کردند و بعضی از
زندانیان برنامه اي انجام می دادند. کاپوها و آنهائیکه کار آسانی داشتند و یا تا محل کارشان راه زیادي نبود می آمدند و مـی نشسـتند
که کمی بخندند، یا گریه کنند و در هر حال، در مدمت کوتاه نمایش، روز و روزگار خود را فراموش کنند. در این برنامـه هـا آواز بـود و
شعر و شوخی و گاهی هم کنایه هاي دو پهلو از وضع اردو. گاهی آنقدر این اجتماعها جالب توجه بود که زنـدانیان معمـولی بـا آنهمـه
خستگی بازهم می آمدند. گرچه می دانستند که با اینکار وقت گرفتن خوراك شبانه از دست خواهد رفت.
روزها در نیم ساعتی که براي ناهار داشتیم، و آنرا کنترات چی ها می دادند و می کوشیدند تا حد امکان ارزانتر تمام شود، همه به یـک
اتاق خالی ماشین خانه می رفتیم و تا وارد می شدیم به هر یک از ما یک ملاقه شورباي آبکی می دادند. گاهی درهمـین نـیم سـاعت
وقتی ما شوربا را حریصانه سر می کشیدیم یکی می رفت روي کرسی و یک آریاي ایتالیائی می خواند و همه ما غرق لذت می شدیم.
خواننده نیز مطمئن بود جایزه اي خواهد گرفت یعنی یک ملاقه دیگر شوربا و این دفعه » از ته پاتیل» یعنی با لپه!
گاهی دست زدن نیز بی اجرت نمی ماند. مثلاً ترسناك ترین کاپوها بخاطر همین دست زدن با من نظر خوشی داشت و شاید اگـر از او
چیزي می خواستم می داد. خوشبختانه هیچ وقت احتیاجی به او پیدا نکردم چون به چندین علت او را کاپوي آدم کش لقب داده بودند.
داستان از این قرار است: یکبار دیگر من افتخار حضور در جلسه احضار ارواح را داشتم و باز هم بر خلاف قانون افسر مامور تنظیف آنجا
بود. کاپوي آدم کش نیز سرزده وارد شد و همه از او خواهش کردند، یکی از اشعارش را که دراردو به آن مشهور یا از آن رسوا شده بود
بخواند.
هیچ احتیاجی به اصرار نبود چون فوري بلند شد و دفترچه اي بغلی مثل تقویم از جیبش درآورد و شروع کرد به خواندن آن نمونه هـاي
بارز هنري! من براي آنکه نخندم آنقدر لبم را گاز گرفتم که زخم شد. اما وقتی شعرش تمام شد در دست زدن بسـیار سـخاوت کـردم.
اگر مامور دسته او می شدم حتماً کاروبارم روبراه بود. گرچه قبلاً یکروز زیر نظر او کار کرده بودم و همان یک روز بـراي یکعمـر کـافی
بود. اما عیبی نداشت که کاپوي آدم کش با شخص نظر خوبی داشته باشد به این جهت هرچه زور داشتم گذاشتم روي دست زدن.
اما اصولاً پیگیري هر کار هنري در زندان بسیار سخت بود. می توان گفت تاثیر واقع بینانه اي که هنر بر انسان می گذاشت رنج تضـاد
خیره کننده اي بود که میان آن هنر و زندگانی وحشتناك اردوگاهی وجود داشت. هرگز یادم نمی رود شب دومـی کـه دراشـویتز بـودم
ناگهان صدایی مرا از خواب عمیق حاصل از خستگی بیدار کرد. زندانبان ارشد مهمانی داشت و صداي مستان وآواز مبتذل آنها خواب را
بر من حرام کرد. اما یکدفعه همه خاموش شدند. در دل شب ویولونی یک تانگوي بسیار اندوهگین نواخت، آهنگی غیر معمولی کـه بـا
نواختن زیاد ارزش خود را از دست نداده بود. ساز می گریست و قسمتی از منهم با او. زیرا در همان روز، در جاي دیگري شخصـی بـه
بیست و چهار سالگی می رسید، این شخص در نقطه دیگري از اردوي اشویتز زندگی می کرد، شاید پانصد متر، و شاید هزار متر آنطرف
تر ولی کاملاً دور از دسترس. آن شخص همسر من بود!


اگر بودن چیزي به عنوان هنر در زندان شگفت آور باشد، شوخی و مزاح گو اینکه بندرت صورت می گرفت شگفت آورتر است. شـوخی
یکی دیگر از اسلحه هاي روح است براي حفظ نفس، و بخوبی پیداست که بیش از هر چیز دیگري برکناري لازم را به شخص خواهـد
داد که حتی اگر به مدت کوتاهی نیز باشد بر هر وضعی چیره شود. به یکی از دوستان که با من در ساختمان کار می کرد یاد داده بودم
شوخی کند. هر یک از ما سعی می کردیم روزي یک شوخی از آنچه ممکن است در آینده، یعنی اگر آزاد شـویم، برایمـان اتفـاق افتـد
بسازیم . وي جراح بود و شغل معاونت یکی از بیمارستانهاي بزرگ را داشت. در این شوخیها به اشکال می شد حوادث زنـدان را از یـاد
برد. در محل ساختمان هر وقت ناظر به بازرسی می پرداخت سرکارگر دایم فریاد می زد بجنبید! یکی از شوخی هایی که مـن بـراي او
ساختم این بود که دوباره به شغل سابق خود برخواهد گشت و روزي که مشغول جراحی بسیار حساس معده است یکباره در اتاق عمـل
باز می شود و سرپرستار سراسیمه به اتاق عمل می دود و فریاد می زند که » بجنب، بجنب» یعنی رئیس بیمارستان فرا رسیده. گـاهی
زندانیان یگر نیز داستانهاي خوشمزه اي درباره آینده می ساختند، یکی از آنها این بود که شبی به میهمانی بزرگی خواهند رفـت، وقتـی
برایشان سوپ می ریزند، بی اختیار به خانم میزبان فریاد می زنند » از ته ظرف، از ته ظرف» ! کوشش در برانگیختن فریحه بذله گوئی
و دیدن وقایع در پرتو نوري از مزاح، حیله ایست استادانه در فن زندگی و زنده ماندن . ایـن حیلـه را در اردوي اسـارت نیـز مـی تـوان
آموخت و بکار برد. براي اینکه مطلب واضح شود باید گفت که رنج انسانی رفتاري شبیه به رفتار گاز دارد. اگر مقـدار معینـی گـاز را بـا
تلمبه وارد اتاقی کنیم، همه اتاق را یکنواخت پر خواهد کرد و ربطی به بزرگی و کوچکی اتاق ندارد. رنج و ماتم نیـز چـه بـزرگ و چـه
کوچک بهمان طریق جان انسانی را دربر خواهد گرفت، اندازه و شدت رنج مسئله اي نسبی است. به مین علت می توان گفت که یـک
حادثه کوچک می تواند روح انسان را پر از شادي کند. داستانی که براي ما در راه میان زندان اشویتز و زندان دیگري وابسته بـه داکـاو
روي داد موید این مسئله است. معمولاً ما می ترسیدیم که قطار به موتوسن برود چون از آن اردو داسـتا نهـاي بسـیارخوفناك شـنیده
بودیم. وقتی به نزدیک پلی بر دانوب رسیدیم بلدها گفتند که این پل به موتوسن می پیوندد. هیچکس نمیتواند تصور کند وقتی قطار از
پل نگذشت و » فقط» بطرف داکاو رفت چه پایکوبیها و شا دیها برپا شد. وقتی پس از دو روز و سـه شـب مسـافرت بـا قطـار بـداکاو
رسیدیم، آنهم در قطاري که جاي نشستن نبود و نیمی از مسافرین می ایستادند تا نیمی دیگر بر روي حصیرهاي کهنه اي کـه از ادرار
انسانی خیس شده بود چمباتمه بزنند، شنیدیم که این اردوي نسبتاً کوچک با دوهـزار و پانصـد جمعیـت تنـوره و گـاز نـدارد. دیگـر از
خوشحالی سر از پا نمی شناختیم. دیدیم اگر کسی » مومن » شد نمیتواند او را یکراست به اتاق گاز بفرسـتند و بایـد صـبرکنند کـه »
دسته بیماران» پر شود تا به اشویتز بفرستند. این خوشحالی غافل گیرانه، همه را مست کرده بود. دیدیم که آرزوي سـرزندانبان اشـویتر
به حقیقت پیوسته و بجائی رفته ایم که » دودکش» ندارد. این خوشحالی باعث شد آنهمه زجري که در ساعتهاي بعد کشیدیم بـه مـا
اثري نکند و باز هم می خندیدیم و شوخی می کردیم . وقتی تازه رسان را شمردند یکی کم بود، ما را در بیرون در باران و سـرما نگـه
داشتند تا گم شده پیدا شود و سرانجام معلوم شد که از فرط خستگی و کوفتگی در کلبه اي به خواب رفته است. ایـن حاضـر و غایـب
کردن بصورت مجازات درآمد و آن شب و روز بعد خسته و خیس در بیرون ایستادیم ولی خوش بودیم چون اینجا دودکش نداشـت وتـا
اشویتز هم خیلی راه بود .
روزي دسته اي از محکومین بزهکار را دیدیم که از کارگاه ما می گذشتند و آنروز به نسبی بودن همه رنجها پی بردیم. به زندگی نسبتاً
مرتب و خوش این جانیان غبطه می خوردیم زیرا آنها حتماً حمام داشتند و مسواك دندان و ماهوت پاك کن لبـاس و بـالش زیـر سـر،
یکی براي هر نفر. هر ماه هم چاپار از بستگانشان نامه اي می آورد یا اقلاً خبر می آورد که زنده اند یا نه. ما همه این نعمت ها را مدتی
بود از دست داده بودیم. گاهی نیز به کسانی که در کارخانه و محیط سربسته اي کار می کردند، حسد می بردیم. همـه مـا دلمـان مـی
خواست از این بختها نصیب ما نیز بشود. حتی آنها که در بیرون کار می کردند به کسانی رشک می ورزیدند که کار سـبکتري دارنـد و
مجبور نبودند ما نند ما روزي دوازده ساعت در گل و شل و زمین سراشیبی، چاله هاي زیر راه آهن را خالی کنند، چون بیشتر تصـادفات
روزانه در این کار روي می داد و غالباً کشنده بود.
در دسته هاي دیگر، گاهی سرکارگر بیخودي بزندانیان مشت و لگد می زد و دشنام می داد. ما از این خوشبختی نسبی که گرفتار چنین
سرکارگرانی نیستیم شکرگزار بودیم. یکدفعه از بدي بخت، کار من به یکی از آنها افتاد و و اگر پس از دو ساعت آژیر وضع را بهم نزده
بود شاید مرا روي تابوت به اردوگاه برمی گرداندند چون در همان دو ساعت مرا حسابی خونین و مالین کرده بـود. هـیچکس نمیتوانـد
تصور کند که آژیر چه خوشحالی بزرگی به من داد. شاید مشت بازي که زنگ پایان دور را می شنود و می بیند که از مشـت خطرنـاك
حریف زورمند جان به سلامت برده است آنقدر خوشحال نشود .
چیزهاي کوچک و بی اهمیت گاهی به ما خوشی بی حدي می داد. مثلاًخوش بودیم که پیش از رفتن بـه بسـتر وقـت شـپش کشـی
داریم. اینکار خودش لذتی نداشت چون ناچار بودیم در آن سرما، در آلونکی که یخ از سقفش آویزان بود لخت بنشینیم. اما تا وقتی کـه
آژیر برنخاسته و چراغ ها را خاموش نکرده بودند خوش بودیم چون اگر اینکار را نمی کردیم مگر می شـد از خـارش تـن خوابیـد، ایـن
خوشی هاي کوچک زندان به همه ما یکنوع شادي منفی یا بقول شوپنهاور » آزادر از رنج بردن» می داد آنهم بطـور نسـبی . خوشـی
حقیقی و مثبت بسیار نادر وبد. یادم هست من ترازنامه اي درست کرده بودم و خوشی هـا را در آن یادداشـت مـی کـردم وقتـی آن را
بررسی کردم دیدم هفته ها گذشته و من فقط دو لحظه خوشی داشته ام.
یکی از آنها روزي بود که بعد از کار براي غذا رفتم و به خطی افتادم که زندانی آشپز ف . . . . غذا می داد.این آشپز پشت پاتیل بزرگی
ایستاده و به هر زندانی که رد می شد بی آنکه به اونگاه کند، یک ملاقه شوربا می داد. دوست و همشهري سرش نمی شد کـه سـیب
زمینی را بیکی بدهد و آب خالی را به دیگري.
اما داوري کار من نیست. به من مربوط نیست که چرا بعضی از زندانیان دوستان خود را به دیگران ترجیح می دادند، کیست که در ایـن
دنیاي وانفسا و کشمکش میان مرگ و زندگی کسی را ملامت کند و بر او سنگ اندازد* که دوست خود را بدیگران ترجیح داده اسـت.
تنها کسی می تواند چنین قضاوتی بکند که نخست باکمال صداقت از خود بپرسد که در تحت چنین شرایطی آیا خود او جـز ایـن مـی
کرد؟
مدتها پس از آنکه به زندگی معمولی برگشتم، و آن زمانی دراز پس از آزادیم بود، یک نفر عکس از مجله اي هفتگی بمن نشان داد که
در آن زندانیان روي تخت خوابیده و مبهوت به دوربین نگاه می کردند.
» آیا این زندگی» این صورتهاي مات بهت زده وحشتناك نیست؟ » . پرسیدم چرا؟ – زیرا واقعاً علتی نمی دیدم.
در آن لحظه همه وقایع زندان از نظرم گذشت، ساعت پنج بامداد، هنوز بیرون تاریک بود. من در یـک کلبـه گلـی روي تختـه چـوبی
خوابیده بودم. هفتاد نفر از ما بیمار بودیم و نمی توانستیم کار کنیم و مجبور بودیم درگوشه این کلبه کوچک و سرد بمانیم و چرت بزنیم
و به انتظار جیره نان روزانه ( که سهم بیماران کمتر بود) و یک ملاقه شوربا ( که مال بیماران همیشه سرخالی بود) باشـیم. همـه بهـم
چسبیده بودیم که یک ذره گرما تلف نشود آنقدر ناتوان و تنبل بودیم که یک انگشت را هم تا لازم نبود نمـی جنبانـدیم. وقتـی بانـگ
خشن و سوهانی سر دسته را از بیرون می شنیدیم که شبکاران رسیده را حاضر و غایب می کند خوشحال بودیم که در بیرون نیسـتیم.
در این هنگام در یکباره باز شد و باد و بوران و برف کلبه را لرزاند. همکاري خسته و کوفته و سراپا برف آلود به آرامی به کلبه خزید که
خود را کمی گرم کند اما زندانبان او را به بیرون راند چون بر خلاف قانون بود که تا حاضر و غایب تمام نشود کسی به داخل برود. من
دلم براي او سوخت اما خوشحال بودم که بیمارم و می توانم در جاي خود لم بدهم و چرت بزنم. فکر می کردم چه سعادتی است آن دو
روز بیماري و شاید دو روز دیگر بعد از آن دو روز.
وقتی به عکس نگاه می کردم همه این خاطرات دوباره بنظرم آمد و چون داستان را گفتم شنوندگان دریافتنـد کـه چـرا بـراي مـن آن
چهره ها هولناك نبود. کسانیکه در عکس دیده می شدند اساساً ناراضی نبودند.
روز چهارمی که در کلبه بیماران بودم مرا به شبکاري انداختند. اما سرپزشک با عجله آمد و از من خواست که براي کار پزشـکی اردوي
دیگري که عده زیادي بیمار تیفوسی داشت داوطلب شوم. بر خلاف نصیحت همه دوستان که خـود چنـین کـاري را نپذیرفتـه بودنـد،
تصمیم گرفتم بروم. می دیدم از این کاري که می کنم پس از مدتی خواهم مرد، اما اگر باید مرد چرا نباید علت و معنائی در آن مـرگ
باشد. دیدم بهتر است به عنوان پزشک بمیرم و تا زنده ام درد دوستان را التیام بخشم تا آنکه زنـدگی گیـاهی موجـود را دنبـال کـنم و
سرانجام در این بیگاري جان دهم. براي من، این حساب دو دو تا چهار تا بود نـه فـداکاري. امـا بعـد شـنیدم کـه افسـرمامور تنظیـف
دستورداده است به دو پزشکی که داوطلب درمان بیماران تیفوسی شده اند تا نرفته اند» برسند». ما آنقدر ضعیف شـده بـودیم کـه مـی
ترسید بجاي دو پزشک دو لاشه دیگر روي دستش بماند.


پیش از این نوشتم که هر چیزي که با وظیفه اصلی و آنی زنده ماندن و دوستی عزیز را زنده نگه داشتن، رابطه نداشت ارزش خود را از
دست می داد. هر چیز دیگر فداي این منظور می شد. گرایش ومنش و رفتارهر فرد دمادم در گرد ایـن مسـئله دور مـی زد و در تحـت
فشار عذاب روحی این خیال بود که همه ارزشهاي اخلاقی بی معنی جلوه می کرد. در محیطی که ارزشی انسانی و ارزشی براي انسان
بجا نمانده بود، در محیطی که اراده را از آدمیزاد سلب کرده بود و او را چیزي براي از بین رفتن ساخته بود، یعنی تا رمقی داشـت از او
کار می کشیدند و بعد جانش را می گرفتند؛ در چنین محیطی ، ضمیر انسان همه ارزشهاي اخلاقی خود را ازدست می داد.
اگر کسی در زندان با از بین رفتن این ارزشها مبارزه نمی کرد و همه کوشش خود را بکار نمی برد که این یک جو عزت نفسی را کـه
باقی مانده است بیدار نگه دارد، حس انسان بودن را از دست می داد، آن حسی را که انسانی است و فردي، فکري دارد و آزادي درونی
وارزشهائی مشخص. او دیگر جزئی و قسمتی می شد از توده اي بزرگ و به زندگانی حیوانی سقوط کرده بود. این توده بزرگ را رمه وار
گاهی از یک جابجایی دیگر و از آنجا باز بجاي دیگر می بردند، گاهی همه را با هم و گاهی تنها، مانند گله اي گوسفند و بدون اختیـار.
عده اي معدود ولی خطرناك نیز از دور و از همه طرف مواظب این رمه بودند،عده اي که همه فنون آزاررسانی را می دانستند. آنها دائم
رمه را حرکت می دادند، بجلو، به عقب و با فریاد و مشت و لگد. و ما گوسفندان، تنها به دو چیز می اندیشیدیم، چگونه از چنگال سگان
هار بدر رویم و چگونه نانی بخور ونمیر گیر آوریم. و مانند گوسفندانی که در میان رمه جمع مـی شـوند همـه سـعی داشـتیم در وسـط
جمعیت باشیم. در وسط هم از مشت و لگد نگهبانان که در دو طرف و جلو و عقب ستون بودند راحتر بودیم و هم از سرماي شدید کمی
امان داشتیم. براي زنده بودن لازم بود خود را در جمعیت حل کنیم و اینکار را دانسته یا ندانسته انجام می دادیم. این بـراي اطاعـت از
قانون ننوشته ولی لازم الاجراي زندگی اردوگاهی بود که بقاي نفس ایجاب می کرد زیاد بچشم نیائیم و ما همواره سعی می کـردیم از
جلب توجه افسران اس . اس جلوگیري کنیم.
اما گاهی لازم می شد از جمعیت بگریزیم. زندگی اجباري داخل جمعیت که همیشه همه کـار آدم علنـی اسـت گـاهی میـل مقاومـت
ناپذیري براي تنها بودن، حتی اگر چند ثانیه و چند دقیقه هم باشد، در انسان ایجاد می کند. زندانی آرزو داشـت گـاهی تنهـا باشـد، بـا
خودش و با فکرهایش، دلش براي تنهائی لک می زد. پس از انتقال به اردوي باصطلاح » استراحت» من این بخت نـادر را یـافتم کـه
گاهی پنج شش دقیقه تنها باشم. پشت کلبه گلینی که کار می کردم و پنجاه بیمار تیفوسی را در آن جا داده بودند محل آرامـی درکنـار
دو ردیف سیم خاردار وجود داشت. چادري با چند تیرك و شاخه درخت درست کرده بودند که پنج شـش لاشـه یعنـی شـماره معمـولی
مرگ روزانه اردو را جا می داد. نزدیک آنهم چاهکی بود که بر آن سرپوشی چوبین گذارده بودند. من هر وقت کاري نداشتم بر روي این
سرپوش می نشستم و به تپه هاي باواریا خیره می شدم و مشتاقانه به عالم رویا می رفتم. افکارم بشمال و شـمال شـرقی مـی رفـت.
بسوي خانه وشهرم، اما از آنجا که نشسته بودم چیزي جز ابر پیدا نبود. جسدهاي نزدیک من و شپشهایی که بر آنهـا لـول مـی زد مـرا
ناراحت نمی کرد. فقط گاهی فریاد نگهبان یا صدائی که مرا به بالین بیماري می خواند یا مژده رسیدن سهمیه دارو رویـا را مـی بریـد.
سهمیه دارو عبارت بود از پنج یا ده قرص آسپرین براي چند روز پنجاه بیمار. من سهیمه را دریافت می کردم، به بیماران سري می زدم،
نبضشان را می گرفتم و به بیماران سخت نصف قرص می دادم. به آنهائیکه پا به مرگ بودند دوائی نمیدادم. دوا براي آنها چـه فایـده
اي داشت. آنها را براي کسانی می گذاشتم که امیدي به زنده ماندنشان بود. براي بیماران سبک نیز چیزي جز دلداري نداشتم. بـا ایـن
وضع با اینکه از حمله تیفوس سخت نزار و ضعیف شده بودم خودم را از بیمار به بیمار می کشیدم و پس ازآن می رفتم به محل خلوت
و تنهائی یعنی بر روي سرپوش چاهک.
بعنوان جمله معترضه بگویم که همین چاهک، یکبار جان سه زندانی را خرید. چندي پـیش از آزادي، مقامـات زنـدان اسـیران را بطـور
دسته جمعی بداکاو می فرستادند و این سه زندانی عاقلانه نمیخواستند بروند. براي پنهان شدن از نگهبانان بچاهک رفتند و مـنهم بـر
روي آن نشستم و با قیافه اي بیگناه مانند کودکان شروع کردم به ریگ انداختن به سیم خاردار. نگهبان مرا دید، اول با تردیـد نگـاهی
کرد، بعد راه خودش را گرفت و رفت و من پس از چندي به آن سه نفر خبر دادم که بلا گذشته است.


براي کسانیکه اینگونه رنج زندان را نکشیده اند درك میزان بی ارزش بودن جان انسا نی مشکل است، زندانی جان سـخت شـده نیـز
تنها وقتی غایت این بی ارزشی را درمی یافت که عده اي را براي بردن به اردوي دیگر آماده می کردند. این بدنهاي لاغر و فرسـوده و
چروکیده، این بیماران را روي گاریهاي دوچرخه می گذاشتند که زندانیان دیگر آنرا در میان توفان و برف تا اردوي دیگـر بکشـند. اگـر
یکی از بیماران پیش از حرکت می مرد باز هم جسدش را در گاري می انداختند چون صورت باید درست باشد.این صورت تنهـا چیـزي
بود که اهمیت داشت. آدم فقط از آن جهت بحساب می آید که شماره ایست، انسان به شماره تبدیل شده بود، زنـده یـا مـرده اهمیتـی
نداشت. زندگی یا مرگ یک » شماره» چه ارزشی دارد. که اهمیت می داد که ماوراي آن شماره و آن زندگی چه نهفته بود، سرنوشـت،
تاریخ ونام!
بنا شد در گاري بیمارانی که به اردوئی در باواریا می رفت من نیز بعنوان پزشک بروم. جوانی در این گاري بود که می خواست بـرادرش
که در صورت نبود با او برود. آنقدر التماس و عجز و ناله کرد که بالاخره زندانیان مجبور شد جاي یک نفر دیگر را باو بدهد اما لازم بود
مدرك درست باشد.این کاري نداشت، چون شماره این دو نفر را با هم عوض کردند. همانطور که در پیش گفتیم ما هیچگونه مـدرکی
نداشتیم. تا زنده بودیم تنها دارائیمان بدنمان بود. چیزهاي دیگر، یعنی آن پاره پاره هائی را که بـه اسـم لبـاس دور اسـکلتمان کشـیده
بودیم وقتی اهمیت پیدا می کرد که ما را بگاري بیماران می فرستادند.
همه زندانیان این » مومنهاي مسافر» را برانداز می کردند تا ببینند چیز بدرد بخوري دارند یا نه. مثلاً نیم تنه یا کفش آنها بهتر از مـال
خود آدم بود یا نبود. چه می شد کرد، آنها که مانده بودند هنوز باید کار می کردند و لازم بود هرچه ممکن است خـود را مجهزتـر نگـاه
دارند. اینجا دیگر احساسات معنی نداشت، زندانیان خود را وابسته و مربوط به خلق و احساسات نگهبان می دانسـتند و بازیچـه قضـا و
قدر. این طرز فکر بیش از آنچه وضع ایجاب می کرد آنها را از درجه انسانی سقوط داده بود.
در اشویتز من براي خودم خط مشیی درست کرده بودم که بعداً ثابت شد سودمند بود و بسیاري از همکارانم از آن پیروي کردند. همـه
پرسشها را به درستی جواب می دادم. اما اگر چیزي را صریحاً نپرسیده بودند، نمی گفتم و داوطلبانه اطلاع نمی دادم. مـثلاً اگـر کسـی
شغلم را می پرسید می گفتم » پزشک» و دیگر هیچ. اولین روزي که در اشویتز بودیم افسري به محل رژه آمدو ما را مجبـور کـرد بـه
صف بایستیم، چهل ساله ها و پیرتران در یک خط، و جوانترها در خط دیگر. فلزکاران، ماشین چیان و امثال آن همه در خط مخصوص.
بعد امتحان کرد ببیند که فتق دارند یا نه و ناچار خط دیگري درست شد. گروهی که من در آن بودم به کلبـه اي رفـت و در آنجـا بـاز
تقسیم شد، از من سن و شغلم را پرسیدند و بدسته کوچکتري فرستادند از آنجا رفتم به کلبه دیگر و باز هم تقسیم . . . این کـار مـدتی
طول کشید و من براستی کلافه شده بودم چون در میان عده اي افتاده بودم ناآشنا که زبانشان را نیز نمی فهمیدم. آنجا دوبـاره شـروع
کردند به تقسیم و من دوباره به دسته اولی خود افتادم. دوستان من اصلاً متوجه نشده ند که در این مدت غیبت، من از کلبـه بـه کلبـه
دیگر رفته ام. اما من می دانستم که در آن دقایق ، تقدیر چگونه با اشکال مختلفی با من روبرو شده است.


وقتی گاري » اردوي استراحت» آماده شد، نام من، یعنی شماره من در فهرست بود چون می گفتند به چند پزشک نیازمندند. اما کسـی
باور نمیکرد که گاري واقعاً به اردوي استراحت برود. هفته پیش از آن نیز چندگاري مهیا شده بود و زندانیان آن بار هم ایمان داشتند که
گاري به تنوره گاز خواهد رفت. وقتی آگهی دادند که هر کس داوطلب شبکاري شود شماره اش از صورت حذف خواهد شـد، هشـتاد و
دونفر زندانی داوطلب شدند. یک ربع ساعت بعد آگهی دادند که رفتن گاري به اردوي استراحت منتفی شده است ولی هشتاد و دو نفـر
جزء شبکاران ماندند. براي اکثر آنان این شبکاري معنی مرگ داشت، مرگ تا دو هفته بعد.
و اینک دوباره گاري هاي اردوي استراحت آما ده می شد. بازهم کسی نمیدانست نیرنگی است که آخرین رمق کار را از زندانیان
بگیرند، یا آنکه گاري به تنوره سوزان می پیوست و یا به اردوي استراحت می رفت. خوب یادم هست شبی یک ربع به ساعت ده مانده ،
سرپزشک که با من محبتی داشت به کلبه من آمد و گفت » من گفته ام که اگر تو بخواهی می توانی شماره ات را از صورت خط بزنی
و تا یک ربع دیگر یعنی تا ساعت ده وقت داري».
گفتم نمی شود و من خود را به سرنوشت خواهم سپرد و با دوستانم خواهم رفت. صورت او پر از غصه شد مثل اینکه مـی دانسـت چـه
خواهد شد. . .
به آرامی به کلبه برگشتم و در آنجا دوستی به ا نتظارم بود. دست مرا به آهستگی فشرد، گویی وداعی است نه براي عمر بلکه از عمر.
– راستی راستی می خواهی بروي؟
– آري می روم!
اشک در چشمانش پر شد و من سعی کردم او را دلداري دهم. آنوقت کار دیگري هم داشتم! به او وصیت کردم.

» گوش کن اوتو ، اگر من مردم و زنم را ندیدم و تو او را دیدي بگو که هر روز و هر ساعت حرف او را می زدم، یادت هست؟ دیگر
اینکه بگو او را بیش از هر کس دیگر دوست داشته ام».
» سوم اینکه . . . یاد مدت کوتاهی که با او بوده ام همه چیز دیگر را تحت الشعاع قرار داده است حتی این زندان و رنج هایش را . . .»
اوتو کجایی؟ زنده اي؟ بر سر تو پس از اینکه از هم جدا شدیم چه آمد ؟ آیا زنت را دیدي؟ یادت هسـت چگونـه از تـو مـی خواسـتم
وصیتم را از بر کنی، کلمه بلکمه، و تو مثل بچه ها اشک می ریختی؟…..
ما روز دیگر رفتیم. این بار نیرنگ نبود و ما رابه اردوي استراحت بردند. دوستانی که در اردو مانده و دلشان بحال من سوخته بود سخت
گرفتار قحط و غلا شدند. گرسنگی حتی بیش از پیش همه را آزار می داد. آنها می خواستند با ماندن خود را نجات دهند ولی با همـین
کار تقدیر را بر خود بسته بودند. ماهها پس از آزادي یکی از دوستان اردوي قدیم را دیدم که در آنجا کار پلیسی می کرد. به مـن گفـت
در اردو دنبال تکه اي از گوشت مردار انسانی می گشته و سرانجام آنرا در کاسه اي روي آتش یافته بـود. آدمخـواري همـه اردو را فـرا
گرفته بود و من به موقع در رفته بودم.
آیا این واقعه عزرائیل را (در مثنوي مولوي) را به یاد نمیاورد؟ یک ایرانی ثروتمند و مقتدر روزي بـا یکـی از خادمـان در بـاغی دور از
تهران می گشت. ناگهان خادم فریاد برآورد که در آندم عزرائیل را دیده و او را ترسانده است واز مخدوم خود خواست اسـبی تیـزرو بـاو
دهد تا بشتاب به تهران بگریزد. مرد نیز راضی شد و اسبی باو داد و او از آنجا به سرعت تاخت، مرد چون به خانه برگشـت عزرائیـل را
دید و پرسید که چرا خادم او را ترسانده است. » من او را نترساندم، فقط ماتم برد که چرا اینجاست، چون امشب در تهـران بـا او وعـده
دارم!»


درونیان اردو از تصمیم و ابتکار می ترسیدند زیرا تصور می کردند که در هر حال تقدیر فعال مایشاء است و نباید به هیچ ترتیـب بـا آن
بازي کرد. علت دیگر نیز این بود که حس بیدردي و بیماري همه عواطف را کند ساخته بود. اما گاهی نیزلازم می شد تصـمیماتی آنـی
گرفت و این تصمیمها معناي زندگی یا مرگ داشت. حتی این مواقع نیز زندانی ترجیح می داد تصمیم را به تقدیر واگذارد. گریز از هر
نوع تصمیم گیري وقتی آشکار می شد که زندانی فرصتی براي فرار می یافت. دقایقی که براي این تصمیم داشـت، و همیشـه مسـئله
دقیقه بود او را گرفتار عذاب جهنمی می کرد. آیا دست به فرار بزند؟ آیا جان خود را بخطر اندازد؟
من نیز این عذاب را کشیدم. وقتی جبهه جنگ به نزدیکی رسیده بود یکی از همکارانم کـه بنـا بـود در کلبـه اي خـارج از اردو بـراي
سرکشی بیماران برود به فکر فرار افتاد و خواست مرا نیز با خود ببرد. بنا شد به بهانه مشاوره پزشکی بیرون بـرویم و در آنجـا یکـی از
اعضاي نیروي مقاومت به ما لباس ومدارك لازم را بدهد. در لحظه آخر اشکالاتی فنی پیش آمد و مجبور شدیم به اردو برگردیم. اما از
این فرصت استفاده کردیم و مقداري خوراك، یعنی چند سیب زمینی و دو کوله پشتی با خود آوردیم.
در راه ما خود را به یک کلبه خالی اردوگاه زنان زدیم. کسی آنجا نبود چون زنان را به اردوي دیگري فرستاده بودند. کلبه اي بود بسـیار
درهم و برهم و معلوم بود زنها براي خودشان مقداري خردوریز تهیه کرده بودند و بعد مجبور به تخلیه شده اند. در آنجا لباس پاره پاره،
حصیر، خوراك گندیده و چینی آلات شکسته پیدا می شد. چند کاسه هم بود که هنوز قابل استفاده بنظر می امد و خیلی بـدرد مـا مـی
خورد.اما تصمیم گرفتیم که آنها را برنداریم چون در آن اواخر، که بیماران بسیار ناتوان شده بودند، این کاسه ها را جاي لگـن نیـز بکـار
می بردند. گو اینکه بردن هر ظرفی در کلبه ممنوع بود با وجود آن بعضی از ما، مخصوصاً بیماران تیفوسی کـه از زور نـاتوانی حتـی بـا
کمک سایرین هم نمیتوانستند قدم بردارند این کاسه ها را با خود به کلبه می بردند.
من مدتی کشیک دادم و دوستم رفت و با یک کوله پشتی برگشت، او کشیک داد و من رفتم و توي اشغال یک کوله پشتی دیگر پیـدا
کردم، در آنجا حتی مسواك دندان هم پیدا می شد و ناگهان ….. در میان آنچه بجا مانده بود جسد زنی را دیدم.
با شتاب به کلبه برگشتم که مایملک خود را جمع کنم، کاسه خوراك خوري، یک جفت دستکش پاره که از یک بیمار تیفوسی بـه ارث
برده بودم، و چند تکه کاغذ که بر آنها یادداشتهایی کرده بودم، یعنی خلاصه کتابی که در روز اول از من گرفته بودند. آمدم که براي بار
آخر سري به بیمارانم بزنم. این بیماران در دو طرف کلبه روي چوبهاي پوسیده خوابیده بودند. اول رفتم سر تنها همشهریم که تقریباً به
حال مرگ بود. با آنکه حالش بسیار وخیم بود خیلی سعی کرده بودم او را نجات دهم و به همین دلیل نمی خواستم از فرار خود به او یا
دیگري چیزي بگویم. اما مثل اینکه او از عجله من بوئی بوده بود، با صدایی خسته به من گفت » تو هم » می روي ؟» من انکار کردم
ولی نتوانستم به چشمهایش نگاه کنم. وقتی همه را دیدم دوباره برگشتم سر او و دوباره آن نگاه نومید و متهم کننـده! حـس ناراحـت
کننده اي که از هنگام تصمیم به فرار وجودم را فراگرفته بود بسیار ناراحت کننده تر شد و غفلتاً تصمیم گرفتم که اگر یکبار هـم شـده
تقدیر را بدست بگیرم. از کلبه به طرف دوستم دویدم و گفتم که با او نخواهم رفت. وقتی با این کلمات قاطع باو گفتم که بـا بیمـارانم
خواهم ماند یکباره سبک شدم. نمی دانستم در روزهاي آینده چه بر سر من خواهد آمد اما در آندم آرامشـی یـافتم کـه هرگـز نداشـتم.
بکلبه بازگشتم و روي تخته پهلوي همشهریم نشستم تا به او تسکینی دهم وبعد با بیماران دیگر صحبت کردم.
آخرین روز اردوي ما فرا رسید. همینکه جبهه جنگ نزدیکتر می شد زندانیان را دسته جمعی به اردوي دیگـر مـی فرسـتادند. مقامـات
زندان، کاپوها و آشپزها گریخته بودند. در آنروز دستور رسید که اردو باید تا غروب تخلیه شود. حتی این چنـد زنـدانی باقمیانـده، یعنـی
بیماران و چند پزشک و چند » پرستار» باید بروند تا در شب اردوگاه را بسوزانند. اما تا بعد از ظهر کامیونهائی که می بایست زندانیان را
ببرد نیامد. در عوض یکدفعه دروازه ها بسته شد و از سیم خاردار حسابی نگهبانی می کردند تا کسی نتوانـد بگریـزد. گویـا مقـدر بـود
زندانیان مانده همه با هم در کلبه ها بسوزند. براي دفعه دوم همکارم و من تصمیم به فرار گرفتیم.
به ما دستورداده بودند سه مرده را بیرون از اردو بخاك بسپاریم زیرا ما دو نفر تنها کسانی بودیم که هنوز زور اینکار را داشتیم. سـایرین
در چند کلبه اي که هنوز باز بود با تب و کوفتگی وهذیان افتاده بودند. نقشه خود راکشیدیم. با مرده اول یک کوله پشتی را می بریم، با
دومی دیگري را با سومی خودمان فرار می کنیم. دو مرحله اول نقشه بخوبی اجرا شد اما وقتی برگشتیم دوستم رفـت کـه قـدري نـان
دست و پا کند که غذاي بخور و نمیري در چند روز پیاده روي در جنگل داشته باشیم. دقیقه ها گذشت و او نیامد. مـن بسـیار ناشـکیبا
شده بودم. پس از سه سال زندان و زجر، با لذت به انتظار آزادي بودم، به امید رفتن به جبهه جنگ . . . اما به انجا نرسیدیم.
در همان لحظه اي که دوست من آمد، یکباره دروازه اردوگاهی به تندي باز شد و یک اتومبیل زیباي سربی رنگ که بر آن صلیب سرخ
قشنگی کشیده بودند آهسته وارد گردید. یک هیئت نمایندگی صلیب سرخ از ژنو آمده بود که اردو و درونیان آنرا در پنـاه خـود بگیـرد.
دیگر کی بفکر فرار بود؟ سیگار و دارو به همه دادند و عکس انداختند. خوشی از در و دیوار می بارید. دیگر علتی نداشت خود را به خطر
اندازیم و به جبهه جنگ برویم.
در این هیجان یادمان رفت جسد سوم را بخاك بسپاریم. آنرا بردیم و در چاله کوچکی که براي هر سه کنده بودیم گذاشـتیم. نگهبـانی
که آدم نسبتاً بی آزاري بود یکباره بسیار مهربان شد، ترسید ورق برگردد و شاید دوستی ما بـه دردش بخـورد. پـیش از آنکـه بـر روي
اجساد خاك بریزیم او با ما در خواندن دعاي اموات شرکت کرد. پس از آنهمه فشارهاي روحی و هیجانهـاي چنـد روزه و چنـد سـاعت
گذشته، و آن جنگ و گریزها با مرگ دعاي ما براي صلح، شاید ملتهب ترین دعائی بود که تا آنروز بر زبان آدمیزاد گذشته است.
به این ترتیب آخرین روز زندان نیز به امید آزادي گذشت. انگار زودتر از موقع خوشحال شده بودیم. هیات صلیب سرخ پیش از رفتن ما
را مطمئن کرده بود که موافقتی امضا شده و نباید اردو تخلیه شود.اما شامگاه افسران اس . اس با چند کامیون و دستورهاي جدیـد سـر
رسیدند. گفتند باید اردو تخلیه شود و زندانیان مانده به اردوي مرکزي بروند تا از آنجا در چهل و هشت ساعت براي مبادلـه بـا اسـیران
جنگی به سویس فرستاده شوند. مگر می شد دیگر این افسران اس. اس را شناخت؟ نمونه مهربانی بودند وهمه را با محبت به کامیون
سوار می کردند و می گفتند که باید از بخت خود شکرگزار باشیم. هر که هنوز قدرتی داشد خودش سوار کامیون می شد و آنهـا را کـه
سخت بیمار بودند بدوش می کشیدند. دیگر نیازي نبود ما کوله پشتی ها را پنهان کنیم و چون جا نبود ما ندیم براي دسته آخر. از عـده
مانده سیزده نفر را براي کامیون ماقبل آخر می خواستند. سر پزشک شروع کرد به شمردن و ما دو تا را نشمرد سیزده نفـر سـوار شـدند
وما جا ماندیم. بهت زده، ناراحت و پریشان. چون از سرپزشک گله کردیم ، او خستگی را بهانه کرد و رفت. می گفت مگـر مـا درصـدد
فرار نبودیم؟ با کمال بی صبري کوله پشتی را بستیم و با چند زندانی مانده بانتظار کامیون آخر ماندیم. این انتظار بسیار طولانی شـد و
سرانجام روي تشک اتاق نگهبان که خالی شده بود، خسته و ناراحت از آنهمه هیجان وآنهمه سرگردانی میان امید ونومیدي، با لباس و
آماده سفربخواب رفتیم.
صداي تیر و تفنگ و توپ ما را بیدار کرد. خمپاره و فشنگ به در و دیوار می خورد.
سرپزشک فرا رسید و به ما دستور داد روي زمین دراز بکشیم. یکی از زندانیان از تخت روي شکم من پرید ومرا حسابی ناراحـت کـرد.
آنوقت فهمیدیم چه شده است، جبهه جنگ به ما رسیده بود.
صداي توپ و تفنگ خاموش شد و در بیرون، درتیرك اردو باد پرچم سفیدي را می لرزاند.
هفته ها بعد فهمیدیم که حتی در آن ساعات آخر نیز تقدیر با ما چند زندانی باقیمانده چه بازیها کرده است. فهمیـدیم کـه تـا چـه حـد
تصمیمات آدمی، بویژه در مسائل مربوط به مرگ و زندگی نا استوار است. من چند عکس از اردوي کوچکی که زیاد دور از ما نبود دیدم.
دوستانی را که خیال می کردند در آنشب به سوي آزادي سفر می کنند به آنجا برده بودند.
آنها را در کلبه گذاشته در را بسته و کلبه را سوزانده بودند. بدنهاي نیم سوخته آنها در عکس قابل تشخیص بود. من دوباره بیاد داستان
عزرائیل در تهران افتادم.


بیدردي و بیحسی زندانیان علاوه بر وسیله اي دفاعی محصول عواملی مانند بی خوابی و گرسنگی نیز بود واین در زندگی عـادي هـم
اتفاق می افتد. بی حوصلگی دائم نیز یکی از مشخصات روحی زندانیان بود. بیخوابی تا اندازه اي بعلت کرمهائی بود که دائم در کلبه پر
جمعیت و غیر بهداشتی می لولید. نداشتن قهوه و سیگار نیز کم و بیش باعث تند مزاجی می شد.
علاوه بر این علل جسمی، علل روحی دیگري نیز بصورت عقده وجود داشت. بیشتر زندانیان گرفتار عقده حقارت شده بودنـد. همـه مـا
خیال می کردیم آدمی هستیم ولی در زندان کسی بما محلی نمیگذاشت. درست است که ارزشهاي درونی به چیزهاي عالیتر و روحانی
تري متکی است اما باید دانست که در دنیاي آزاد نیز مردمی که باین ارزشها ایمان دارند بسیار معدودند چه رسد به دنیاي زندان.
زندانی معمولی بدون اینکه متوجه باشد حس می کرد که کوچک شده است. و این مسئله وقتی بخوبی ظاهر می شـد کـه بـه اوضـاع
زندان می اندیشید. زندانیان » ممتاز» سر دسته ها، آشپزها، انباردارها و پلیس اردو هیچوقت خیال نمی کردند تنـزل یافتـه انـد، بلکـه
برعکس درنظرشان آنچه می کردند، نوعی ترفیع بود. بعضی از آنها حتی گرفتار وهم گندگی نیز شـده بودنـد. واکـنش روحـی و حسـد
اکثریت نسبت به آنها، به چند نوع نشان داده می شد و گاهی نیز به کنایه. مثلاً یک زندانی درباره کاپوئی به زندانی دیگر می گفت: »
فکرش را بکن، من این آدم را می شناختم، قبل از جنگ فقط رئیس بانک بود. هرگز خیال می کرد که به اینجا برسد ؟ »
هر وقت بین اکثریت محروم با اقلیت نسبتاً مرفه تصادم و برخوردي پیش می آمد نتیجه اي خطرناك داشت. به خاطر فشارهاي روحی
و تندخوئی که علتش را قبلاً گفتم فرصت زیادي براي این برخوردها وجود داشت و غالباً با پخش غذا شـروع مـی شـد. جـاي تعجـب
نیست که این برخوردها غالباً به جنگ و دعوا منتهی می شد. چون زندانی همیشه شاهد مناظر تازیانه زنی و مشت و لگد بود انگیزه اي
براي تعدي داشت. من خودم با آن همه خستگی و گرسنگی گاهی آنقدر آتشی می شدم که بی اختیار مشتهایم گره می شد.
خستگی من از این بود که مجبور بودم شبها تا صبح بیدار بمانم و اجاقی را کـه اسـتثنائاً اجـازه داده بودنـد در کلبـه بیمـاران تیفوسـی
بگذرایم روشن نگه دارم. روستائیا نه ترین شبهائی را هم که گذراندم همین شبها بود. در نیمه شب، وقتی بیماران خواب بودند یا هذیان
می گفتند، من در کنار اجاق می نشستم و چند سیب زمینی را روي ذغالهائی که دزدیده بودم کباب می کردم. اما روز بعد کوفتـه تـر و
بیحس تر و تندخوتر بودم.
در آنموقع مسئول تنظیف کلیه بیماران نیز بودم چون مامور تنظیف بیماران شده بودم اگر بشود واژه » تروتمیز» را در اینجا به کار بـرد،
من مجبور بودم کلبه را همیشه ترو تمیز نگاه دارم. تظاهر به بازرسی که ما غالباً دچار آن بـودیم بیشـتر بـراي آزار بـود تـا بهداشـت.
خوراك بیشتر و چند داروي دیگر، بسیار موثرتر از این تظاهرات بود. اما بازرسان فقط به این اهمیـت مـی دادنـد کـه یـک پـر کـاه در
«راهرو» نیفتاده و پتوهاي کثیف پر از کرم درست تا شده باشد. کسی به آنچه بر این بیماران می گذشـت تـوجهی نداشـت. اگـر مـن
گزارشم را خوب می دادم، یعنی سلامم درست بود و پاهایم را بهم می کوفتم و می گفتم » کلبـه شـماره 9-6 ،پنجـاه و دو بیمـار، دو
پرستار و یک پزشک» آنها هم راضی می شدند و می رفتند . ولی تا وقتی بیایند، و غالباً ساعتها دیرتر از وقت موعود سر می رسـیدند و
گاهی هرچه منتظر می ماندیم نمی آمدند، من مجبور بودم پتوها را دائم صاف کنم، کاه و خاشاك را از کف کلبه بـردارم و بـه بیمـاران
بیچاره اي که از زور درد تکان می خورند و از تختشان پوشال به زمین می ریخت فریاد بزنم. این بیماران بسیار بی قیـد و بیمـار شـده
بودند و تا به آنها تشر نمی زدي واکنشی نشان نمی دادند. تازه آنهم گاهی فایـده نداشـت و آدم بایـد خیلـی خـودش را نگـه دارد کـه
کتکشان نزند. زیرا تندخویی خودآدم با بی قیدي آنها تصادم پیدا می کرد و این خطر موقع آمدن بازرسان به حد اعلاء می رسید.
از مطالعه این بحث روانشناسی و توضیحات مربوط به دردشناسی روانی اسیران اردوي ، فشرده ممکن است این تصور پیدا شـود کـه
انسان کاملاً و بدون اجتناب تحت تاثیر محیط خود واقع می شود. التبه در این بحث محیط، محیط منحصر بفرد زندان است که زندانی
را وامی داشت رفتارش را با الگوي پذیرفته آن تطبیق دهد.
پس آزادي بشري کجاست؟ آیا هیچ آزادي روحی در رفتار و واکنش در برابر محیط وجود ندارد؟ آیا این نظریه درسـت اسـت کـه بشـر
چیزي جز محصول شرایط وعوامل محیط یعنی محیط زیستی و روانی و اجتماعی نیست؟ آیا بشر حاصل تصادفی برخورد ایـن عوامـل
است؟ آیا واکنش زندانیان در دنیاي بی همتاي زندان نشانی از آزادي دارد؟
این پرسش ها را می توان بطور اصولی و از روي تجربه پاسخ داد. زندگی در اردوي فشرده اسیران بخوبی نشان می دهد کـه بشـر تـا
حدي در انتخاب عمل آزاد است. نمونه هائی وجود دارد که ثابت می کند گاهی می توان بصورتی قهرمانانه از این بی دردي و بی حالی
جلوگیري کرد و تندخوئی را خاموش ساخت. بشر، حتی در این شرایط روحی و بدنی سخت و طاقت فرسا نیز می تواند اخگري از آزادي
روحانی و استقلال فکر در خود نگه دارد.
ما که در اردوي اسیران زیسته ایم مردانی را بیاد می آوریم که کلبه به کلبه می رفتند و زندانیان دیگـر را دلـداري مـی دادنـد و حتـی
آخرین تکه نان خود را به آنان می بخشیدند. گرچه شماره آنها کم بود ولی همین نفس وجودشان نشانی بود که ثابت کند همه چیـز را
می توان از انسان گرفت جز یک چیز را، آخرین آزادي انسان را، آزادي اینکه گرایش خود را در برابر وضعی معـین انتخـاب کنـد و راه
خود را برگزیند.
زندگی اردوئی هر روز و هر ساعت با تصمیم و انتخابی روبرو بود. تصمیمی که معنایش این بود که آیا انسان به آنهمـه نیـروي تهدیـد
کننده تسلیم بشود یا نه، به آن همه نیروئی که انسان را از خودي خودش می دزدید و آزادي درونی او را می گرفت. آیـا در برابـر ایـن
تهدیدها فرد بازیچه حوادث می گردید و آزادي و ارزش خود را از دست می داد و چون اکثر زندانیان خمیره اي می شد از بی حسـی و
بی دردي؟
وقتی با این دید بنگریم روشن خواهد شد که واکنش روانی زندانیان را باید بیش از محصول عوامل بدنی و اجتمـاعی دانسـت. درسـت
است که بعضی عوامل مانند کم خوابی و بی غذایی و فشار روحی، درونیان را به واکنشهائی وامیداشت. اما در بررسی نهائی به این اصل
می رسیم که زندانی به هر صورتی که در می آمد محصولی بود از تصمیم نهائی خود او و نه تاثیر یکتاي محیط زندان!
هر فرد می تواند در اوضاعی ناگوار تصمیم بگیرد که از نظر روانی و روحا نی چه روش پیش بگیرد. وي می تواند ارزش انسانی خـود را
حتی در موقعیت سخت زندگی زندانی نیز نگاه دارد.
داستویوسکی گفته است » من تنها از یک چیز هراس دارم و آن این است که شایسته رنج هایم نباشم».
وقتی در اردو دلیرانی را می دیدیم که رفتارشان، رنج ها و مرگشان شاهدي بود بر اینکه همه چیز را می توان از انسان گرفت جـز ایـن
آزادي آخرین را، می دیدیم که آن دلیران شایسته رنجشان بودند و کلام داستویوسکی را دوباره بیاد می آورم. این نشـانی بـود از یـک
مکاشفه و مجاهده بزرگ درونی ، نشانی که زندگی را معنادار و با هدف می ساخت.
زندگی فعال فرصتی است براي یافتن ارزش در کارهاي خلاقه وزندگی آرام فرصتی بـراي درك زیبـائی و هنـر و طبیعـت. امـا در آن
زندگی نیز که از فعالیت و آرامش بی نصیب است باز هدفی وجود دارد. چنین زندگانی نیز خالی از امکاناتی براي درك ارزشـهاي عـالی
اخلاقی نیست. این مسئله واکنش فرد است در برابر حالت موجود. بر زندانی زندگی خلاقه و آرام هر دو حرام بود. اما تنها ایـن خلاقـه
بودن و یا آرامش و لذت زندگی نیست که معنا دارد. اگر زندگی معنائی داشته باشد، رنج کشیدن نیز معنا خواهد یافت. رنج چون مرگ و
سرنوشت بخشی ناگسستنی از زندگی است. بدون رنج و بدون مرگ زندگی کامل نخواهد بود.
طریقی که انسان سرنوشت خود و آنهمه رنج را که به همراه دارد تحمل می کند و نحوه اي کـه صـلیب خـود را بـه دوش مـی کشـد
فرصتی است که حتی در سخت ترین شرایط معنائی عمیق به زندگی خود بدهد. تنها این زندگی است که ارزشی فداکارانه دارد. و چـه
بسیار کسان که در این کشایش براي بقا ارزش انسانی خود را از دست دادند و چون چهارپایان شدند.
تنها عده معدودي هستند که در میدان زندگی شایسته رنج هاي خود می گردند. تصور نکنید که این هـا غیـر دنیـائی و دور از زنـدگی
طبیعی است. اینکه فقط عده معدودي به این حد اعلاي ارزشهاي اخلاقی می رسند نشانی غیر طبیعی بودن آن نیست.
در میان زندانیان تنها چند نفري توانستند آزادي درونی خود را نگه دارند. حتی اگر تنها یک نمونه موجود بود، نشان می داد که نیـروي
درونی قادر است در برابر آنچه بنظر می آید بر او مقدر است پیروز شود . این موارد فقط در زندان اتفاق نمی افتد و هر جا بنگریم انسان
را با تقدیر روبرو می بینیم ، و اوست که می تواند با رنج خود ارزشی بدست آرد. درین مورد می توان از سرنوشت بیمارانی کـه درمـانی
ندارند مثال آورد. یکبار من نامه جوان معلولی را خواندم که به دوستی نوشته بود که دریافته است از عمرش چیزي نمانده و حتی عمـل
جراحی نیز فایدهاي نخواهد داشت … در نامه به فیلمی اشاره کرده بود که در آن بیماري مردانه به انتظار مرگ بود و پس از آن نوشـته
بود که واقعا با این رشادت به پیشباز مرگ رفتن شهامت می خواهد و اینک سرنوشت امکان چنین شهامتی به او داده است.
آنانی که فیلم رستاخیز اثر تولستوي را دیده اند ممکن است چنین فکري به سرشان بیاید چون این فیلم پـر بـود از سرنوشـت مـردان
بزرگ. در آن زمان که ما این فیلم را دیدیم امکانی بنظر نمی رسید که به این حد از بزرگی برسیم و چون فیلم تمام شد به نزدیکتـرین
قهوه خانه رفتیم و با قهوه و شیرینی نیروي ماوراء الطبیعه فیلم را که چند لحظه اي ما را مجذوب کرده بود از یاد بردیم. امـا چـون بـه
سرنوشت بزرگی برخوردیم و مجبور شدیم تصمیمی بزرگ بگیریم، همه آن آرزوهاي جوانی را فراموش کرده بودیم و از پا در افتادیم.
شاید بعضی از ما دوباره آن فیلم یا فیلمی شبیه آنرا به بینیم. اما در آنروز یادبودهاي دیگري در مـا پدیـدار خواهـد شـد، یادبودهـایی از
آنانکه بیش از قهرمانان این فیلم شجاعت نشان دادند. من به یاد زن جوانی خواهم افتاد کـه در اردوي اسـیران شـاهد مـرگش بـودم.
داستان ساده ایست، آنقدر گفتنی آن کم است که بنظر می آید خود آنرا ساخته باشم. اما در نظر من چون شعري زیباست. این زن مـی
دانست که طی چند روز آینده خواهد مرد، اما با آنکه به مرگ زودرس خود آگاه بود نشاط را از دست نمیداد. به من گفـت «شـکرگزارم
که سرنوشت بمن سخت گرفته است چون از آن درس بسیاري آموخته ام. در زندگی سابق لوس و از خود راضی بودم و فضائل روحانی
را جدي نگرفتم» پس از آن به پنجره کلبه اشاره کرد و گفت «این درخت تنها دوست دوره تنهائی من اسـت» از پنجـره شـاخه اي از
یک درخت شاه بلوط پیدا بود که دو شکوفه داشت. «من غالبا با این درخت گفتگو می کنم».
مات مانده بودم و نمی دانستم چه بگویم، آیا هذیان می گفت یا خیال او را برداشته بود؟ با شگفتی پرسیدم :
«آیا درخت هم جوابی می دهد؟»
– «آري»
– «چه می گوید؟»
– «بمن می گوید من اینجا هستم، من اینجا هستم، من زندگی ام ، زندگی جاویدان!»


پیش از این نیز نوشتم که آنچه بالمال سازنده وضع روحی و شخصیت و خودي درونی زندانی بود بیشتر وابسته به تصمیم آزاد او بود تا
علل اجتماعی و روانی محیط زندان. مشاهدات روانشناسی زندانیان نشان داده است که تنها آنها که گذاشتند قدرت اتکا ء شان بر وجود
اخلاقی و روحانی از بین برود اسیر تاثیرات مخرب زندگی اردوگاهی شدند. پس این سئوال پیش می آمد که این اتکاء به قدرت اخلاقی
و نیروي روحانی چیست؟
زندانیان پیشین وقتی از گذشته خود صحبت می کنند می گویند که دلتنگ کننده ترین مسـئله در زنـدان آن سـت کـه زنـدانی ندانـد
کیآزاد خواهد شد. در زندان ما اصولا گفتگو درباره آن بی معنی بود. براي ما مدت زندان هم نامعین بود و هم نامحدود. یک روانشناس
کاوشگر نامی، زندگی در اردوي اسیران را «بقاء موقت» نامیده است. ما می توانیم آنرا اصلاح کنیم و «بقاء موقـت بـا حـدي نـامعلوم»
بنامیم.
تازه رسان معمولا چیزي درباره اوضاع اردو نمیدانستند. آنها که از اردوهاي دیگر آمده بودند ناچار بودند خاموش بمانند و از بسـیاري از
اردوها کسی بر نگشت! در ورود به اردو تغییري در افکار زندانی روي می داد. با پایان تردید و شک ، شک و تردید از پایان بوجـود مـی
آمد، امکان نداشت انسان بداند هرگز این نوع زیست بپایان خواهد رسید یا نه و اگر پایانی هست کی خواهد بود؟

واژه لاتین Finis یا انجام دومعنا دارد، یکی پایان و دیگري هدف . کسی که نمیتوانست غایت «بقاء موقت» را به بیند نمیتوانسـت
هدفی غائی در زندگی داشته باشد. وي برخلاف زندگان معمولی نمیتوانست براي آینده زندگی کنـد و ایـن وضـع زنـدگی درونـی او را
مختل می کرد و پوسیدگی فکري در او ظاهر می شد. و این را ما در حالات دیگر زندگی نیز دیدهایم. کـارگران بیکـار همـین حـال را
دارند. زندگی آنها هم موقتی می شود و نمی توانند براي آینده زندگی کنند و هدفی در سر بپرورانند. کاوشهائی کـه بـر روي کـارگران
بیکار معادن شده است نشان می دهد که آنها گرفتار نوعی «تغییر زمانی» یا «زمان داخلی» هستند که حاصل بیکاري است. زنـدانیان
نیز گرفتار همین تغییر عجیب زمانی بودند. در اردو، یک واحد کوتاه زمان مانند روز پر بود از ساعتهاي دراز خستگی آور بی پایـان. امـا
واحدي درازمانند هفته در نظر بسیار زود می گذشت. وقتی به اسیران می گفتیم کـه یکـروز از یکهفتـه طـولانی تـر اسـت همـه مـی
پذیرفتند. این تجربه زمانی شگفت آور انسان را به یاد داستان کوه سحرآمیز نوشته تومـاس مـان مـی انـدازد کـه پـر از نکـات دقیـق
روانشناسی است. توماس مان در این کتاب سیر روحی مسلولین آسایشگاه را مطالعه می کند. آنان نیز روز رهائی خود را نمی دانستند و
بدون آینده و بدون هدف می زیستند.
یکی از زندانیان که یکبار از اردویی به اردوي دیگر می رفت، بعدها بمن گفت که در این راه پیمائی همیشه این تصور را داشته است که
در پشت جنازه خود قدم بر می دارد. بنظر او زندگی آینده اي نداشت و آنرا چنان تمام شده حساب می کرد که گویی مـرده اسـت. ایـن
حس بیجانی را عوامل دیگري نیز تشدید می کرد. از لحاظ زمانی، نامحدود بودن دوره زندان و از لحاظ مکانی حد بسیار کوچک آلونک
ها! هر چیزي در خارج از این سیمهاي خاردار غریب و بعید بود، دور از دسترسی و غیر حقیقی. مردم و وقایع بیـرون، زنـدگی معمـولی
ماوراي سیم خاردار، براي زندانی شبحی بود. زندگی خارج به نظر او چنان بود که مردهاي بر آن از دنیاي دیگر می نگرد.
آدمیکه هدفی در آینده نمی دید ناچار خود را به ا افکار گذشته مشغول می کرد و این باعث سقوط او می شد. ما پیش از این درباره این
واپس نگري و علل آن ذکري کردیم و گفتیم که این واپس نگري باعث می شد که زمان حال، با آنهمه زجرهایش کمتر حقیقی بنظـر
آید. اما این شیوه براي دریافت حقیقی از زندگی موجود خطري داشت و سبب می شد فرصت هائی که گاهگاه براي یک زندگی مثبـت
بدست می آید از بین برود.
چون زندانی این «بقاء موقت» را زیستی غیر حقیقی می دانست اتکائش از به زندگی از دست می داد و در نظرش همه چیز بی معنا می
شد. این زندانیان فراموش می کردند که گاهی وضعی بسیار دشوار به انسان فرصتی می دهد که از لحاظ روحانی به حدي که بالاتر از
قدرت اوست پرواز کند. بجاي آنکه اشکالات زندان را به منزله آزمونی از نیروي درونی خود بشمارند زندگی را جدي نمیگرفتند و از آن
بعنوان چیزي بی نتیجه بیزار بودند. ترجیح می داند چشمها را ببندند وبه گذشته بیاندیشند، زندگی حال براي آنها معنائی نداشت.
عده انگشت شماري نیز به اوج نمو روحانی خود رسیدند ولی این فرصت را عده بسیاري داشتند که در زندگی و حتی در مـرگ انسـانی
بزرگ شوند و به فیضی برسند که در شرایط معمولی هرگز به آن دسترسی نبود. بـراي بـاقی مـا اشـخاص معمـولی و بـزدل، کلمـات
بیسمارك مصداق پیدا می کرد که گفت «زندگی چون نشستن بر سریر دندانساز است، آدم همیشه خیال می کنـد کـه دردنـاك تـرین
لحظه هنوز نرسیده در صورتیکه رسیده و گذشته است». با تغییري در این جمله می توان گفت که بیشـتر اسـیران تصـور مـی کردنـد
فرصتهاي حقیقی زندگی سر رسیده است. اما در حقیقت چه بسیار از این فرصتها و داوهـا وجـود داشـت. انسـان مـی توانسـت از ایـن
موقعیتها ، فاتح بیرون آید و زندگی پر از درد را به فتح درونی بگرایاند یا اینکه آن داو را ندیده بگیـرد و در زنـدگی سـاده گیـاهی خـود
غوطه ور خورد، و بسیاري از زندانیان چنین کردند.
کوشش در مبارزه با تاثیر دردناك روحی و اجتماعی زندان بوسیله روشهاي روان درمانی باید بر این استوار باشد که نیروي نهانی زندانی
را با نشان دادن هدفهاي آتی و غائی برانگیزاند و در نتیجه او را به زندگی آینده علاقه مند و امیدوار کند. برخی از زندانیان ناآگاهانه به
این اصل رسیدند و هدفهائی براي خود جستند زیرا این یکی از ویژگیهاي آدمیزاد است که فقط می تواند باتکاء امید و آینده زندگی کند
، «در زیر سیماي جاویدان» . گرچه این شیوه به آسانی میسر نیست و زندانی براي پذیرش آن باید به خود فشار آورد ولی گاهی تنهـا
وسیله نجات اوست. این گفتار مرا به یاد داستانی شخصی می اندازد. روزي تقریبا به حال گریه از زخم و ورم هاي پا، با کفش پاره پاره
و لنگان لنگان چند کیلومتر راه می پیمودم تا با ستونی از همکاران به محل کار برسم. سرماي سختی همه جا را گرفته بـود و مـن بـه
گرفتاریهاي بی پایان زندگی خود می اندیشیدم. آیا در شب چیزي براي خوردن به ما خواهند داد؟ اگر قدري کالباس دادند آنرا بـا نـان
عوض کنم؟ آیا این آخرین سیگاري را که دو هفته پیش پاداش گرفتم بدهم و یک ظرف شوربا بگیرم؟ چه حقه اي بزنم که کمی سیم
پیدا کنم و جاي بند کفش بزنم؟ آیا بموقع به محل کار می رسم که با هم دسته هاي خود کار کنم و مجبور نشـوم بـه دسـته دیگـري
بروم که شاید سر کارگرش خشن باشد؟ چه کنم که با سر دسته جورم جور شود که در خود اردو به من کار دهد تا این همه راه نپیمایم؟
یکباره از اینکه مجبور بودم هر روز و هر ساعت به این چیزهاي کوچک و مزاحم بیاندیشم بیزار شدم و فکرم را بجاي دیگري معطـوف
کردم. خود را بر سکوئی در اتاق سخنرانی گرم و روشنی دیدم. در برابر من جمعیتی سراپا گوش، در صندلیهاي نرم و راحتـی نشسـته و
به سخنرانی من گوش می دادند. من درباره روانشناسی اردوي اسیران صحبت می کردم. دیگر آنهمه عوامل دردناك براي من مسـئله
اي علمی شد و از دیدگاه دانش و پژوهش به آنها می نگریستم. این طرز فکر باعث شد تا اندازه اي از آزار محیط در امان بمـانم و بـه
آنها طوري نگاه کنم که گوئی به زمان گذشته تعلق دارد. براي من هم خودم و هم رنج هایم مسئله اي شد براي مطالعه علمی روانی.
اسپینوزا در کتاب اخلاق خود چه بجا گفت که «چون تصوري دقیق از عواطف رنج کشیده بیابیم، دیگر رنچی نخواهند داد. »


آن زندانی که امیدي به آینده، به آینده خود نداشت محکوم به فنا بود. وي با از بین رفتن امید، اتکاء روحانی خود را نیـز از دسـت مـی
داد، باعث سقوط خود می شد و گرفتار پوسیدگی روحی و جسمی می گردید. این حالت ناگهان و بطور بحرانی پیش می آمد و همه بـه
نشانه هاي آن آشنا بودیم. همه بیم آن لحظه را داشتیم ؛ اما نه براي خودمان بلکه براي دوستان. چون شخص وقتی خود گرفتـار ایـن
بحران می شد دیگر رنجی نمی برد. معمولا شروع این حالت با این بود که زندانی یک روز صبح بر نمی خاست که جامه بپوشد، خود را
بشوید و براي رژه آماده شود. التماس و تهدید و فشار سودي نداشت. همانجا روي زمین افتاده بود و به سختی تکان می خورد. اگر این
بحران بعلت بیماري بود نمی گذاشت او را به بخش بیماران ببرند و هیچ کاري براي آرامش دردش نمی کرد. خلاصه زندگی را باختـه
بود. همانجا، در بستر در کثافت و مدفوع خود می ماند ودیگر چیزي آزارش نمیداد.
یکبار من شاهد برجسته اي از رابطه بسیار نزدیک فقدان ایمان به آیند ه واین خود باختگی خطرناك را دیدم. ف … زندانی ارشد کلبـه
ما که در زندگی پیش از زندان، آهنگساز و شاعر نسبتاً مشهور اوپرا بود روزي در اوائل مارس 1945 بمن گفت:
«دلم می خواهد چیزي بتو بگویم خواب عجیبی دیدم، خواب دیدم که صدائی بمن گفت هر آرزوئی کنم، و هـر چـه بخـواهم بـرآورده
خواهد شد. خیال می کنی چه پرسیدم؟ پرسیدم که این جنگ براي من کی تمام خواهد شد، دکتر می فهمی چه می گویم بـراي مـن!
می خواستم بدانم کی اردوي ما آزاد می شود و رنج ما بپایان می رسد؟»
– «کی این خواب را دیدي؟»
– «در فوریه، در ماه پیش»
– «صدا چه جوابی داد؟ »
با ترس و دلهره به آهستگی گفت «سی ام مارس»
وقتی ف … این خواب را براي من می گفت سراپا امید بود و اطمینان داشت خوابش تعبیر خواهد شد. هر چه روز موعـود نزدیکتـر مـی
شد اخباري که جسته و گریخته از جبهه جنگ می رسید نشان می داد که احتمال آزادي در آن هنگام بسیار کم اسـت. روز 29 مـارس
ف … تب شدیدي کرد و ناخوش افتاد. روز سی ام مارس دچار هذیان و اغماء شد و بی حال افتاد و روز سـی و یکـم مـرد. از لحـاظ
خارجی از بیماري تیفوس مرده بود!
کسانیکه رابطه میان چگونگی فکري و امید و دلیري را با درجه ایمنی از بیماري می دانند واقفند که از بین رفتن ناگهانی امید و جرات
ممکن است تاثیر کشنده اي داشته باشد. علت ناگهانی مرگ این مرد به علت به کام نرسیدن امید بود. این نومیدي مقاومـت بـدنش را
شکست و او را در برابر بیماري نهانی تیفوس از پاي انداخت. امید او به آینده و اراده اش فلج شـد ؛ و بـدنش بیمـاري را پـذیرفت و
سرانجام صداي عالم خواب بحقیقت پیوست … دوره زندان براي او پایان یافته بود.
مشاهده این مورد و نتایجی که در بر دارد شبیه مشاهداتی است که سر پزشک اردو داشت. وي می گفت نسبت مرگ در هفته میان زاد
روز مسیح در 1944 و سال نو 1945 بسیارزیادتر از هر هفته دیگر بود. به عقیده او، این تفاوت به خاطر سرما و خرابی غذا و بیماریهاي
همه گیر نبود بلکه به آن علت بود که زندانیان امید داشتند جنگ در آخر سال 1944 پایان پذیرد و در سال نو به خانـه هـاي خـود بـاز
گردند. چون سال نو نزدیک می شد می دیدند که اخبار رسیده از میدان جنگ چندان امیدوار کننده نیست. دل شکستگی جاي امیـد را
گرفت و بسیاري از آنان قدرت مقاومت خود را از دست دادند، بیش از آن تاب نیاوردند و مردند.
چنانکه در پیش گفتم هر تلاشی براي بازگرداندن نیروي درونی زندانی باید بر این متکی باشد که هدفی در زندگی او بیاید و آنرا به او
نشان دهد. سخن نیچه را که می گوید «کسی که چرائی براي زنده بودن دارد با هر چگونه اي خواهد ساخت» باید بعنوان شعاري در
درمان روانی بیماران و بهداشت روانی زندانیان پذیرفت.
هر وقت فرصتی پیدا می شد می کوشیدیم به زندانیان «چرائی» بدهیم، هدفی که بخاطر آن زنده باشند تا بتوانند «چگونگی» زنـدگی
طاقت فرساي خود را تحمل کنند.
واي بر آنکس که تصور می کرد دیگر زندگی براي او معنائی ندارد، نه هدفی، نه مقصد و مقصـودي. دیگـر علتـی بـراي زنـده بـودن
نداشت و در نتیجه زیاد نمی ماند. پاسخی که چنین زندانی به همه حرف هاي امیدوار کننده می داد این بود که «مـن دیگـر انتظـار از
زندگی ندارم» چه جوابی می شد به این حرف داد؟
چیزي که واقعا لازم بود این بود که تغییري اساسی در طرز فکر زندانی داده شود. اول ما می بایست خود این طـرز فکـر را بیـاموزیم و
پس از آن به اسیران دیگر یاد دهیم. ما باید می آموختیم که واقعا اهمیتی نداشت که ما چه انتظاري از زندگی داشتیم بلکه باید اندیشید
که زندگی چه انتظاري از ما دارد. ما نه تنها باید از پرسش معناي زندگی بپرهیزیم بلکه باید تصور کنیم این پرسشی هست که زنـدگی
هر روز و هر ساعت از ما می کند و پاسخ را نیز باید با کار و رفتار صحیح و شایسته داد نه با گفتار و تصور. زندگی بالاخره هر طور شده
این مسئولیت را خواهد پذیرفت که از پرسش هاي خود پاسخ هاي درست بیابد و وظیفه اي را که دائما به عهده افراد مـی گـذارد، بـه
رنحوي شده به انجام برساند.
این وظایف و در نتیجه معناي زندگی از فرد به فرد و از لحظه اي به لحظه دیگر تغییر می کند، پس نمیتـوان معنـاي زنـدگی را بطـور
جامع پاسخ داد. «زندگی» چیز مبهمی نیست بلکه بسیار حقیقی است همچنانکه وظیفه زندگی نیز بسیار حقیقی مـی باشـد. «زنـدگی»
براي هر فرد سرنوشت اوست و این سرنوشت براي هر کس چیز دیگري است. افراد مختلف و سرنوشت هاي مختلف با یکـدیگر قابـل
مقایسه نیستند و هیچ موقعیتی تکرار نخواهد شد. هر موقعیتی پاسخ و واکنش ویژه اي لازم دارد. گاهی انسان در وضعی قرار می گیرد
که مجبور است به سرنوشت شکل دهد و آنرا مجسم سازد. گاهی لازم است فرصت را غنیمت شمارد به تفکر پردازد و به نعمات زندگی
خود بیاندیشد. گاهی نیز باید سرنوشت را بپذیرد و بار رنج را بدوش بکشد. هر موقعیتی با یکتا بودن خود مشخص است و معمولا تنهـا
یک پاسخ درست در برابر هر پیش آمدي وجود دارد.
اگر فردي دانست که رنج کشیدن سرنوشت اوست، باید آنرا چون وظیفه اي بپذیرد. باید بپذیرد که حتی دررنج بردن نیـز او یکتاسـت و
در این دنیا تنها و دیگري نمی تواند بار رنج او را بدوش بکشد، این فرصت یگانه اوست که چگونه این بار را به منزل برساند.
براي ما زندانیان این افکار و اندیشه ها دور از حقیقت نبود. تنها افکاري بود که می توانست ما را از نومیـدي و دل شکسـتگی برهانـد،
حتی در آن ایامی که تصور نمی رفت جان سالم از زندان بدر بریم.
براي ما مدتی بود که معناي زندگی از رسیدن به هدفی با ارزشی خلاقه فراتر رفته بود. زندگی براي ما حلقه گشاده تـري در برداشـت،
حلقه حیات و مرگ، رنج و میرندگی. وقتی معناي بردگی و رنج به ما آشکار و الهام شد دیگر نکوشیدیم که با تصورات واهـی و خـوش
بینی ساختگی از سوز آزارهاي زندان بکاهیم. رنج کشیدن براي ما وظیفه اي شد که نمیتوانستیم به آن پشـت کنـیم وظیفـه اي کـه
ریکه را واداشت بگوید «چه بسیار اندوه را باید به سامان رساند».
ریکه از به سامان رساندن غم چنان صحبت می کند که گویی باریست که باید به سامان رساند. لازم بود که با این همـه انـدوه روبـرو
شویم و لحظات ضعف و اشک ریزي را به حداقل برسانیم. اما علتی نداشت که از اشک ریزي شرمساز باشیم. زیرا گریه نشـان مـی داد
که مرد هنوز دلاوري رنج کشیدن دارد و آنرا تنها عده معدودي درك می کردند. عده اي با شرمسازي اعتراف می کردند که گریه مـی
کنند. دوستی داشتم و از او پرسیدم چگونه ورمهاي خود را خوابانده است اعتراف کرد که «آنرا با گریه درمان کردم».
گاهگاهی امکان داشت که بطور دسته جمعی و یا تک تک به روان درمانی و بهداشت روانی زندانیان پرداخت. درمان فردي تلاشی بود
مهربانانه براي نجات دوستان. این تلاشها غالبا براي جلوگیري از خودکشی بود. قانون زندان موکـدا جلـوگیري از خودکشـی را ممنـوع
کرده بود. مثلا ممنوع بود طناب کسی را که می خواست خود را بدار آویزد پاره کرد. پس اهمیت موضوع در آن بود که از دست زدن به
این کار جلوگیري شود. من دو واقعه را بیاد دارم که ممکن بود به خودکشی بیانجامد. این دو مورد بهم شباهت زیادي داشـت و هـر دو
زندانی قبلا راجع به تصمیم خود صحبت کرده بودند و می گفتند که دیگر امید و انتظاري از زندگی ندارند. باید به آنها می پذیراندیم که
هنوز زندگی از آنان انتظارهائی داشت و چنانکه معلوم شد یکی فرزندي داشت که او را می پرستید و در کشوري خارجی چشم به راه او
بود و دیگري رشته کتابی که انجامش از دیگري ساخته نبود ؛ چنانکه دیگري نمی توانست جاي پدر را بگیرد.
این یکتائی و وحدانیت است که هر فرد را از فرد دیگر ممتاز می کند و معنائی به هستی و بقاي او می دهد و در کارهاي خلاقه اثـري
ژرف بجاي می گذارد، چنانکه در عشق انسانی نیز گذاشته است. وقتی عدم امکان تعویض مردم را با یکدیگر در نظر آوریم، مسئولیت
فرد را در برابر موجودیت خود و براي ادامه آن آشکارا می بینیم. مردي که به مسئولیت خود در برابر کسی یا کاري که به انتظار اوسـت
واقف شد «چراي» زندگی خود را درك کرده و خواهد توانست با هر «چگونهاي» بسازد.
در اردو براي درمان دسته جمعی موقعیت زیادي وجود نداشت. گاهی نمونه و الگوي درست بسیار موثرتر از کلام بود. زندانبان ارشـدي
که دائم طرف مقامات زندان را نمی گرفت تاثیر روحی بسیار عمیقی در زندانیان می گذاشت، تاثیري فوري و نافذتر از لغات.
اما گاهی صحبت نیز موثر می افتاد، بویژه وقتی که بعلت فشارهاي خارجی پذیرش فکر تشدید شده بود و من موردي از آن به یاد دارم.
از صبح تا شب روز بدي بود. در رژه آگاهی داده بودند که از آن پس بسیاري از کارها بعنوان خرابکاري تلقی خواهد شد و عامل فورا به
مرگ محکوم می شود و بدار آویخته خواهد شد. از جمله این خرابکاریها جرائمی بود مانند پاره کردن نوار از پتو (براي بستن دور قوزك
پا) و دله دزدي. چند روز پیش از آن یک زندانی گرسنه نیمه جان، خود را به انبار سیب زمینی زده بود تا چند سیب زمینی بدزدد. دزدي
کشف شد و زندانیان «دزد» را می شناختند. زندانبانان دستور دادند که باید یا دزد معرفی شود و یا همه یک شبانه روز گرسنگی بکشند.
طبعا 2500 زندانی ، روزه را ترجیح دادند.
در شامگاه این روزه گیري، ما در کلبه هاي گلی خود نشسته بودیم. همه حالت بسیار غمگینی داشتیم و کسـی حرفـی نمـی زد . یـک
کلمه حرف ، آدم را آتش می کرد. آنوقت تازه نور علی نور هم شد، یعنی برق خاموش شد. دیگر خلق همه بسیار تنگ شده بـود و اگـر
سوزن می زدي آدم می ترکید. زندانبان ارشد ما آدم عاقلی بود. شروع کرد به صحبت کردن و از همکارانی سخن گفت که در چند روز
گذشته از بیماري یا به وسیله خودکشی مرده بودند. گفت باید راهی وجود داشته باشـد کـه بتـوان بوسـیله آن از رسـیدن بـه ایـن حـد
جلوگیري کرد و از من خواست توضیحی بدهم. اصلا من حال حرف زدن نداشتم. سرد و گرسنه و خسته و آتشی بودم. اما نمـی شـد
این موقعیت را از دست داد.
من با صحبت از راحتی هائی ناچیزي که داشتیم شروع کردم و گفتم در این ششمین زمستان اروپاي جنـگ زده، وضـع مـا هولنـاك
ترین وضع ممکن نیست. هر کدام ما باید از خود بپرسد چه چیزهاي غیر قابل برگشتی را از دست داده است و پس از بررسـی خـواهیم
دید که این ضررهاي غیر قابل برگشت بسیار کم است. هر که هنوز زنده اسـت دلیلـی بـراي امیـدواري دارد، امیـدي بـراي سـلامت،
خانواده، خوشی، شغل، ثروت و محل شایسته اي در اجتماع. اینها همه بازیافتنی است و می توان به آن رسـید. گذشـته از همـه اینهـا،
هنوز استخوانهاي ما دست نخورده و سالم است. آنچه تا بحال بر سر ما رفته ممکن است در آینده نفعی بما رساند. آنوقت از نیچه نقـل
کردم که «آنچه مرا نکشد، مرا نیرومندتر می سازد». ( توضیح آرمان : در متن ترجمه شده اشتباها این سخن به گوته نسبت داده شده
است . این جمله را در کتاب نیچه دیده ام و در ترجمه دیگر کتاب از دکتر نهضت صالحیان و مهین میلانی نیز نیچه ذکر شده است )

از آینده صحبت کردم و از اینکه در نظر هر آدم بی طرف، آینده ما بسیار تاریک است. هر کدام ما می توانیم حدس بزنیم که احتمـال
زنده ماندنمان چقدر کم است. با وجود آنکه هنوز تیفوس ب کلبه ما نیامده، خودمن امکان زنده ماندنم بیش از پنج درصد نیست. اما بـا
علم به همه اینها خیال ندارم امید را از دست بدهم. کسی نمی داند آینده چه در بر دارد، حتی در ساعت دیگر چه خواهد شد. حتی اگـر
انتظار هیچ حادثه شورانگیز و مهیج جنگی راطی چند روز آینده نداشته باشیم، کیست که بهتر از ما بداند چه موقعیتهاي مناسبی ممکن
است ناگهان براي بعضی پیدا شود ، مانند اینکه ما را به دسته اي منتقل کنند که کاري آسان داشته باشد (این مسئله را زندانیان نشـانه
بخت سازگار می دانستند).
اما تنها از آینده و پرده تاریکی که بر آن آویخته بود صحبت نکردم. از گذشته نیز سخن گفتم و از خوشی هاي آن و نوري که از آن به
تاریکی موجود ما می درخشید. باز هم براي اینکه دائم از خود صحبت نکرده باشم شعري نقل کردم که گفته است «آنچه تو کشیدهاي
هیچ نیروئی نمی تواند باز پس گیرد».
هیچکدام از تجربه هاي ما و افکارها ، آنچه کرده ایم و دیده ایم و کشیده ایم از بین نرفته است. گرچه همه آنها گذشته است اما ما به
آنها وجود و هستی داده ایم. بود نوعی هست است و شاید مطمئن ترین صورت آن.
پس از آن از موقعیت هائی سخن گفتیم که در آن می توان به زندگی معنا داد. به این دوستانی کـه بـی حرکـت نشسـته و گاهگـاهی
صداي آهشان به گوش من می رسید گفتم که زندگی انسانی در تحت هیچ شرط و پیشامدي خالی از معنا نیسـت. و ایـن معنـاي بـی
پایان زندگی رنج و میرندگی و محرومیت و مرگ را نیز در بر دارد.
از این مخلوق هاي بیچاره که در تاریکناي کلبه نشسته و به سخنان من گوش می دادند خواستم که به اهمیت وضع خود آگاه شوند و
با شهامت با آن روبرو گردند. گفتم نباید نومید شد. ناپیدائی سرانجام مبارزه از اهمیت و عظمـت معنـاي آن نتوانـد کاسـت. گفـتم کـه
بهریک از ماکسی در این ساعات سخت می نگرد، دوستی، همسري، زنده اي، مرده اي و شاید … خدائی و نبایـد نومیـدش کنـیم. او
امید دارد که ما رنج را با غرور تحمل کنیم نه با فلاکت و بدانیم چگونه بمیریم.
سرانجام سخن از فداکاري گفتم. فداکاري براي هر یک از ما مفهومی داشت که شاید در زندگی خارج ، در آن زندگی کـه وابسـته بـه
موفقیت مادي است بی معنی باشد. اما براي ما حقیقی و قابل فهم و پر از معنا بود. براي آنها که به مذهبی ایمان داشتند این مسئله به
آسانی قابل درك بود. از دوستی مثل زدم که هنگام اسارت با خداي خود عهد بست که رنج و مرگ را به جان بپذیرد تـا فـردي را کـه
دوست دارد گرفتار سرانجام دردناکی نشود . براي این مرد رنج و مرگ معنا داشت، معنائی با اهمیتی ژرف. او نمی خواست بـراي هـیچ
بمیرد چنانکه هیچ کدام از ما نمی خواهیم.
منظور من از همه این صحبتها آن بود که در آن وضع بسیار نومید کننده معنائی براي زندگی اسیران بیابم. چون چراغ دوباره روشن شد
دیدم که کوششم به هدر نرفته است. این قیافه هاي مفلوك لنگ لنگان بسوي من آمدند و با چشمان اشک آلـود از مـن سپاسـگزاري
کردند. اما باید اعتراف کنم که بندرت این توانائی را داشتم که با همکاران رنجکش و رنج کشیدهام تماسی بیابم و موقعیتهاي زیادي از
دست رفت.


و اینک بپردازیم به سومین مرحله واکنشی روحی زندانی، یعنی روانشناسی زندانی پس از آزادي. اما پیش از آن باید به پرسشی بپردازم
که غالبا از روانشناسان می کنند، بویژه از روانشناسانی که خود در زندان بودهاند. می پرسند چگونه ممکن است مردمی که از گوشـت و
خون ساخته شده اند ، این رفتارها ي گفته شده را با زندانیان کرده باشند. وقتی شـخص وضـع زنـدانیان را شـنید و بـه صـحت آن
مطمئن می گشت ؛ وا می ماند که چگونه ممکن است چنین رفتاري از آدمیزادي سر بزند.
براي پاسخ به این پرسش بدون اینکه وارد جزئیات شویم ناچار به ذکر چند موضوع هستیم.
اول اینکه در میان نگهبانان همیشه عدهاي تشنه آزار رسانی یا سادیست وجود داشت ، سادیسم یـا جنـون آزار رسـانی بـا آشـکارترین
علائم بیماري.
دوم اینکه هر وقت دسته اي نگهبان براي ماموریت سختی لازم می شد، آنها را حتما از میان این تشنگان آزاررسانی بر می گزیدند.
براي ما خوشحالی بزرگی بود که در محل کار، بعد از دو ساعت کار در یخبندان چند دقیقه خود را در برابر تنوري از ترکه و خرده هیـزم
گرم کنیم. اما همیشه سر کارگرانی پیدا می شدند که لذت می بردند این راحتی کوچک را هم از ما بگیرند. نـه تنهـا مـا را از ایسـتادن
نزدیک آتش باز می داشتند. بلکه تنور را می گرداندند و آتش افروخته و زیبا را روي برف می ریختند و بعد از آن سیماي آنان شادي بی
مانندي را نشان می داد! همیشه آدم بخصوصی در دسته اس اس بود که علاقه وافري به آزار رسانی داشت. هر وقت افسران اس اس
باکسی چپ می افتادند او را پیش این آدم می فرستادند.
سوم اینکه احساسات اکثر نگهبانان در اثر تماس دائم با آزار و خشونت کند شده بود. این مردمی که اخلاقا و روحا سـخت شـده بودنـد
اگر خود نیز نقش فعالی در این آزار رسانی ها نمیپذیرفتند مانع انجام کار دیگران نیز نمیشدند.
چهارم اینکه حتی در میان نگهبانان نیز افرادي پیدا می شدند بادلی پر از رحم. من فقط براي نمونه، فرمانده دسته اي را ذکر می کـنم
که از آن آزاد شدم .پس از آزادي معلوم شد که این آدم مبالغ گزافی از جیب خود براي خرید داروي زندانیان از داروخانه اي دور دسـت
داده است و تنها پزشک اردو که خود از زندانیان بود این را می دانست.1]1 [اما سر زندانی که خودش از زندانیان بود از هر افسر اس
اس خشن تر بود و ما را به خاطر هر خطاي کوچکی سخت مجازات می کرد. در صورتیکه فرمانده تا آنجا که من می دانم هرگز دست
به روي کسی دراز نکرد!
پس تنها علم به اینکه فردي نگهبان زندان بود یا زندانی، مطلبی را روشن نمیکند. مهربانی و لطف انسانی در میان هر دسته اي پیـدا
می شود حتی در آنانکه به آسانی مورد دشنامند. نمی توان مرزي میان این دودسته ایجاد کرد و گفت دسته اي فرشته بودند و دسته اي
اهریمن.
وقتی نگهبان یا سر کارگر با آن همه نفوذ و قدرتی که داشت با زندانیان خوشرفتاري می کرد معلوم بود که بـه مرحلـه بـزرگ انسـانی
رسیده است اما پستی آن زندانی که با همکاران خود رفتاري زشت داشت جائی براي تصور و فکر نمی گذاشت. زندانیان از بدمنشی این
هم قطاران بسیار ناراحت می شدند ولی محبت کوچکی از نگهبانان آنان را به رقت شدید در می آورد. روزي سر کارگري به من گـرده
اي نان داد و من می دانستم که آنرا از جیره ناشتائیش وا گرفته. حال ورقت من بسیار شدیدتر از تاثیر آن گرده نان بـود، کـاري کـه او
کرده و مرا به اشک واداشت کاري انسانی بود، آن صحبت و آن نگاه همراه با آن هدیه !
از همه اینها ممکن است نتیجه گرفت که دو نژاد در این جهان وجود دارد، و فقط همین دو نژاد: یکی نـژاد مـردم شایسـته و دیگـري
ناشایست. این دو نژاد در همه جا یافت می شود و در همه طبقات جامعه رسوخ می یابد. هیچ طبقه اي فقط از شایسته ها یا ناشایسـت
ها تشکیل نمی شود.
پس هیچ گروهی «نژادي ناب» نیست و بنابراین گاهی آدم شایسته اي در میان نگهبانان زندان نیز پیدا می شود
زندگی در اردوي فشرده اسیران وجود انسانی را می شکافد و ژرفاي آن را می نمایاند. پس شگفتی نیست که در آن عمق، ما دوباره آن
خواص انسانی را که در طبیعت اصلی خود سرشته اي از نیکی و بدي بود، یافتیم . شکافی که خوب را از بـد جـدا مـی کنـد از همـه
صفوف اجتماع می گذرد و حتی در قعر ورطه هولناك زندان نیز بخوبی آشکار است.


و اینک روانشناسی زندانیان آزاد شده :
در بررسی چگونگی درك آزادي ناچارم از تجارب شخصی گفتگو کنم. پیش از این نوشتم که پس از آنهمه فشار روحی بالاخره پرچمی
سفید بر تیرك اردو افراشته شد و حالت تعلیق و سرگردانی روحی به استراحت و سستی کلی تبدیل گردید. ولی اشتباه است اگر بگـویم
که از خوشحالی در پوست نمی گنجیدیم.
با پاهائی خسته خود را بدروازه رساندیم، با ترس و دلهره به اطراف نگاه کردیم، نگاهمان بهم پر از سئوال بود، و پس از آن چند گام به
بیرون رفتیم اما این دفعه دیگر کسی بر سر ما فریاد نزد و لازم نبود سرمان را بدزدیم که ضربه و مشتی به ما نزنند. نه، این دفعه دیگر
نگهبانها به ما سیگار می دادند و نمی شد آنها را شناخت. همه لباس غیر نظامی پوشیده بودند. به آهستگی از اردو رد شدیم، پاهامان از
کار افتاد. لنگ لنگان می رفتیم و می خواستیم دنیا را با چشمان مردمی آزاد بنگریم. دم بـدم مـی گفتـیم «آزادي، آزادي» ولـی نمـی
توانستیم آنرا درك کنیم. چه بسا که طی چند سال گذشته این واژه را از خوابی که دیده بودیم بر زبان می آوردیم و اینک معناي آن از
میان رفته بود. نمی فهمیدیم که دیگر آزادي مال ما و مایملک ما بود.
به چمنی پر از گل رسیدیم. این چمن و گلها تازگی نداشت و همیشه آنجا بود ولی تا به آن روز توجهی بـه آن نداشـتیم. اولـین اخگـر
شادي وقتی نمایان شد که خروسی را با دمی رنگارنگ دیدیم، اما این اخگري بود و خاموش شد. ما هنوز به این دنیا تعلقی نداشتیم.
شبانگاه که باز همه در آلونک جمع شدیم، یکی آهسته از دیگري پرسید «بگو به بینم امروز خوش بودي؟» و آن دیگري با شرمسـاري
گفت «راستش را بخواهی نه» و نمی دانست که همه حال او را داشتیم. ما قدرت خوشحال بودن را از دست داده بودیم و مـی بایسـت
دوباره آنرا بیاموزیم. همه چیز در نظر ما مجازي جلوه می کرد، مانند عالم خواب، و نمی توانستیم چیزي را باور کنـیم. چـه بسـا کـه در
سالهاي گذشته در عالم خواب گول خورده بودیم! خواب می دیدیم که روز آزادي رسیده و رها شده ایم، به خانه برگشته دوستان را کـه
به دیدنمان می آیند خوش آمد می گوئیم. همسرمان را در آغوش گرفته ایم. بر سر میز نشسته و داستان آنچه را که بر ما گذشته است
بیان می کنیم و حتی از خوابهائی که از آزادي دیده ایم سخن می گوئیم و آنگاه … بانگ بیداري و پایان رویاي آزادي!
اینک خواب تعبیر شده بود ولی آیا می توانستیم آنرا باور کنیم؟
بدن کمتر از روح نیروي باز دارنده دارد و از همان دم نخست شروع کرد بخوردن و چه خوردنی! ساعتها و روزها حتی نیمی از شب ها
را! واقعا عجیب است که آدم چه مقدار زیادي می تواند خوراك بخورد. وقتی یکی از برزگران ، یکی از زنـدانیان سـابق را بـه منـزلش
دعوت کرد ؛ این آدم خوراك خورد و خورد و قهوه نوشید. اینهمه خوردن و آشامیدن زبانش را شل کرد و شروع کرد بـه حـرف زدن و
ساعتها حرف زد. بندي که سالها بر روح او بود برداشته شده بود. وقتی آدم به حرف او گوش می داد حس می کرد که او باید حرف می
زد. میل بحرف زدن برایش غیر قابل مقاومت شده بود.
من کسانی را دیده ام که مدت کوتاهی تحت بازپرسی بوده اند. مانند بازپرسهاي گشتاپو و امثال آن و آنها نیز پس از بازپرسی واکنشـی
متشابه داشتند.
روزها گذشت و نه تنها زبان ها شل شد، بلکه بندهاي دیگري در درون ما. آنوقت احساسات و عواطف فشرده زنجیرها را گسست.
روزي، مدتی پس از آزادي، در کنار چمنی پر از گل راه می رفتم، ساعتها از خود بی خود بودم و به آواز پرندگان گوش می دادم. تنابنده
اي پیدا نبود، چیزي جز پهناي آسمان صاف و آواي خوش پرندگان و گلهاي زیبا و آزادي وجود نداشت. ایستادم، به گرداگرد خود و بـه
آسمان نگریستم و آنوقت زانو زدم. در آندم خود و دنیا را فراموش کرده بودم و تنها یک جمله را بخـاطر داشـتم، آن جملـه جـاودانی را
«خداوند را از تنگناي زندان خواندم و او در پهناي فلک مرا پاسخ داد». چقدر آنجا زانو زدم و چند بار این دعـا را خوانـدم یـادم نیسـت
همینقدر می دانم که در آنروز و در آن ساعت ، زندگی تازه من شروع شد. قدم به قدم جلو رفتم تا دوباره آدمی شدم.
راهی که از فشار روحی حاد روزهاي آخر اردو، تا آرامش روح وجود داشت راه همواري نبود. اشتباه بزرگی است که تصور کنـیم زنـدانی
آزاد شده نیازي به توجه روحی ندارد. کسانیکه مدتها زیر فشار روحی شدید بوده اند پس از آزادي، بویژه اگر این فشار یکبـاره برداشـته
شود در خطر شدیدي خواهند افتاد. از نظر بهداشت روح، این خطر برگردان روحی آنهمه فشار است. ایـن مسـئله را در بهداشـت بـدنی
کارگران زیر دریا نیز می توان دید که اگر با شتاب از محفظه خود که تحت فشار زیاد جو است بیرون آیند با خطر بزرگی روبرو خواهند
شد. به همین ترتیب ممکن است به فردیکه از فشار شدید روحی آزاد شده است زیانهائی وارد آید. مثلا کسانیکه طبعی بـدوي داشـتند
نمی توانستند از تاثیر خشونتی که زندگانی اردوگاهی را فرا گرفته بود در امان بمانند. پس از آزادي خیال می کردند هـر کـاري دلشـان
خواست می توانند بکنند و از این آزادي با خشونت و هرزگی استفاده کنند. تنها چیزي که براي آنها عوض شده بود نقـش سـتمدیده و
ستمگر بود. آنها بجاي ستمدیده ستمگر می شدند. اینان دیگر برانگیزنده بیدادگري بودند، فعال بودند نه مفعول و این رفتار را با گذشته
تلخ خود توجیه می کردند.
این طرز فکر در مسائلی دیده می شد که به ظاهر ناچیز بود. روزي با دوستی در کنار کشتزاري نزدیک اردو راه می رفتم که ناگهان بـه
مزرعه اي از گندم سبز رسیدیم. من بی اختیار خواستم از کنار آن رد شوم و آن دوست دست مرا کشید و از لابـلاي آن بـرد. مـن بـه
نرمی گفتم که نباید از میان کشتزار سبز گذشت. وي پرخاش کرد که «چه می گوئی، مگر ما هر چه داشتیم نگرفتند، زن و فرزندمان را
کشتند، باقی پیش کششان، و حالا تو نمی گذاري چند خوشه گندم را زیر پا له کنم» تنها با آرامی و متانت می شد به اینها فهماند کـه
کسی حق ندارد ظلم کند حتی اگر به او ظلم هم شده باشد. ما بسیار کوشیدیم که این حقیقت را به آنها بیاموزیم وگرنه آنچه پیش می
آمد هزارها بار از شکستن چند خوشه گندم خطرناکتر بود.
هنوز سیماي آن زندانی را بیاد دارم که می گفت «دستم بریده باد اگر روز آزادي, آنرا به خونی نیالایم». کسیکه این حـرف را مـی زد
آدم بدي نبود، یکی از بهترین دوستان اردوئی و دوره آزادي بود.
علاوه بر تغییر اخلاقی حاصله از رها شدن ناگهانی فشار روحی، دو مسئله دیگر شخصیت و رفتار و منش زندانی آزاد شده را تهدید می
کرد، یکی تلخی زندگی پس از آزادي بود و دیگر سرخوردن از زندگی.
تلخی چند علت داشت. وقتی زندانی به شهر و دیار خود می رسید بسیاري از دوستان او را به سردي می پذیرفتند. او تلخ مـی شـد و از
خود می پرسید «آیا بار آنهمه رنج را بخاطر این پذیرائی بدوش کشیدم؟» وقتی از رنج زندان سخن می گفت به او پاسخ می دادند کـه
«ما نمیدانستیم» و یا «ما نیز رنج کشیدیم» آنوقت این آدم به خود می گفت «این ها نمیتوانستند چیز دیگري بگویند؟»
اما مسئله سر خوردن چیز دیگریست. این دیگر حکایت دوست و آشنائی نبود که سطحی بودن فکرش آدم را آنقدر بیزار کند که دلـش
بخواهد به سوراخی بگریزد که دیگر چشمش به آدمیزاد نیافتد. این یکی دیگر حکایت سرنوشت بود و بیدادهایش!
کسیکه خیال می کرد به حد نهائی و مطلق درد کشیدن رسیده است تازه می فهمد که درد نهایت ندارد و هنوز باید درد بکشد و
شدیدتر!
وقتی از کوشش براي دادن امید به زندانیان صحبت می کردم گفتم که باید به زندانی چیزي یا کسی را نشان داد که به انتظار اوسـت،
چیزي که او را منتظر آینده کند، کسی را که چشم به راه اوست. اما پس از بازگشت؟ بسیاري از این زندانیان آزاد شده دیدند که دیگـر
کسی چشم به راهشان نیست.
واي بر آن مردي که دید ؛ آنکه خاطره اش و یادش در زندان به او امید می داد دیگر زنده نیست. واي برآنکس که چون خوابش تعبیر
شد آنروز را با آنچه انتظار داشت مغایر دید! شاید در اتوبوس نشسته و به خانه اي رفت که سالها در عالم تصور دیـده بـود، و فقـط در
عالم تصور. در را چنانکه هزاران بار در خواب دیده بود کوبید اما دیگرانکه باید در را بگشاید نبود و هرگز نخواهد بود!
ما همه در اردو به یکدیگر می گفتیم که هیچ شادمانی دنیائی جبران آنهمه رنج را نتواند کرد. پس به انتظار شادي نبودیم، امید شـادي
نبود که به ما دلاوري رنج کشیدن و معنائی به فداکاري و زندگی و مرگ می داد. اما براي ناشادي نیز آماده نبودیم. این سرخوردگی که
به انتظار گروهی از ما بود پشت بسیاري را شکست و روانپزشک نیز به سختی می توانست کمکی بکند.
براي هر زندانی آزاد شده روزي فرا خواهد رسید که چون به دوران اسارت خود بنگرد، نمی داند که چگونه بار آنرا بدوش کشیده اسـت.
همان سان که روز آزادي او رسید، و همه چیز در نظرش رویاي زیبائی بود، روزي نیز فرا خواهد رسید که از زندگی اردوئی چیزي جـز
کابوسی وحشتناك بجا نخواهد ماند.
اما مهمترین و زیباترین یادگار آن براي این زندانی آزاد شده روبه خانه، این حس بسیار دلپذیري است که با آنچه بر سر او رفتـه، بجـز
خدا دیگر چیزي نمانده است که از آن بترسد .
[1 [واقعه جالبی که درباره این فرمانده اس اس رویداد کاریست که چند زندانی برایش کردند. بعد از جنگ وقتـی امریکائیـان زنـدانیان
اردوي ما را آزاد کردند سه جوان یهودي مجارستانی این فرمانده را در جنگلهاي باواریا پنهان نمودند.
پس از آن بنزد فرمانده نیروي امریکا که در جستجوي این فرمانده بود رفتند و گفتند بشرطی محل او را اطلاع خواهند داد که فرمانـده
قول دهد هیچ آسیبی باو نرسد.
پس از مدتی گفتگو فرمانده شرط را پذیرفت. بعد از دستگیري نه تنها بقول خود وفا کرد بلکه این افسـر سـابق اس اس را بـه نحـوي
درشغل خود ابقاء نمود زیرا او را مامور جمع آوري لباس از دهات اطراف باواریا و تقسیم آنها بین ما کرد. چون تا آنموقع وامانده زندانیان
دیگر را میپوشیدیم، وامانده زندانیانی که یا در اشویتز باتاق گاز فرستاده شده بودند یا یکراست از ایستگاه راه آهن.

مفهوم اساسی لوگوتراپی

خوانندگان این سرگذشت کوتاه، شرح صریح و کاملتري از اصول درمانی من جویـا هسـتند. بـه اینجهـت مـن فصـل کوتـاهی دربـاره
لوگوتراپی در نوشته اصلی «از اردوگاه مرگ تا اگزیستانسیالیزم» آوردم. آن نیز تشنگی آنانرا فرو ننشاند و نوشته مفصلتري خواسـتند. در
نتیجه براي چاپ فعلی آن فصل را دوباره نوشتم و مقداري بر آن افزودم.
این تکلیف سختی است .اینکه در چند صفحه آنچه را به آلمانی در چهارده جلد نوشته ام بگنجانم آسان نیست. اینک که این سـطور را
می نویسم بیاد پزشکی امریکائی می افتم که وقتی که بدرمانگاه من در وین آمده بود می گفت «آقاي دکتر ، آیا شما روانکاو هستید؟»
گفتم «نه، روانکاو نیستم، اما کارشناس رواندر مانیم»
– «بکدام مکتب پابندید؟»
– «کار من با نظریه هاي خودم است که لوگوتراپی نام دارد».
– «ممکن است در یک جمله بگوئید لوگوتراپی چیست و یا اقلا چه تفاوتی با روانکاوي دارد!»
– «شاید ، اما پیش از آن ممکن است شما بگوئید اساس روانکاوي در نظر شما چیست؟»
پاسخ وي چنین بود :
«در روانکاوي بیمار برسریري دراز می کشد و چیزهائی می گوید که گاهی گفتنش بسیار دشوار است».
و من فورا گفتم :
– «در لوگوتراپی بیمار حاجتی بدراز کشیدن ندارد و بچیزهائی گوش می دهد که گاهی شنیدنش بسیار دشوار است».
اینرا من بشوخی گفتم و هرگز عصاره و چکیده مکتب لوگوتراپی نبود. اما این تعریف زیاد هم دور از حقیقـت نیسـت چـون لوگـوتراپی
کمتر از روانکاوي بدنبال واپس نگري و درون نگري می رود و بیشتر به آینده و وظیفه و معنائی توجه دارد که باید توسط فـرد انجـام
گیرد.
در عین حال ، لوگوتراپی تشکیل و تشکل دور تسلسل زیانآور بیماري و مکانیسم واگرد را که نقـش مهمـی در بیمـاري نـوروز دارد از
تمرکز می اندازد و در نتیجه «خود میان بینی» که اینگونه بیماران به آن گرفتارند بجاي تقویت دائم سست و بی اثر می گردد.
اصولا در لوگوتراپی بیمار با وضعی روبرو می شود که معنائی براي زندگی خود بجوید، نوروتیک واقعی از دیدن حقیقت زنـدگی خـود و
وظا ئفی که بعهده اوست می گریزد. پس آگاه کردن او بوظایفش بوي نیروي زیادتري براي پیروز شدن به این پریشانی خواهد داد.
نخست باید بگویم چرا من بنظریه خود نام «لوگوتراپی» دادهام. لوگوس واژه ایست یونانی که معنا را می رساند. لوگوتراپی که بعضی از
نویسندگان کارشناس آنرا مکتب سوم روان درمانی وین نام نهاده اند بر پایه معناي هستی آدمی و تلاش فرد براي رسـیدن بـاین معنـا
استوار است. بنابر اصول لوگوتراپی تلاش براي جستن معنائی در زندگی اولین نیروي محرکه و انگیزنده هر فرد است. باین دلیل اسـت
که من با مقایسه با لذت خواهی که پایه روانکاوي فروید است و نیروخواهی که پایه روانشناسی آدلر است، به این تئوري معناخواهی نام
داده ام.

معناخواهی
تلاش براي یافتن معنائی در زندگی نیروي اولیه است نه نمودي ثانوي که از تحریک غرائز سرچشمه گرفته باشد. این معنـا بـراي هـر
فرد ویژه و یکتاست و فقط اوست که باید و شاید آنرا انجام دهد. فقط در آنصورت است که این نیروي معنـاجوئی یـا معنـاخواهی ویـرا
راضی خواهد کرد.
پاره اي از کارشناسان عقیده دارند که معانی و ارزشها چیزي جز مکانیسم دفاعی بدن، واکنشها و اعتلاي هوسها نیست. اما مـن یکـی
هرگز حاضر نیستم بخاطر واکنشها زندگی کنم و ایمان دارم که انسان می تواند بخاطر آرمانها و ارزشهایش زنده بماند و حتی بمیرد.

چند سال پیش در فرانسه مطالعه اي انجام گردیدو نشان داد که 89 درصد از افراد مورد مطالعه ایمان داشتند که انسان چیزي لازم دارد
که بخاطر آن زندگی کند و 61 درصد اظهار کردند که در زندگی آنها کسی یا چیزي موجود است که حتی حاضرند بخـاطرش بمیرنـد.
من این مطالعه را در درمانگاه خود دروین دربین کارکنان و بیماران اجرا کردم و اختلاف آن با مطالعه اي که در فرانسـه انجـام گردیـد
فقط 2 درصد بود. بعبارت دیگر این کاوشها نشان داد که معناخواهی و معناجودي درزندگی حقیقت است نه وهم.
البته مواردي نیز پیش می آید که علاقه به این ارزشها پوششی است براي نهفتن اضطرابهاي درونی. اما این موارد استثناهائی است بـر
قانون کلی و عمومیت ندارد. در این موارد باید کوشید که علل نهانی این تکاپوي ناآگاهانه را دریافت. انسان در این قبیل مواقع عملا با
شبه ارزشها روبروست و بهترین نمونه این شبه ارزشها تعصب است.
پزشک باید از روي این شبه ارزشها نقاب بردارد ولی در برداشتن این غلافها وقتی به چیزي رسید که در زندگی انسانی اصلی و حقیقی
است باید از کاوش فروتر خودداري کند. زیرا در غیر آنصورت علت این پرده برداري کوچک شمردن آرزوها و آرمانها خواهد بود.
باید مواظب بود که این ارزشها را تنها به منزله نمودي از خود نشماریم زیرا لوگوس یا معنا نه فقـط از وجـود پدیـدار مـی گـردد بلکـه
نیروئیست که با وجود نیز مواجه می گردد و مقابله می کند. اگر معنائی که باید توسط فرد جان بگیـرد فقـط نمـودي از شخصـیت او و
مظهر افکار آرزومندانه او بود این منش خواستارانه و مبارزه طلبانه را از دست می داد. دیگر مرد را به مبارزه بـر نمـی انگیخـت. و ایـن
مسئله نه فقط در موارد آنچه باصطلاح اعتلاء علائق غریزي است درست است بلکه در مـورد آنچـه یونـک «نـوع نیاکـانی ناخودآگـاه
قومی» خوانده است نیز صادق می باشد، منتهی در مورد اخیر این تعبیر بجاي فرد بوسیله نژاد بشري صورت می گیرد.
نظرات بعضی از اکزیستانسیالیست ها نیز در این حال صادق است که می گویند آرمانهاي فرد چیزي جز ساخته هـاي خـود او نیسـت.
بنابر عقیده ژان پل سارتر مرد سازنده خود است و سازنده «عنصر» خود، یعنی سازنده آنیست که هست و خواهد بود و باید باشد. اما من
معتقدم که ما معناي وجود خود را خود نساخته ایم بلکه به آن پی برده ایم و دریافتهایم.
از نظر پسیکودینامیکی مطالعه ارز شها مطالعه اي منطقی است اما باید دید که در هر مورد سزاوار است یا نه. بالاتر از همه باید دانست
که هر مطالعه پسیکو دینامیکی مطلق تنها می تواند نشان دهد از لحاظ اصولی نیروي انگیزنده فرد چیست. اما ارزشها، فرد را بر
نمیانگیزند و سوق نمیدهند و هدایت نمیکنند بلکه او را بسوي خود می کشند. هر وقت من در امریکا وارد مهمانخانه اي می شوم بیاد
این اختلاف می افتم چون یک لنگه در را باید کشید و دیگري را فشار داد. وقتی من می گویم انسان بوسیله ارزشها «کشیده» می
شود چیزي که در آن مستتر است اینست که براي فرد همواره آزادي اختیار وجود دارد. آزادي اینکه کشش را بپذیرد یا رد کند، معناي
بالقوه را بالفعل سازد یا ندیده بگیرد.
وانگهی این مسئله باید کاملا روشن شود که هیچ انگیزه اخلاقی و حتی مذهبی بمانند آنچه بعنوان غرائز اصلی نامیده ایم وجود نـدارد.
فرد هرگز بسوي رفتار اخلاقی رانده نمیشود بلکه اوست که تصمیم می گیـرد رفتـاري سـزاوار داشـته باشـد. شـخص اینکـار را بـراي
خشنودي انگیزه اخلاقی خود و رضایت وجدان نمیکند بلکه آنرا بعللی و سببی و دلیلی انجام می دهد که به آن اعتقاد دارد و خود را به
آن وابسته است، بخاطر کسی که دوست دارد یا خدائیکه می پرستند.
اگر اینکار را براي راحتی وجدان می کرد چون فریسیان می شد و دیگر فردي کاملا اخلاقی نبود. من عقیـده دارم کـه اولیـاء و پاکـان
منظوري جز این نداشتند که خدا را خدمت کنند و تصور نمیکنم که حتی در خیال نیز می پروردند که پاك و ولی شوند. اگر چنین بـود
طالب کمال وجود خود می شدند نه پاك و ولی.
البته چنانکه ضرب المثل معروف آلمانی می گوید «وجدان راضی بهترین بالش هاست» اما اخلاق درست و خوب بیش از خواب دانه و
داروي آرامی بخش است.

بیکامی وجود
معناخواهی و معنا جویی انسان ممکن است بیکام شود و در آنصورت در لوگوتراپی آنرا بیکامی وجود می نـامیم. واژه «وجـود» بـه سـه
صورت بکار می رود که مفاد آن از اینقرار است:
1 -نفس وجود
2 -معناي وجود
3 -تلاش فرد براي دریافت معنائی در زندگی شخصی یا بعبارت دیگر «معنا خواهی».
اگر این بیکامی وجود به نوروز بیانجامد آنرا در لوگوتراپی پریشانی اندیشه زاد می نامند تا با نوع دیگر نوروز که روانزاد است تفاوتی پیدا
شود.
علت پریشانی اندیشه زاد، روانی نیست بلکه «نئوژنیکی» است (از واژه Noos یونانی بمعنی اندیشه). این یکـی دیگـر از اصـطلاحات
لوگوتراپی است که به آنچیزي اطلاق می شود که با وجـود روحـانی فـرد مربـوط اسـت. بایـد در نظـر داشـت کـه در لوگـوتراپی واژه
«روحانی» بدانسانکه در امور مذهبی بکار می رود مصرف نمی گردد و بالاخص بابعاد انسانی اطلاق می شود.

نوروز نئوژنیک یا اندیشه زاد
پریشانی اندیشه زاد از کشمکش میان انگیزه ها و غرائز ایجاد نمیشود بلکه حاصل برخورد ارزشهاست . بعبارت دیگر ساخته تصـادمهاي
اخلاقی و یا بطور کلی پرداخته مسائل روحانی است و در این موارد بیکامی وجود نقش مهمی دارد.
پس روشن است که روش معمولی رو اندرمانی در مبارزه با این بیماري روش مناسـبی نیسـت و بایـد بـه لوگـوتراپی روي آورد، یعنـی
بدرمانی که قدرت رسوخ در وجود روحانی آدمی را داشته باشد. اصولا لوگوس در زبان یونانی نه فقط به «معنا» اطلاق می شـود بلکـه
روح را نیز شامل می گردد. مقابله با مسائلی روحانی مانند آرزوي زنـدگی پـر از معنایـا بیکـامی از نرسـیدن بـه ایـن آرزوهـا در قلمـرو
لوگوتراپی است. در این روش پزشک مستقیما و با صراحت با اینگونه مسائل روبرو می شود و آنهـا را یکپارچـه حمـل بـه ریشـههـاي
ناآگاهانه برخاسته از غرائز نمیکند.
اگر پزشک میان ابعاد روحانی و غرائز فرقی نگذارد ممکن است نتایج تلخی را ببار آورد و داستان زیر مؤید آنست:
یک دیپلمات عا لیرتبه امریکائی در وین بدرمانگاه من آمد . وي می خواست دنباله روانکاوي را که پنج سـال قبـل از آن در نیویـورك
آغاز شده بود بگیرد. وقتی از او پرسیدم چرا خیال می کند به روانکاوي نیازمند است و چرا اصلا آنرا شروع کرده است معلوم شد که این
شخص از کارش ناراضی است و برایش پذیرفتن سیاست خارجی امریکا کاري دشوار است. روانکاو بارها باو گفته بود که باید با پـدرش
«آشتی» کند زیرا بعقیده او دولت امریکا و مافوقان این دیپلمات «چیزي نبودند» جز شبهی و تصویري از پدرش و به این علت از آنهـا
رنج می برد و از کار خود بیزار بود. این بیزاري بخاطر نفرتی بود که ناآگاهانه از پدر خود داشت. در این روانکاوي که پـنج سـال بطـول
انجامیده بود، «بیمار» کم کم داشت حرف پزشک را می پذیرفت و دیگر قادر نبود حقیقت را از وراي این ابر اوهام به بیند.
پس از چند جلسه مصاحبه روشن شد که شغل او، معناجوئیش را در زندگی بیکام کرده است و چون دلیلی وجود نداشت که از کار خـود
دست نکشد، استعفا داد و دنبال کاري را گرفت که علاقه داشت. فعلا پنج سال است که به آن کار مشـغول اسـت و از زنـدگی بسـیار
راضی است. من تصور نمیکنم که در این مورد با آدم نوروتیکی سر و کار داشتم. او به روانکاوي و حتی به لوگوتراپی نیز نیازي نداشـت
چون اصلا بیمار نبود. هر هیجان فکري لامحاله هیجانی نوروتیک نیست و قدري اضطراب و هیجان در زندگی لازم است. وجود کمی
رنج پدیده بیماري نیست و نشانه اي از نوروز نمیباشد. این رنج ممکن است حاکی از نیل بمقصودي انسانی یا محصول بیکامی وجـود
باشد.
من شدیداً تاکید می کنم که بطور کلی تلاش براي یافتن معنائی در زندگی و حتی شک داشتن از معنائی در زندگی نه از بیماري بوجود
می آید و نه به بیماري خواهد انجامید. بیکامی وجود نه بیماري است نه بیماري زا.
نگرانی انسان درباره ارزش زندگی و حتی افسردگی او، یک افسردگی روحانی است نه بیماري روحی. اگر پزشک این افسردگی روحانی
را به بیماري روحی تعبیر کند نومیدي وجود را در زیر خرمنی از داروهاي آرامی بخش مدفون خواهد کرد. اینکه پزشـکی نشـد! وظیفـه
پزشک اینست که بیمار را از این بحران بکرانه نمو و رویش و امید هدایت کند.
وظیفه لوگوتراپی اینست که بیمار را کمک کند تا معنائی در زندگی خود بیابد. تا آنجا که لوگوتراپی بیمار را از آن معناي نهفتـه زنـدگی
خود آگاه می سازد روشی تحلیلی می شود و با روانکاوي شباهتی دارد.
اما در این تلاش براي آشکار ساختن چیزي در ضمیر فرد، لوگوتراپی مساعی خود را محدود به حقایق غریزي در ضمیر ناآگاه نمیسـازد
بلکه دنبال حقیقی روحانی نیز می گردد که معنایی بالقوه بزندگی فرد تواند داد تا آن نیروي معناطلبی بیدار گردد.
هر کاوش و تحلیلی حتی اگر به ابعاد روحانی و اندیشه زاد نیز توجهی نداشته باشد می کوشـد بیمـار را از آنچـه آرزو دارد و در ژرفـاي
وجود اوست آگاه کند . اما تفاوت لوگوتراپی با روانکاوي در آنست که در لوگوتراپی بشر را فردي تصور می کند که دنبـال معنـائی مـی
گردد و هدفش تحقق دادن به آن معناست و نه فقط خشنود کردن سوائق و غرائز و آشتی میـان درخواسـتهاي گونـاگون ذات و مـن و
ابرمن و هماهنگی و سازش با محیط و همرنگی با جماعت!

تکاپوي اندیشه اي
باید دانست که کوشش فرد در جستن معنائی و ارزشی در زندگی ممکن اسـت بجـاي تعـادل، هیجـانی در او ایجـاد کنـد امـا همـین
هیجانست که یکی از لوازم غیر قابل انکار بهداشت روان است . بنظر من مهمترین چیزي که به بقاي فرد کمک می کند اینست که او
بداند معنائی در حیات او موجود است گفته نیچه حاوي نکته بسیار عاقلانه ایست که «کسیکه چرائی در زندگی دارد با هـر چگونـه اي
خواهد ساخت». این جمله باید شعاري در درمان بیماریهاي روانی باشد.
در زندان فشرده اسیران نازي بخوبی پیدا بود که آنهائیکه تصور می کردند وظیفه اي و کاري با انتظار شانست بیش از دیگران احتمـال
زنده ماندن داشتند. این مسئله بعدا بوسیله کارشناسان امریکائی در کره و ژاپن نیز تائید گردید.
براي خود منهم این مسئله صادق بود. وقتی به اردوي اشویتز رسیدم نوشته اي را که براي چاپ حاضر داشتم (پزشـک و روح کـه بـه
فارسی هم ترجمه شد) از من گرفتند. میل بیکران من براي بازنوشتن این کتاب باعث شد سختیهاي اسارت را تحمل کنم. وقتی دچار
تب تیفوس بودم روي پاره کاغذ یادداشتهایی برداشتم تا اگر روزي آزاد شدم آن کتاب را دوباره بنویسم . من مطمئـنم کـه در تنگنـاي
زندان باواریا این میل شدید مرا زنده نگه داشت. پس می بینیم که بهداشت روح قدري به هیجان نیازمند اسـت، هیجـان میـان آنچـه
انسان بدان نائل شده و آنچه باید بدان برسد،یعنی فاصله میان آنچه هست و آنچه باید بشود.
این هیجان لازمه زندگی بشریست و از سلامت روح او جداشدنی نیست. پس نباید از اینکه فرد را برانگیزیم که معنائی بالقوه در زندگی
خود بیابد ترسی بدل راه دهیم. تنها باین وسیله است که معناجوئی وي را بیدار می کنیم. اینکه می گویند از نظر بهداشت روح باید فرد
در خود حالت تعادلی ایجاد کند گفته خطرناکی است. آنچه بشر لازم دارد این حالت سکون و تعادل و بی هیجانی نیست، بلکه تلاش و
کوشش و مبارزه ایست براي دریافت و درك هدفی که ارزش او را دارد. آنچه روان او را سالم نگه می دارد این نیسـت کـه بهرقیمتـی
شده فشارها و هیجانها را از بین ببرد بلکه نداي آن معناي بالقوه ایست که چشم براه انجام شدن است.
آنچه بشر لازم دارد ثبات و سکون نیست، بلکه آنیست که من بدان تکاپوي اندیشه اي نام نهادهام، تکاپوئی روحانی میـان دو قطـب از
هیجان مغناطیسی که در قطبی معنا و در قطب دیگر فردیست که خود را بدانسو می کشاند . فکر نکنید که این مسئله فقط براي مردم
سالم صادق است بلکه براي بیماران نوروتیک نیز صحت دارد و حتی اهمیت و ارزش آن زیادتر می گردد. اگر معمـاري بخواهـد طـاق
فرسوده اي را تعمیر کند باري را که بر آن است می افزاید. با این کار اجزاء و پاره هاي آن طاق بهتر بهم وصل می شود و می چسـبد.
اگر درمانگر بخواهد بهداشت روانی بیمار را پرورش دهد نباید از آنکه بار آنرا با تغییر جهتی بجانب معنا بیافزاید هراسی داشته باشد.
اینک که فایده و قدرت تائیر معناجوئی آشکار گردید ، از تاثیر مخرب دردي که بیماران امروزي از آن رنج می برند صحبت می کنـیم و
آن عبارتست از بیمعنی بودن کلی و غائی زندگی. این بیماران چون معنائی ارزنده در زندگی خود نمیبینند گرفتار خلاء درونی می شوند
گوئی همه وجود آنها تهی است و این تهی بودن آنانرا در خود فرو بوده است. من اینحالت را خلاء وجود یا تهی زندگانی نام دادهام.

تهی زندگانی
خلاء وجود یا تهی زندگانی پدیده بسیار گسترده و متداول زندگی امروزیست. این مسئله قابل فهم است و ممکن است بعلت دو عـاملی
باشد که بشر از آنروزیکه آدمیزادي حقیقی شد آنرا از دست داد. در ابتداي تاریخ بشري، انسان از بسیاري از غرائز اصلی حیوانی که رفتار
او را راهنمائی می کرد و به آنها تامین و پوششی می داد محروم گردید. این تامین ها و آسایش ها چون بهشت جاودان بر انسان حـرام
گردید و او را مجبور بانتخاب کرد. علاوه بر آن در طی دوران بعدي بویژه در این اواخر سنتهائی که رفتار بشر را پشتیبانی و هدایت می
کرد یکی بعد از دیگري از بین رفت . دیگر غریزه اي باو نمیگوید که چه باید کرد و سنتی نمی نمایانـد کـه چـه شـاید کـرد و چیـزي
نمیگذرد که او نمیداند چه خواهد کرد و در نتیجه کاري می کند که دیگران از او می خواهند و روز بروز بیشتر اسیر همرنگـی جماعـت
می شود. این خلاء وجود بصورت ملالت و بیحوصلگی ظاهر می شود و گفته شـوپنهاور را بیـاد مـی آورد کـه گفـت «انسـان جاودانـه
محکوم است که میان دو قطب متضاد بیحوصلهگی و هیجان درکشش باشد».
در زندگی امروزي این بیحوصله گیها و ملالتها بیش از افسردگیها و دلتنگیها مردم را بسوي روانپزشکان می کشـاند. هـر چـه زنـدگی
بیشتر ماشینی شود این مسئله بحرانی تر می گردد زیرا اوقات فراغت مردم زیادتر خواهد شد و بدبختانه مردم نمیدانند با این اوقات آزاد
چه کنند.
نمونه آشکار این مسئله چیزي است که «پریشانی یکشنبه» نام دارد یعنی آن دلتنگی و ناراحتی عمیقی کـه معمـولا روزهـاي تعطیـل
بسراغ شخص می آید. وقتی فشار کار هفته تمام می شود و ساعات فراغت زیادتر می گردد، شخص در می یابد که محتوائی و معنـائی
در زندگی وي وجود ندارد. شماره خودکشیهائیرا که می توان دال بر این خلاء وجود دانست یا در آن سهیم شمرد کم نیست. پدیده هاي
فراوانی مانند الکلیسم و بزهکاري جوانان و بحرانهائی که در زندگی بازنشستگان و پیران دیده می شود وابسته بهمـین زنـدگانی تهـی
است.
علاوه بر آن نقابهاي چندي نیز موجود است که از وراي آن این زندگانی تهی خود را می نمایاند. گاهی آرزوهاي بیکام مانده معناجوئی،
جانشینی در قدرت خواهی می یابد و از آنجمله به بدوي ترین نوع آن یعنی پول پرستی جلوه می کند. گاهی نیز این آرزوي بیکام مانده
را میل لذت جوئی بخود می گیرد و باین علت است که زندگانی تهی گاهی جبرانی در میل جنسی می یابد. گاهی می تـوان دیـد کـه
چگونه این میل جنسی در کسانیکه گرفتار خلاء وجود هستند غوغا می کند.
در نزد نوروتیک ها نیز وضعی مشابه روي می دهد. در آنها حالتی بخصوص از مکانیسم واگرد و دور تسلسل زیـان آور بیمـاري وجـود
دارد که بعدا از آن گفتگو خواهیم کرد. در میان آنان نشانه هاي فراوانی از این بیماري می توان یافت که زندگانی تهی را اشغال کرده و
بر آن حکمروائی می کند.
در این بیماران شخص با نوروز اندیشه زاد روبرو نیست اما باز بدون کمک گرفتن از لوگوتراپی بعنـوان تـداوي کمکـی ، نمیشـود آنـرا
درمان کرد. زیرا با پر کردن این خلاء وجود باعث خواهیم شد که بیمار از بازگشت دور تسلسل نجات یابد. پس لوگـوتراپی نـه فقـط در
درمان بیماریهاي اندیشه زاد بلکه در درمان بیماریهاي روانزاد نیز لازم است و مخصوصا در آن نوع بیماریهائی که مـن «سـوماتوژنیک
نوروز» نامیدهام. در پرتو این نور، گفتاري که مدتی پیش توسط دکتر ارنولد اظهار گردید صادق می گردد کـه «هـر درمـانی، هـر قـدر
محدود باشد باید از لوگوتراپی کمک بگیرد».
اما اگر بیمار معناي زندگی را جویا باشد چه باید گفت؟

معناي زندگی
من فکر نمی کنم که پزشک بتواند به این پرسش از نظر کلی پاسخی گوید. معناي زندگی از فرد بفرد و از روز بروز و سـاعت بسـاعت
تغییر می کند. آنچه مهم است معناي زندگی بطور اعم نیست بلکه هر فرد باید معنا و رسالت زندگی خود را در لحظـه معـین و معلـوم
دریابد. پرسیدن این سئوال بطور اعم مانند آنست که از قهرمان شطرنج بپرسیم بهترین حرکت مهره ها کدام است؟ بهتـرین حرکـت و
حتی حرکتی خوب بطور اعم وجود ندارد. حرکت خوب مهره را در وضعی معین و با شناختن شخصیت حریف می توان دریافـت. بـراي
وجود بشري نیز چنین است. هر فرد وظیفه اي و رسالتی دارد که باید انجام دهد. او در این وظیفه و رسالت جانشینی ندارد و زندگی نیز
قابل برگشت نیست. وظیفه هر فرد یکتاست و فرصت وي نیز براي انجام آن یکتاست.
هر موقعیت زندگی داویست براي فرد و گرهیست که باید او بگشاید. پس سئوال درباره معناي زندگی را باید از او پرسـید ، یعنـی فـرد
نباید بپرسد که معناي زندگی او چیست، بلکه باید بداند که خود او مورد سئوال است. بعبارتی ساده تر، هر فـرد جوابگـوي زندگیسـت و
اوست و فقط او که می تواند به پرسش زندگی و درباره زندگی خود پاسخ دهد. این پاسخ را نیز باید با قبول مسئولیت و کـار داد. پـس
لوگوتراپی اصل و مقصود وجود را در پذیرفتن این مسئولیت می بیند و در می یابد.

عصاره وجود
پذیرش مسئولیت بطور قاطع و الزام آوري در لوگوتراپی مستتر است. روش درمانی آن بر این استوار است که «چنان زي که گوئی بـار
دومیست که زندگی می کنی و در بار اول همان خطا را کرده اي که اینک در حال انجام آنی». بنظر من شعار و گفته اي نمیتواند بهتر
از این مسئولیت فرد را برانگیزد زیرا او را وامیدارد نخست تصور کند زمان حال گذشته است و پس از آن بپذیرد که گذشته را هنوز می
توان تغییر داد و اصلاح کرد . این طرز فکر او را با محدودیت دنیا و قاطعیت آنچه وي از زندگی خود می سازد روبرو می کند.
تلاش لوگوتراپی در اینست که بیمار را کاملا از وظیفه مسئولیت پذیري خودآگاه کند ولی باید او را آزاد بگذارد که خود را در هـر مـورد
مسئول هر کس و هر چیزي که می خواهد بداند. از اینروست که لوگوتراپیست کمتر از باقی درمانگران روان ارزشهاي خود را به بیمـار
تحمیل می کند زیرا وي هرگز نمیگذارد بیمار مسئولیت قضاوت را بپزشک واگذارد.
این بعهده بیمار است که تصمیم بگیرد در برابر وظیفه اي که زندگی بعهده او گذاشته اسـت جوابگـوي کیسـت؟ جوابگـوي جامعـه یـا
وجدان خود! بیشتر مردم خود را مسئول خداوند می دانند اینها نه فقط خود را مسئول انجام وظیفه اي می دانند بلکه عقیده دارند وظیفه
بخشی نیز وجود دارد که این مسئولیت را بعهده آنها گذاشته است.
کارلوگوتراپی نه تدریس است و نه موعظه. همانقدر از استدلالات منطقی بدور است که از دادن نصایح اخلاقـی. اگـر بخـواهیم مثلـی
بزنیم باید بگوییم لوگوتراپیست بیشتر به چشم پزشک می ماند تا به نقاش. نقاش می کوشد دنیا را آنچنان که خود می بیند نشان دهـد
ولی چشم پزشک سعی می کند فرد را قادر کند تا دنیا را آنچنانکه هست به بیند. نقش لوگوتراپیست آنسـت کـه میـدان دیـد بیمـار را
بگسترد تا وي از همه طیفهاي معنا و ارزش آگاه شود. وي نیازي ندارد که هیچگونـه داوري را بـه بیمـار تحمیـل کنـد زیـرا حقیقـت
سرانجام خود را نشان خواهد داد و احتیاجی بمداخله دیگران ندارد.
اگر می گوئیم انسان مخلوقی مسئولیت پذیر است وباید بمعناي بالقوه زندگی خود تحقق دهد اینرا نیـز بایـد بگـوئیم کـه ایـن معنـاي
حقیقی را باید در دنیا و در گرداگرد خود جست نه در درون خود و در دنیاي روان و نبایـد روان را چـون مـدار بسـته اي بحسـاب آورد.
بهمین علت هدف حقیقی وجود انسانی را نمیتوان در آنچه به تحقق نفس actualization-Self معروف است جستجو کرد. وجـود
انسان علی الاصول از خود فرا رواست (transcendent-Self (و تحقق نفس را نمیتوان بمنزله هدفی قرار داد. چون اگر آن هدف
شد ممکن است هر چه انسان بیشتر بدنبالش رود آنرا کمتر دریابد. این تحقق وقتی انجام می گیرد که انسـان خـود را متعهـد باانجـام
معناي زندگی خود کند. بعبارت دیگر این تحقق نفس محصول جانبی از خود فرا رویست.
دنیا را نه می توان بعنوان مظهري از خود نگریست و نه آنرا وسیله اي براي تحقق نفس دانست زیرا در هر دو صورت تصـوري کـه از
دنیا داریم بسیار کوچک می گردد.
با آنچه تا بحال گفته ایم نشان داده ایم که معناي حیات همیشه در تغییر است ولی هیچوقت از بین نمیرود. بنابر روش لوگوتراپی، این
معنا را از سه راه می توان دریافت.
1 -با انجام کاري شایسته
2 -با درك ارزشی روحی
3 -با پذیرش رنج
راه اول، یعنی راه کار و فعالیت ، راهی روشن است ولی دو راه دیگر نیازمند توضیح است. راه دوم یافتن معناي زندگی با کسب ارزشی و
تجربه ایست، مانند فرهنگ و هنر و یا با درك و دریافتن فردي دیگر، یعنی با عشق!

معناي عشق
عشق تنها راهی است که با آن می توان ژرفناي وجود دیگري را دریافت. کسی نمیتو اند از وجود و سرشت فردي دیگر کاملا آگاه شود
مگر آنکه عاشق او باشد. بوسیله این عمل روحانی عشق، فرد خواهد توانست صفات شخصی و الگوي رفتاري محبوب را بخوبی دریابد
و حتی چیزي را که بالقوه در اوست. و باید جان بگیرد درك کند. وي محبوب را قادر خواهد کرد بامکانات تحقق دهد.
در لوگوتراپی عشق پدیده زاد نیست یعنی پدیده اي نیست که از پدیده اصلی دیگري زائیده شده باشد. عشق پدیـده باصـطلاح اعـتلاء
یافته غریزه جنسی نیست و خود مانند میل جنسی پدیده اي اصلی و ابتدائیست. میل جنسی معمولا حالتی است از بیان عشق و وقتـی
جائز و حتی مقدس و پاك است که مرکبی براي عشق باشد. پس عشق اثر جانبی میل جنسی نیست بلکه میـل جنسـی راهـی بـراي
درك آن همدمی غائی است که عشق نام دارد.
سومین راه دریافت معناي زندگی در رنج است.

معناي رنج
وقتی انسان با وضعی غیر قابل اجتناب روبرو شد، وقتی با سرنوشتی مواجه گردید که نمی شد آنرا تغییري داد ، فرصتی یافته است کـه
بهترین ارزش خود را نشان دهد و عمیقترین معناي حیات یعنی معناي رنج را آشکار سازد. زیرا مهمتر و بالاتر از همه آنچه اهمیت دارد
گرایشی است که ما در برابر رنج بر می گزینیم، طرز فکري که با آن رنج را می پذیریم.
نمونه واضحی از این موضوع را من در درمانگاه خود دیدم . روزي پزشکی سالخورده که گرفتار افسردگی ژرفی بود بمن مراجعـه کـرد.
این پزشک طاقت نداشت مرگ همسرش را که دو سال پیش از آن رویداده بود تحمل کند زیرا ویرا بیش از حد دوست می داشت. من
چه کمکی می توانستم به او بکنم؟ فقط پرسیدم :
– «چه می شد، آقاي دکتر ، اگر شما مرده بودید و زنتان زنده می ماند؟»
– «واي که این دیگر خیلی بد می شد، چون آن بیچاره خیلی رنج می کشید».
و در پاسخ باو گفتم:
«پس می بینید که رنج به او نرسید و شما بودید که رنجش را بجان خریدید و اکنون باید آنرا بپذیرید و بجایش زنده بمانید».
دیگر چیزي نگفت، دستم را به آرامی فشرد و از اتاق رفت.
رنج وقتی معنائی یافت، معنائی چون فداکاري، دیگر آزاري نمیرساند.
البته باید دانست که این کار من و این گفتگو در حکم درمان نبود. چون اولا افسردگی ژرف او بیماري نبـود و دیگـر آنکـه مـن نمـی
توانستم سرنوشت او را تغییر دهم و همسرش را باز گردانم. اما در آن لحظه توانستم گرایش و طرز فکر او را تغییر دهم تا آن سرنوشت
غیر قابل تغییر را بپذیرد و معنائی در رنج خود بیابد.
یکی از اصول لوگوتراپی این است که محرك اصلی انسان درك لذت و پرهیز از درد نیست بلکه یافتن معنائیست در زندگی. فرد آمـاده
رنج کشیدن است بشرطیکه معنائی و مقصودي در آن رنج باشد. نیازي بگفتن ندارد که رنج بخودي خود معنائی نخواهـد داشـت مگـر
آنکه لازم باشد مثلا سرطانی را که بتوان درمان کرد نباید تحمل کرد و بحساب رنج گذاشت و پذیرفت. کشـیدن ایـن درد ماسوکیسـم
است نه قهرمانی! اما اگر پزشکی نتوانست دردي را درمان کند و حتی نتوانست به بیمار آرامشی بدهد باید کاري کنـد کـه وي قـدرتی
یابد که معناي رنج خود را درك کند بپذیرد و آنرا بدوش بکشد.
در درمان بیماریهاي روانی معمولا سعی براینست که نیروي فرد را براي کار و لذت از زندگی ترمیم و تجدید کنند. لوگوتراپی بـا توجـه
باین دو عوامل از آن نیز فراتر می رود و می کوشد اگر لازم شد این نیروي رنج کشی را نیز در بیمار تقویت کند یعنی معنـائی در رنـج
بیابد.
در این زمینه دکتر وایز کپ یلسن استاد روانشناسی دانشگاه پردو ضمن مقاله اي درباره لوگوتراپی می گوید «فلسفه فعلی بهداشت روح
براین استوار شده است که مردم باید شادمان باشند و ناشادي یکی از نشانه هاي ناسازگاري با محیط است. شاید این طرز فکر سبب آن
باشد که بار غیر قابل اجتناب اندوه روزبروز سنگین تر می شود. مردم اندوهناکند که چرا اندوهناکند»! .
و در مقاله دیگري امیدواري می دهد که شاید لوگوتراپی «این روال نادرست فعلی را در امریکا تغییر دهد تا بیماران بیدرمان بجاي آنکه
از درد خود بنالند؛ به خود و رنج خود ببالند زیرا این بیماران فعلا نه فقط اندوهناکند بلکه شرمسارند که چرا اندوهناکند!»
گاهی وضعی پیش می آید که انسان از انجام کارهایش محروم می ماند یا آنکه نمیتواند از زندگی لذت برد اما آنچه اجتناب نکردنیست
رنج است. با قبول آنکه باید رنج را با شهامت پذیرفت زندگی تا دم آخر پرمعنا می گردد. بعبارت دیگر ، معناي زندگی معنائی بلاشـرط
است زیرا معناي بالقوه رنج را نیز در بردارد.
حادثه اي که براي من در اردوي فشرده اسیران روي داد، شاید ژرف ترین رویدادي بود که در دوره اسارت داشته ام. بنـابر آمـار دقیـق
احتمال زنده ماندن بیش از پنج درصد نبود. علاوه بر آن، بفرض هم که با آن احتمال بسیار ضعیف زنده می مانـدم امکـان نداشـت آن
نوشته اي را که در زندان اشویتز در نیم تنه خود پنهان کرده بودم بازیابم. پس ناچار بودم فقدان این فرزند روحـانی را بپـذیرم و بـر آن
درد پیروز شوم. آنوقت باین فکر افتادم که خواهم مرد و چیزي از من باقی نخواهد ماند، نه فرزندي خاکی و نـه فرزنـدي روحـانی ! در
آنحال به این پرسش رسیدم که آیا دیگر زندگی من معنائی دارد؟
بسیار نگران و ناراحت بودم و نمیدانستم که پاسخی بانتظار من است. در اردو جامه هایم را گرفتند و جامه پوسـیده زنـدانی دیگـري را
بمن د ادند که پس از رسیدن باردو به تنوره سوزان فرستاده بودند. در جیب این جامه فرسوده، برگی از دعاي عبري شمایسرائیل یـافتم
که دعاي مهم یهودیان است. من این واقعه یا تصادف را بچه چیز دیگر می توانستم تعبیر کنم جز آنکه بگویم داوي است که آنچـه را
نوشته ام و بخاطر دارم در زندگی روزانه بکار برم!
مدتی بعد باین فکر افتادم که بزودي خواهم مرد. در این حال بحرانی، دلواپسی من با زندانیان دیگر فرق داشت. آنها با خود می گفتنـد
«آیا ما از این اردو نجات خواهیم یافت؟ چون اگر نجات نیابیم همه این رنجها بهدر رفته است». ولی پرسش من این بود کـه آیـا ایـن
همه رنج و مرگهائی که در گرداگرد ماست معنائی دارد؟ زیرا اگر در اینها معنائی نباشد در بقا هم معنائی نخواهد بود. اگر معناي زنـدگی
به این تصادفات وابسته باشد چه از آن نجات یابیم و چه نیابیم بیمعنی خواهد بود. پس چه فرقی می کند که انسان زنده بماند یا نماند!

ماوراي بیماري
روانپزشکان امروزه غالبا با این پرسش روبرو هستند که زندگی چیست؟ درد و رنج چرا ؟ مردم بیشتر بخاطر مسائل انسانی و بین انسانی
بروانپزشکان رجوع می کنند تا بخاطر بیماریهاي روانی. کسانیکه سابقا بعلماي دینی مراجعه می کردند این روزها به پزشکان بیماریهاي
روان روي می آورند. از این جهت است که پزشک بیشتر با مسائل فلسفی روبروست تا بمسائل عاطفی و هیجانی.

لوگودرام
مادري که پسرش در ده سالگی مرد ، دست به خودکشی زد و در نتیجه او را بدرمانگاه آوردند. همکار مـن دکتـر کوچـورك روزي او را
بجلسه مداواي دسته جمعی برد و تصادفا وقتی در این جلسه پسیکودرامی را اجرا می کردند من وارد شدم این زن داستان خـود را مـی
گفت. وقتی پسرش مرد وي با پسر دیگري که از پولیومیلیت فلج شده بود تنها ماند و مجبور بود این پسر بیچاره را با صندلی چرخدار از
اینطرف بانطرف ببرد مادر که از این زندگی بیزار شده بود بر سرنوشت خود طغیان کرد و خواست خود و پسر را بکشد. اما این پسر، پسر
فلج او را از اینکار بازداشت. او نمیخواست بمیرد. براي این آدم معلول زندگی معنا داشت و براي مادر تندرست نداشت. چرا؟ چگونه مـی
شد به این مادر کمک کرد؟
من در مباحثه شرکت کردم و از زن دیگري که در آن جمع بود پرسیدم چند سال دارد گفت سی سال، گفتم «نـه ، شـما هشـتاد سـال
دارید و در تخت بحال احتضار افتاده اید و بزندگی گذشته خود میاندیشید، زندگی بدون فرزند و علاقه ولی پـر از موفقیتهـاي مـادي و
اعتبار و اجتماعی. فکر می کنید در چنین حالی چه حسی خواهید داشت؟ چه فکر خواهید کرد؟»
پاسخ او را از نواري بر می گردانم که در آنجا پر شد «با یک میلیونر ازدواج کردم و زندگی آسان و پراز ثروتی داشتم و خوش گذرانـدم.
با مردان عشقبازي کردم و اینک که هشتاد ساله ام از خود فرزندي ندارم. اینک که بگذشته خود می نگرم نمیدانم اینهمه تلاش بـراي
چه بود؟ چون همه زندگی من شکست بود!»
پس از آن مادررا دعوت کردم که به همان ترتیب بگذشته خود بنگرد و پاسخ او را نیز از نوار نقل می کنم : «من خیلی دلم می خواست
فرزند داشته باشم. این آرزوي من برآورده شد و دو پسر پیدا کردم. یکی فلج شد و دیگري مرد. اگر بخاطر من و مواظبتهاي مـن نبـود
کار فرزند فلج شده من به آسایشگاه معلولین می کشید. درست است که ناتوان است اما هر چه باشد پسر من اسـت. مـن سـعی کـردم
زندگی بهتر و راحت تر و غنی تري براي او مهیا کنم و در نتیجه او را انسان بهتري ساختم.» و یکدفعه زد بگریه و گفت : «اما دربـاره
خودم، می توانم با آرامش بزندگی گذشته خود بنگرم چون زندگیم پر از معنا بود. بسیار کوشیدم تا آن معنا را بیابم، آنچه از دسـتم مـی
آمد براي پسرم کردم، زندگیم شکست نبود!» اینک که او بگذشته خود می نگریست ناگهان در آن معنـائی جسـت، معنـائی کـه همـه
رنجهاي او را نیز در برداشت.
پس از مدتی پرسشی از همه آن جمع کردم. گفتم آیا میمونی که دائم او را براي ساختن سرم پولیومیلیت سوزن می زنند معنائی در درد
خود خواهد یافت؟ همه گفتند نه! زیرا با فهم محدودش نمیتواند درین این مسائل و در دنیاي انسانی، یعنی در دنیائی که رنـج او قابـل
فهم است رخنه کند.
پس از آن پرسیدم که آیا دنیاي انسانی غایت و نهایت تکامل جهان است؟ ممکن نیست که دنیاي دیگر و بعـد دیگـري وجـود داشـته
باشد؟ دنیاي و بعدي ماوراي دنیاي بشري که در آن رنج انسانی معنائی بیابد؟ معناي غائی بناچار ماوراء قدرت محدود فهـم بشریسـت.
آنچه از انسان خواسته شده این نیست که بنابر نظر فیلسوفان اگزیستانسیا لیست روزگار بی معنی را تحمل کند بلکه باید ناتوانی خود را
در فهمیدن بیقید و شرط روزگار بپذیرد . زیرا معنا از منطق عمیق تر است.
پزشک روانشناسی که از معناي غائی فراتر می رود گاهی مات می شود که چه جوابی به بیماران بدهد. روزي دختـر شـش سـاله مـن
پرسید «چرا ما می گوئیم خداي مهربان». در پاسخ او گفتم «چند هقته پیش که سرخک داشتی همین خداي مهربان بود که تـرا شـفا
داد و برایت درمان فرستاد». اما این دختر کوچک راضی نشد و گفت «اما بابا یادت نرود که آن سرخک را هم خودش فرستاده بود!»
اگر بیماري پابند معتقدات مذهبی باشد می توان از ایمان وي در درمان استفاده کرد و آن منبع روحانی را در معالجه او بکار برد. در این
مورد پزشک باید خود را جاي بیمار بگذارد و امور را از نظر او بسنجد. روزي یک عالم روحانی یهود بمن مراجعه کرد و داستان درد خود
را گفت. همسر و شش فرزند وي در اردوي اشویتز کشته شدند و بعدا معلوم گردید که همسر دومش نازاست و از آن بسیار رنج می برد.
من باو گفتم تولید مثل و ازدیاد نسل تنها معناي حیات نیست، زیرا درآنصورت حیات بخودي خود بی معنی می گردد و اگر حیات خـود
بیمعنی باشد نمیتوان آنرا با ایجاد همنوع معنادار کرد. اما این مرد بوضع خود اندیشید و چون یهودي متعصبی بود با نومیدي گفت کسی
را ندارد که براي تقدیس نام خداوند بر مرده او دعاي اموات بخواند. اما من دنبال مطلب را گرفتم و گفتم آیا امیدوار نیسـت کـه چـون
بدنیاي دیگر رفت فرزندان خود را در بهشت در جوار خود بیابد؟ بسختی اشک ریخت که چون فرزندانش همه بیگناه شـهید شـده انـد
جاي شایسته اي در بهشت دارند و وي را که پیر مرد گناهکاري است بدانجا راه نیست.
گفتم آیا نمیتوان تصور کرد که معناي زندگی او در همین درد باشد که با رنج وجود خود را تطهیر دهـد و سـزاوار بهشـت کنـد. آیـا در
مزامیر نیامده است که خداوند اشک بندگان را نگه می دارد؟2]1 [پس شاید هیچکدام از این رنجها بیهوده نماند.پس از چند سال اولین
باري بود که آرامشی یافت چون معنائی در رنج خود دیده بود.

زندگی گذران
زجر و میرندگی، پریشانی و مرگ، گوئی معنا را از زندگی می گیرند اما من هرگز از گفتن این نکته خسـته نخـواهم شـد کـه آنچـه در
زندگی حقیقتاً گذران است امکانات آن می باشد. وقتی امکانات وجود یافتند و جان گرفتند در زمره حقایق و هستی محسوب می شوند.
آنوقت از قید امکان رها شده بگذشته جاودان تعلق می گیرند، زیرا در ماضی چیزي گم نمیشود و همه چیز جاودانه محفوظ است!
پس گذران بودن زندگی از معناي آن نمیکاهد بلکه مسئولیت ما را می نمایاند. زیرا همه چیز مربوط به آن است که این امکانات گذران
را چگونه درخواهیم یافت. انسان دائم از میان امکانات موجود انتخابی بعمل می آورد. کدامیک از امکانات بـه نیسـتی خواهـد گرائیـد و
کدامیک وجود خواهد یافت؟ کدام امکان واقعیت خواهد یافت ، واقعیتی جداودانی چون «رد پائی در ریگزار زمانه». در هر لحظه انسان
باید تصمیمی بگیرد. باید تصمیم بگیرد که ماندگار این دم او در روزگار چه خواهد بود؟
چه بسا که خوشه هاي وامانده فرصتهاي گذران را می نگرد ولی بخرمن انباشته گذشته که در آن همه کردارها و خوبیها و رنجهـاي او
نهفته است توجهی نمیکند. چیزي را که شده است نمیشود ناشده کرد و چیزي را که بود و هست نمیتوان نیست کرد چون بود مطمئن
ترین نوع هستی است.
لوگوتراپی با در نظر گرفتن گذران بودن زندگی بجاي بدبینی راه کار و فعالیت را بر می گزیند . براي روشن شـدن مطلـب بایـد گفـت
بدبین مانند کسیست که هر روز با اندوه بگاهنامه می نگرد و برگی از آن می کند و با هر کندنی گاهنامه کوچکتر می شود.
اما فردي که مسائل زندگی را با دیدي فعال می نگرد مانند کسیست که هر روز برگی از گاهنامه می کند و بـر پشـت آن یادداشـتهاي
مهمی می نویسد و آنرا با نظم و ترتیب بر روي برگهاي کنده شده دیگر می گذارد.
وي می تواند با غرور و مسرت بغناي این برگها و یادداشتها و زندگی سرشار از فعالیت خود بنگرد. براي او چه فرق می کند که پیر شده
است، آیا علتی دارد بجوانان رشک ببرد و بعمر از دست رفته تاسف بخورد؟
چه دلیلی دارد که بجوانان حسد بورزد؟ بخاطر امکاناتی که بانتظار آنهاست؟ وي می گوید «من بجاي امکانات در گذشته خود واقعیـات
دارم، نه فقط واقعیاتی از کارهاي انجام شده بلکه از عشق ها و رنجها. اینهاست که مرا سربلند مـی کنـد. اینهاسـت کـه رشـک را بـر
نمیانگیزد».

روش لوگوتراپی
ترسی حقیقی مانند ترس از مرگ را نمیتوان با تعبیر پسیکودینامیک آن آرامش داد. از طرف دیگر ترسی نوروتیک مانند ترس از فضاي
آزاد با فهم فلسفی آن قابل درمان نیست. اما در لوگوتراپی روشهاي بخصوصی براي مواجه شدن با این موارد وجود دارد.
براي آنکه بفهمیم وقتی این روشها بکار می رود چه اعمالی صورت می گیرد موردي را انتخاب می کنیم که در بسـیاري از نوروتیکهـا
دیده می شود و آن عبارتست از دلواپسی یا دلشوره. یکی از مشخصات این نوع هراس آنست که درست آنچـه بیمـار از آن مـی ترسـد
واقع می شود. مثلا کسیکه از سرخ شدن می ترسد وقتی وارد اتاقی می شود که عده زیادي در آنجا هستند واقعا خجالت مـی کشـد و
سرخ می شود. در این مورد می توان مثل معروف را که می گوید «میل مادر فکر است» تغییر داد و گفت «ترس مادر واقعه است».
بامزه اینجاست که همانطور که هراس و دلشوره باعث می شود به آنچه می ترسیم برسیم، قصد قوي سبب می شود آنچه می خواهیم
بشود نشود. این قصد قوي که من آنرا قصد مفرط نامیده ام بوضوح در نوروتیک هاي جنسی دیده می شود. هر وقت فردي سعی وافـر
داشت قدرت جنسی خود را نشان دهد یا زنی کوشید باوج لذت جنسی برسد کمتر به آن خواهد رسید. لذت باید محصول باشد نه هدف
و چون هدف قرار گرفت، رسیدن به آن مشکل تر خواهد شد.
علاوه بر قصد مفرط، توجه مفروط نیز ممکن است بیماري زا گردد. گزارش کلینیکی زیر مفاد این دو اصطلاح لوگوتراپی و منظـور مـرا
نشان می دهد:
زنی بنزد من آمد که از سردي نیروي جنسی شکایت داشت. مطالعه شرح حال او نشان داد که در کودکی پدرش بعنف باو تجاوز کـرده
است. اما باید دانست که این تجربه تلخ بخودي خود باعث ناراحتی او نشده بود زیرا بطوریکه بعدا معلوم گردیـد علـت ایـن بیمـاري از
مطالعه کتابهاي روانشناسی تحلیلی بود که براي عموم نوشته اند. بیمار پس از مطالعه این کتابها انتظار داشت که آن تجربه تلـخ روزي
زندگی او را تباه کند. این دلشوره و دل واپسی باعث شده بود که هم قصد مفرطی بزن بودن و انجام وظایف زنانگی خود داشته باشد و
هم توجه مفرط بخود و نه بهمسر. بازده این قصد مفرط و توجه مفرط کافی بود که نگذارد باوج لذت جنسی برسد زیـرا درك ایـن اوج
هدف او شده بود، هم هدف قصد و هم هدف توجه. در صورتیکه جا داشت بدون توجه و قصد خـود را باختیـار شـوهر گـذارد. پـس از
درمان کوتاهی بوسیله لوگوتراپی، این توجه و قصد مفرط بیمار از درك اوج لذت جنسی منحرف گردید و به شیئی حقیقی یعنی شـوهر
برگردانده شد و در نتیجه اوج لذت نیز بی اختیار حاصل گردید. 3]2 [
بر این دو اصل، یکی آنکه دلشوره باعث می شود آنچه از آن بیم داریم، واقع شود و دیگر آنکه قصد مفرط نمیگذارد آنچه می خـواهیم
انجام گیرد، لوگوتراپی تکنیک خود را که قصد متضاد نام دارد بنا نهاده است.
در این روش ، بیماریرا که گرفتار دلشوره است وامیدارند، حتی اگر یک لحظه هم باشد، بشدت قصد کند آنچه از آن مـی ترسـد واقـع
شود. نمونه زیر این مطلب را بخوبی می رساند:
پزشک جوانی بمن مراجعه کرد که از عرق کردن هراس داشت. این دلشوره باعث می شد که فوق العاده و بطور ناراحت کننده اي عرق
کند. براي اینکه دور تسلسل شکسته شود من باو پیشنهاد کردم وقتی این هراس عرق کردن ظاهر شد، سعی کند بجاي شرمنده شدن
بمردم نشان دهد که تا چه حد می تواند عرق کند. هفته بعد دوباره بمن مراجعه کرد و اظهار داشت که در آن هفته هر وقت بعلتی این
دلشوره او برانگیخته شد بخود گفت «اگر تا بحال بقدریک فنجان عرق می کردم ایندفعه باندازه ده فنجان عرق خواهم کـرد.» نتیجـه
این بود که هراسی که چهار سال او را رنج می داد با یک جلسه مشاوره درمان شد و در یک هفته از زجري که چهار سال گریبانگیرش
بود رها گردید.
خواننده متوجه است که این روش وارونه گرایش و طرز فکر و انتظار بیمار است. در این روش قصد متضاد جایگیر دلشوره مـی شـود و
در نتیجه فکر از چنگال هراس رهائی می یابد. در این روش باید از قدرت انسانی براي جدامانی که در شوخی و لطـائف موجـود اسـت
استفاده کرد.
اینکه انسان می تواند با شوخی خود را از خود جدا کند نیروئی بسیار سودمند است. هر وقت در لوگوتراپی بیمار از قصد متضـاد اسـتفاده
کرد خواهد توانست خود را از بیماري خود جدا نگه دارد. بنابر گفته پروفسور آلپورت «بیمار نـوروتیکی کـه توانسـت بخـود و کـار خـود
بخندد، سر و سامانی بوضع خود داده و حتی براه درمان افتاده است». قصد متضاد روشی تجربی است که از نظر درمانی صحت نظریـه
آلپورت را نشان می دهد.
چند مورد زیر نیز این موضوع را روشن تر می سازد:
حسابداري پس از مراجعه بچند پزشک و درمانگاه با حالی بسیار پریشان بدیدن من آمد. وي اعتراف کرد که چیزي نمانده است خودش
را بکشد. زیرا سالهاست که هنگام نوشتن اعداد گرفتار انقباض عضلات انگشت می شود و در آن اواخر این درد بحـدي شـدت گرفتـه
است که نمیتواند اعداد را خوانا بنویسد و کارش را دارد از دست می دهد.
در این مورد فقط درمانی فوري و کوتاه می توانست بیماررا نجات دهد. همکار من باو گفت بجاي آنکه سعی کند اعداد را صاف و تمیز
و خوانا بنویسد از ته دل بکوشد مخصوصا آنها را کج و معوج بنویسد و بخود بگوید «بگذار همه بفهمند چه خط بدي دارم» اما همینکه
شروع کرد عملا بدخط بنویسد نتوانست! روزي بمن گفت «هرچه سعی می کنم کج و معوج بنویسم نمیشود». این آدم پس از دو شبانه
روز از بیماري رهائی یافت و اینکه فردیست خوشحال و قادر بکار.
یکی از همکاران من که در بخش بیماریهاي گلو کار می کند واقعـه بسـیار جالـب تـوجهی را بیـان مـی دارد . واقعـه دربـاره یکـی از
شدیدترین موارد لکنت زبان است که این کارشناس در دوره دراز اشتغال باین فن دیده است. بیمار تا آنجا که بیـاد دارد از لکنـت زبـان
درامان نبوده است. اما یکبار، فقط یکبار، بدون لکنت صحبت کرده است! در دوازده سالگی روزي بدون بلیط به قطار سـوار شـده بـود.
وقتی بلیط فروش او را گرفت و خواست جریمه کند، وي سعی کرده است صحبتی کند تا بلیط فروش بخاطر آن لکنت شدید زبان بـاو
رحمی کند. اما همینکه به صحبت شروع کرد هر چه کرد زبانش نگرفت! این نوجوان نادانسته از قصد متضاد استفاده کرده است.
نباید تصور کرد که این «قصد متضاد» فقط در مورد بیماریهاي تک نشانی نتیجه خواهد داد بلکه همکاران من در درمانگـاه ویـن ایـن
روش را در مورد بیماریهاي همراه با ترس و وسواس شدید نیز بکار برده اند و نتیجه رضایت بخش بوده است . بعنوان نمونه می گـویم
که زنی شصت و پنج ساله درست مدت شصت سال گرفتار وسواس شدید بود و این بیماري بقدري شدت داشت که من اول خیال می
کردم تنها راه علاج لوبوتومی است. اما همکاران من درمان را با «قصد متضاد» آغاز کردند. این زن پـیش از آنکـه بـدرمانگاه پذیرفتـه
شود وضع بسیار سختی داشت. گرفتار وسواس و ترسی عمیق از میکروب بود، همه روز در بستر می ماند، نه کاري می کرد و نه دسـت
بچیزي می زد. وي پس از دو ماه درمان بزندگی عادي برگشت. البته من نمیگویم کاملا معالجه شد یعنی همه علائم بیمـاري از بـین
رفت زیرا ممکن است گاهی این وسواس باز هم بمغز او راه یابد اما چنانکه خود او می گوید «آنرا بمسخره می گیرم»
این قصد متضاد را می توان در درمان بیخوابی نیز بکار برد. ترس از بیخوابی نتیجه میل مفرط بخواب است4]3 [و این بنوبه خود بیمار
را از خواب باز می دارد. براي پیروز شدن به این ترس من به بیمارانم می گویم سعی نکنند بخوابند بلکه بکوشند تـا حـد امکـان بیـدار
بمانند. بعبارت دیگر نگرانی حاصله از «میل مفرط» بخواب را به «قصد متضاد» تبدیل کنند و در نتیجه طولی نخواهد کشید که بخواب
خواهند رفت.
قصد متضاد وسیله مفیدیست براي درمان هراسها و وسواسها بخصوص در مواردي که دلواپسی و دلشوره نیز موجود باشد و مدت درمان
نیزطولانی نخواهد بود. اما باید دانست که کوتاه بودن دوره معالجه ملزم آن نیست که تاثیر آن نیز دیري نپایـد. چنانکـه دکتـر گوتیـل
ضمن مقاله اي نوشت «یکی از تصورات موهوم کسانیکه دنبال مکتب فروید می روند اینسـت کـه طـول و دوام تـاثیر درمـان رابطـه
نزدیکی با مدت معالجه دارد». در پرونده هاي من، براي نمونه گزارشی موجود است از بیماري که بیسـت سـال پـیش بـا روش قصـد
متضاد درمان شد و بطوریکه ثابت شده است درمان او دائمی بوده است.
مسئله بسیار قابل توجه اینست که تاثیر این «قصد متضاد» رابطهاي با سبب شناسی بیماري ندارد. این بیان گفته دکتر وایز کف یلسـن
را ثابت می کند که «گرچه پسیکوتراپی معمولی اصرار دارد روش درمانی خود را بر آنچه از سبب شناسی بیماري بدست آورده است بنـا
کند، نباید فراموش کرد که ممکن است بعضی عوامل در دوران کودکی باعث نوروز شوند ولی عوامل کاملا مغایري بعدا مایه درمان آن
بیماري گردند».
این عقده ها و اضطرابات که غالبا علل نوروز و پریشانی خوانده می شوند گاهی علائم بیماري اند نه علل آن. بادبانی که پـائین بـودن
آب دریا را نشان می دهد مسلما علت جذر و مد نیست بلکه پائین بودن آب دریاست که آنرا نشان می دهد. آیـا مالیخولیـا چیـزي جـز
نوعی ازاحساسات فرو نشسته است؟ این حس گناه که معمولا بطور بارزي در افسردگیها و دلتنگیهاي درون زاد دیده مـی شـود و آنـرا
نباید با افسردگیهاي نوع نوروتیک اشتباه کرد – علت ویژه این دلتنگیها نیست. بلکه عکس آن درست است زیـرا احساسـات فـروکش
کرده باعث می شود حس گناه در سطح ضمیر آگاه ظاهر گردد، یعنی احساسات فرو نشسته آنها را آفتابی کرده است.
در نوروزها بغیر از عوامل مزاجی که ممکن است بدنی یا روانی باشد، اینطور بنظر می آید که مکانیسم هاي واگردي ماننـد دلواپسـی و
دلشوره عامل مهم بیماري زائی باشد. علامت یا نشانه معینی باعث هراس معینی می گردد، این هراس نشانه را بر می انگیزاند و نشانه
نیز بنوبه خود هراس را تشدید می کند. در حالات Compulsive-Obsessive که بیمار با افکاري که او را فرا گرفته اسـت مـی
جنگد چنین دور تسلسلی بخوبی مشهود است باین ترتیب وي فشاري را که این افکار در او ایجاد ساخته تشدید می کند زیـرا فشـار از
یکسو باعث ایجاد فشار متقابل می گردد و از طرف دیگر نشانه ها تقویت و تشدید می گردند. اما بمجرد آنکه بیمار از مبارزه با وسواس
خود دست برداشت و آنرا بمسخره گرفت و «بقصد متضاد» پرداخت دور تسلسل زیان آورشکسته می شود، نشانه ها کاهش می یابـد و
رفته رفته تحلیل می رود و سرانجام از بین خواهد رفت. در مواردیکه خوشبختانه «خلاء وجود» یا زندگی تهی عامل مهمی نباشد نشانه
ها جائی براي خودنمائی نخواهند یافت و در نتیجه بیمار نه فقط قادر خواهد شد به بیماري خـود بخنـدد بلکـه مـی توانـد آنـرا ندیـده
[4]5.بگیرد
چنانکه می بینیم دلشوره و دلواپسی را باید با قصد متضاد درمان کرد و قصد مفرط و میل مفرط را با انحـراف توجـه و میـل. امـا ایـن
انحراف ممکن نیست مگر آنکه بیمار توجه خود را بهدف و رسالت و معناي زندگی خود معطوف سازد. این توجه بخود نیسـت کـه دور
تسلسل بیماري را می شکند بلکه مفتاح درمان در تعهدیست که بیمار در برابر زندگی براي خود می سازد.

پریشانی قوم
هر دوري و زمانی نوروز دسته جمعی مربوط بخود آن دوره را دارد و در نتیجه هـر دوره اي نیـاز بـدرمان روانـی بخصوصـی دارد. ایـن
زندگانی تهی را که از مختصات دوره فعلیست می توان بعنوان نوعی شخصی و فردي از نیهیلیسم تعبیر کرد زیرا نیهیلیسم بر پایه ایـن
تصور بنا شده است که وجود پوچ است و معنائی ندارد. اگر رواندرمانی خود را از قیـد تـاثیرات روال فعلـی فلسـفه نیهیلسـم آزاد نکنـد
نخواهد توانست براي این بیماري دسته جمعی درمانی بیابد. در آنصورت بجاي درمان فقط نشانه هاي این بیماري قوم را آشکار خواهد
کرد. باین ترتیب رواندرمانی نه فقط با فلسفه نیهیلسم آلوده می شود بلکه ندانسته و نخواسـته آنچـه را کـه در فکـر بیمـار مـی سـازد
کاریکاتوریست از وجود انسانی و نه تصویري حقیقی از انسان.
ابتدا باید دانست که خطري شگرف در تعلیم این «چیزي نیست بجز» ها موجود است، در این تعلـیم کـه انسـان چیـزي نیسـت بجـز
محصول شرایط زیستی، روانی واجتماعی و یا محصول میراث و محیط !
با این نظر انسان دستگاهی خودکار وبی اراده می شود نه انسانی صاحب عقل و اختیار. رواندرمانی اگر بر پایه ایمـان بـه آزادي بشـري
استوار نباشد بناچار تصویر و تصور ناروائی را از تقدیر در ذهن مردم می پرورد.
البته شکی نیست که انسان موجودي محدود است و آزادیش مرزي دارد. اما آزادي انسان آزادي از عوامـل و شـرایط نیسـت بلکـه وي
صاحب آن آزادي و اختیاریست که در برابر عوامل و شرایط ، وضع و گرایش خود را برگزیند مثلا اینکه موي من رو به سفیدي می رود
کار من نیست، اما من این اختیار را دارم که چون بسیاري دیگر به آرایشگاه نروم و بمویم رنگ نزنم. هر فرد مختار است، حتی اگر حـد
این اختیار بکوچکی رنگ زدن بموباشد.

جبر کلی
غالب مردم روانکاوي را مسئول توجه شدید جهانیان بامور جنسی می دانند. من در صحت این تصور شک دارم اما بنظر من غلطترین و
خطرناکترین مسئله آن چیزي است که من جبر کلی نامیده ام. منظور من اشاره بفرضیه هائیست که منکر قدرت و استعداد انسان براي
روبرو شدن با حوادث زندگیست و او را محصول عوامل گذشته اي می داند که در آن اختیاري نداشته است. زندگی انسان کاملا و کـلا
مشروط و مقدر نیست. وي مختار است که در برابر موقعیتی معین خود را ببازد و جا بزند یا ایستادگی کند. بعبـارت دیگـر انسـان فقـط
زیست نمی کند بلکه دمبدم تصمیم می گیرد و اختیار می کند که زیست او چگونه باشد و لحظه اي بعد چه شود!
بهمین دلیل هر فرد انسانی آزادي این را دارد که هر آن عوض شود. پس آینده انسانی را فقط بعنوان آماري و در میان چارچوب بزرگی
از جمعیت زیاد می توان بیان کرد و شخصیت فرد بطور کلی غیر قابل پیش بینی و پیشگوئی است. اصـل و پایـه هـر پـیش بینـی بـر
شرایط زیستی و روانی و اجتماعی استوار است اما یکی از اصول غیر قابل انکار وجود انسان استعدادي است که بر شرائط فائق شود و از
آنها بگذرد. انسان بطور غائی و نهائی از خود نیز پا برتر می گذارد زیرا آدمیزاد موجودي فرارو است.
بگذارید رویدادي را برایتان بگویم، داستان دکتر ج …را . او تنها آدمی بود که من می توانستم ابلیس مجسم نام دهـم. وقتـی او را مـی
شناختم، همه وي را جلاد بیمارستان اشتاین هف یعنی بیمارستان بزرگ روانی وین می نامیدند. وقتی نازیان برنامه کشتار بیدرد را آغاز
کردند او خیلی برو و بیا داشت و همه سررشته ها بدستش بود. وي آنقدر در کارش تعصب داشت که نگذاشت حتی یک بیمار روانی هم
از دستش جان بدر برد.
بعد از جنگ چون به وین برگشتم جویا شدم که بر سر این دکتر چه آمده است و شنیدم که شورویها او را در یکی از اتاقهاي بیمارستان
خودش زندانی کرده بودند. اما روز بعد در اتاق باز بود و دیگر کسی او را ندید. بعدا مطمئن شدم که او نیز مانند عده اي دیگر با کمـک
همکاران و دوستانش آزاد شده و بامریکاي جنوبی گریخته است. درین اواخر یکی از دیپلماتهاي پیشین اتریش بمن مراجعه کـرد. ایـن
دیپلمات مدتی در پشت پرده آهنین زندانی بود اول در سیبري و بعدا در زندان معروف لوب لی یانکا در مسـکو. وقتـی از نظـر روانـی و
اعصاب او را معاینه می کردم ناگهان پرسید «آیا دکتر ج … را می شناختید؟» و چون جواب مثبت دادم چنین گفت:
«من با او در لوب لی یانکا آشنا شدم، در آنجا در چهل و چند سالگی از بیماري سرطان مثانه مرد. اما پیش از مرگ واقعا نمونه بهتـرین
دوستی بود که انسان می توانست داشته باشد. بهمه زندانیان دلداري می داد. عالیترین نمونه اخلاقی بود، و بهترین دوست من در دوره
دراز زندان.»
این داستان دکتر ج… جلاد بیمارستان اشتاین هوف است. شما چطور جرات می کنید رفتار آدمیزاد را پیش بینی کنید. شـما مـی توانیـد
حرکت یک ماشین و یا یک دستگاه خودکار را پیش بینی کنید، از آن بالاتر ، می توانید مکانیسم و دینامیسم روان انسانی را پیش بینی
کنید اما انسان از روان بیشتر است!
این اعتقاد بجبر کلی، ظاهرا بیماري همه گیریست که مربیان و حتی بسیاري از معتقدان بمذهب را نیز پابند کرده است. آنهـا نمیداننـد
که با این کار پشت پا به آن چیزي می زنند که به آن عقیده دارند. چون یا باید عقیده داشت که بشر آزاد است که رو بخدا بکند یا نکند
و یا آنکه مذهب واهی می شود و آموزش موهوم. هدف و مرام این دو گروه بر آزادي و اختیار وابسته است وگرنه هر دو در این مرحلـه
سرگردانند و در اشتباه محض.
سنجش مذهب از نظر جبر کلی به آن استوار است که عقیده مذهبی هر فرد بازتابی است از دوران کودکی وي، و درکی که از خداونـد
دارد تصوري است که از پدر خود برداشته است. این نظر را نمیتوان ثابت کرد زیرا فرزند آدمی میخواره بناچار می خـواره نخواهـد شـد.
انسان می تواند با تاثیر زیانبخشی که از تاثیر تصویر پدري ناباب برداشته است مبارزه کند و با خداي خویش رابطـه اي درسـت برقـرار
سازد. حتی زشت ترین تصویر ذهنی از پدر ملزوما از ایجاد رابطه اي درست با خدا جلوگیري نمیکند. ایمان عمیق می تواند بفرد نیروي
لازم را بدهد تا بر نفرت از پدر نیز چیره شود. ایمان سست یا کمی علاقه در هر حال معلول عوامل پرورشی نیست.
وقتی مذهب را تنها بعنوان عاملی پسیکو دینامیک تعبیر کردیم یعنی آنرا بعنوان نیروي انگیزه ناآگاهی شناختیم از مرحلـه پـرت افتـاده
ایم و این پدیده اصلی را از یاد برده ایم. بوسیله این تعبیر غلط روانشناسی ، مذهب به مذهب روانشناسی تبدیل شده است کـه در آن
نه خدا بلکه روانشناسی را پرستش می کنیم و علت هر چیز را در آن می جوئیم.

ایمان رواندرمانی
چیزي که همه آزادیهاي انسان را بگیرد و هیچ آزادي حتی اگر بمقدار کمی هم باشد براي وي نگذارد وجود ندارد. بیماران نوروتیـک و
حتی پسیکوتیکها نیز کمی آزادي دارند. ممکن است که این آزادي آنها محدود باشد ولی باز هم وجود دارد. اصـولا حتـی پسـیکوز نیـز
درونی ترین شخصیت فرد را تغییر نمیدهد. پیرمردي شصت ساله را بدرمانگاه من آوردند که خیالاتی بود و دائم تصور می کرد آوازهاي
گوناگون می شنود. این مرد سالهاي سال گرفتار این بیماري بود و همه اطرافیان او را دیوانه می شمردند ولـی از شخصـیت ایـن مـرد
لطفی و نوري می تابید. می گفتند که در کودکی آرزو داشته است کشیش بشود ولی نشد ودلش باین خوش بود که روزهاي یکشنبه در
کلیسا آواز مذهبی بخواند. خواهرش که او را آورده بود می گفت که گاهی خیلی هیجانی و آتشی می شود بحدي که همه را می ترساند
ولی سرانجام خود را نگه می دارد. من علاقمند شدم به آن علت و تکاپوي روانی که در زیر این علائم بود پی برم. در اول بـاین فکـر
افتادم که شاید عشقی نهانی و ندانسته بخواهر خود داشته باشد از او پرسیدم «وقتی عصبانی می شوي چطور خـود را نگـه مـی داري،
بخاطر کی اینکار را می کنی؟» چند ثانیه صبر کرد و گفت : «بخاطر خدا».
آنگاه عمق شخصیت او آشکار شد و در آن عمق، با آن کمبود هوش، زندگی اصیلی پدیدار گردید.
یک دیوانه غیرقابل درمان ممکن است مفید بودن خود را براي جامعه از دست داده باشد اما هنوز وقار و بزرگی خود را از دسـت نـداده
است . این ایمان من است، ایمان روانشناسی من. بدون این ایمان، ارزشی ندارد که پزشک بیماریهاي روان باشم. بخاطر چـه؟ بخـاطر
آن ماشین ضرب دیده مغز که قابل درمان نیست؟ اگر بیمار بیش از مغز نبود کشتار بیدرد روا بود.

رواندرمانی انسانی شده
مدتی دراز، یعنی نیم قرن، روانپزشکی کوشید نشان دهد که روان انسانی چیزي جز یک مکانیسم نیست و در نتیجه درمان بیماریهـاي
روانی تکنیک و روشی گردید. بعقیده من این رویا پایان یافته است. آنچه در کرانه افق پیداست و کم کـم آشـکار مـی گـردد پزشـکی
روانشناسی شده نیست، بلکه روانپزشکی انسانی شده است. پزشکی که هنوز خود را تکنسین می شمارد اعتراف می کنـد کـه در بیمـار
خود چیزي جز ماشین نمی بیند در صورتیکه وي باید انسانی را در پشت پرده بیماري ببیند.
انسان چیزي در میان چیزهاي دیگر نیست، اشیاء اختیـاري ندارنـد و انسـان موجـودي مختـار اسـت و برگزیننـده. بـا در نظـر گـرفتن
محدودیتهاي میراث و محیط آنچه او شده است کاري است که خود او کرده و تصمیمی است که خود او گرفته است.
در اردوگاه فشرده اسیران، در آن آزمایشگاه بشري ما زندانیان را دیدیم که چون چهارپایان بودند و زندانیان دیگري را نیز دیـدیم کـه از
فرشتگان چیزي کم نداشتند. انسان هر دو امکان را در خود نهفته دارد. کدامیک را بر می گزیند؟ این تصمیمی است که خود او گرفته و
شرائط باو تحمیل نمیکند. نسل ما نسلی واقع بین است زیرا ما داریم کم کم حقیقت وجود انسانی را در می یابیم.
بالاتر از همه اینها، انسان همان موجودیست که تنوره آدم سوي اشویتز را ساخت وهم او بود که مردانه با سرودن نـام خـدا و خوانـدن
دعاي «شمایسرائیل» (دعاي روزانه یهودیان در سفر تثنیه) در آن گام گذاشت!
-تو آوارگیهاي مرا تقریر کرده اي. اشکهایم را در مشک خود بگذار. آیا این در دفتر تو نیست. مزامیر 56 : 8
-براي درمان ناتوانی جنسی در لوگوتراپی روشی بکار می رود که بر دو نظریه میل مفرط و توجه مفروط قرار دارد. البته نمیتوان
در این نوشته کوچک که تنها از اصول لوگوتراپی بحث میکند از آن به تفصیل ذکري کرد.
-ترس ازبیخوابی در غالب موارد باین علت است که بیماران نمی دانند بدن هر طور باشد مقدار خواب لازم خود را می گیرد.
-این عقیده را پرفسور آلپورت تائید می کند. وي می گوید وقتی توجه از اضطرابات به هدف هاي عـالی و از خـود گذرنـده اي
معطوف گردید بفرض هم که نوروز کاملا برطرف نشود زندگی بطور کلی سالمتر خواهد گردید

Advertisements

دیدگاه

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s