افسردگی اجباری

مرتب سندرم پاهای بی‌قرار میاد سراغم، حالا مطمئن نیستم اما حدس می‌زنم چیزی شبیه اونه. برای رفتن هیچوقت آمادگی نداشتم، یعنی قبل از اومدم کلی نقشه ترسیم می‌کنم اما وقتی به خونه می‌رسم فقط بفکر آرامش و تن‌پروری می‌افتم. حالا درک بهتری از زندان دارم، اگرچه هیچوقت نرفته‌ام اما سربازی هم دست کمی از آن ندارد. جایی که در پادگان خدمت می‌کنم، مابقی چندباری مرخصی رفتن و اومدن اما مادامی که نوبت بمن رسید باید بودید و می‌دیدید چطور حقیرانه بدستش آوردم. یه عده که کلا با خودشون فکر می‌کنن من یه آدم چاپلوس هستم، بخاطر سرباز بخش اداری بودن! همینکه آنجا نباشم آرامش دارم. از شر کارهای وقت و بی‌وقت، آماده‌باش‌های همیشگی و آن لباس فرم بی‌خاصیت که نه رنگش مناسب است و نه جنسش؛ به گمانم همگی لباس‌های فرم به کارایی مرتبط نمی‌شود و فقط نوعی وسیلهٔ شکنجه پرسنل است. دیگر استاد گول‌زدن خودم شده‌ام، به خودم می‌گویم آنهمه سختی را تحمل کردم دیگر نباید برگشت به آن روزهای گذشته‌تر. فردا روز عیده البته نه برای من، منی که عزادار خودم هستم. خودم را باخته‌ام به خدمت اجباری. هنگامی که لحظه‌های برگشت را متصور می‌شوم، حال اکنونم بی‌فاصله می‌شود با آن روز و ثانیه‌ها. دربه‌در شدن در شهر غریب و بی‌فریادرسی، می‌شود موجب سکوتی دردناک تا پایان آن توقف. شاید به همین خاطر است برنمی‌تابم دیدن پرنده‌ای در قفس را. گوسفند داخل حیاط همه را از وجودش باخبر کرده که آن همه آشنا کجا هستن و چرا اینجا هستم. خوب است که فردا به پایان می‌رسد و خود را برای آینده محیا نمی‌کند، کنار شیشه داخل حیاط ایستادن و به گمانش هم‌نوعی از خودش است. درست شبیه مواقعی که متوجه می‌شوم یکی از همشهری‌ها آنجا آمده!

Advertisements

دیدگاه

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s