اعزام سربازی سراب نیلوفر

خب بلاخره هرکسی که بابای مایه‌دار، جانباز، شهید، بسیجی، خدمت جنگی و نظامی نداشته باشه باید بره سربازی

از یه هفته قبل سرمو 0 تراشیدم که هم از شر شوره‌ها خلاص بشم و هم یکم بیاد موی سرم تا روز اعزام

تکراری‌ترین سوالی که قبل از سربازی ازت می‌پرسن اینه که کی می‌ری سربازی، مشغول چی هستی، چیکار می‌کنی

خلاصه اینکه هر سربازی دیدی یه گل بده بهش

پادگانی که اعزام شدم فکرکنم مال مرزبانیه و خب خطرات زیادی هم داره مرزبانی!

می‌گفتن صبر کن دوباره دفترچه بفرستی نری مرزبانی، اما راستش دیگه صبر کردن جایز نیست و کلی وقت هدر دادنه

اگه تونستم از اتفاقات اونجا بعدا پست می‌ذارم، اگرم همه چیز تموم شد که خدافظ:)


یکی از نگرانی‌های من قبل از اعزام، وسایل مورد نیاز بود که در نهایت بعد از خوندن چندتا وبلاگ وسیله‌های مهم رو یادداشت کردم واسه خرید.

پول تا ۱۵۰ تومن

خشکبار برای تغذیه میان‌وعده (گردو، کشمش، خرمای خشک و …)

واکس ابری برای سریع واکس زدن

مچ‌بند پای مشکی

کش و سنجاق

لیوان، قاشق، چنگال (نشکن) و ظرف غذاخوری ملامین

چاقو میوه‌خوری و قیچی کوچیک

قفل آویز متوسط برای بستن کمد

ژیلت

اتیکت دو جفت

مدارک مورد نیاز هم برگه اعزام ضروریه اما بقیه چیزا یکی میگه باید ببری یکی می‌گه نه لازم نیست، بخاطر همین چندتا برگه‌ای که دارم (واکسیناسیون و برگه‌های اعزام) و شناسنامه رو با خودم می‌برم که در صورت نیاز به مشکل نخورم (کپی شناسنامه+کارت ملی)


یچیز دیگه هم که تازه فهمیدم اینه نباید مستقیم به پادگان آموزش مراجعه کنی، یه آدرس محل مراجعه هست اول اونجا باید بری بعد یا خودشون میفرستنت یا خودت باید بری محل آموزش

Advertisements

فونت وزیر برای گوگل کروم

برای تغییر فونت گوگل کروم به وزیر طبق توییت زیر پیش برید

برای بقیه هم بفرستید پست ر لطفا

پیشگفتار ارنست همینگوی کتاب پیرمرد و دریا

ارنست همینگوی
برنده جایزه نوبل 1954
پیشگفتار
«ارنست-میلر-همینگوی» بسال 1899 در «اوک‌پارک» بیرون «شیگاگو» دیده بجهان گشود.
پدرش پزشک و مادرش خانه‌داری سخت پابند مذهب بود.
«ارنست» میان شش فرزند، دومین پسر خانواده بود. در ضمن مطالبی که خودش در مورد زندگیش نوشته، می‌گوید:
-پدر و مادرم بطور کلی باهم هیچ توافق اخلاقی نداشتند، و از این لحاظ خانواده ما و بخصوص من دچار گرفتاری و ناراحتی بودیم.
مادرش علاقمند بود که پسرش اهل کلیسا و خواننده سرودهای مذهبی باشد، اما پدرش به ماهیگیری علاقمند بود. چوب و تور ماهیگیری بدستس می‌داد تا تمرین ماهیگیری کند.
«ارنست» ده ساله بود که با تفنگ و اصول شکار آشنا شد هنگامی که پا به دبستان گذاشت، احساس کرد که به ادبیات بیش از درس‌های دیگر علاقمند است. می‌گوید:
-هم از قیافه و هم از بیان و سخنوری آموزگار ادبیاتم خوشم می‌آمد. احساس می‌کردم چیزی در من هست که او را در قالب ادبیات و قطعات و شعرهائی که می‌خواند خوب بازگو می‌کند. اما این کشش را نسبت به درس‌های دیگرم آنچنان نداشتم.
«ارنست» از همین سال‌ها شروع به نوشتن کرد. روزنامه مدرسه نخستین بازتاب اندیشه او شد. «ارنست» همچنان می‌نوشت، اما بیشتر آن‌ها را جز به یکی دو دوست صمیمی نشان نمی‌داد.
دوره دبیرستان را در مدرسه عالی «اوک پارک» به پایان برد تا اینکه دوران تحول او از سال 1917 شروع شد. وی کوشید تا وارد ارتش شود. سرانجام پذیرفته شد. با احساسی شورانگیز و جوان عازم جبهه جنگ گردید.
روزی که در آمبولانس به یاری زخمی‌ها شتافت زخمی عمیق برداشت. همین زخم برای او مدال آورد. مدال جنگی «ایتالیا».
حتی شش ماه برای روزنامه «کانزاس سیتی‌استار» بعنوان خبرنگار جنگی کار کرد.
زخمی که در جنگ «ایتالیا» دید، «ارنست» را بیدار کرد.
از همین‌رو بود که گزارش‌هایش برای روزنامه «ستاره کانزاس‌سیتی» همه نمایانگر سگ‌ها، آدم‌ها و حیوانات گرسنه و زخمی و در حال مرگ بود.
سرانجام به «شیگاگو» بازگشت. در اینجا بود که با نویسندگان بزرگی مانند «شروود اندرس» آشنا شد.
بسال 1921 «ارنست» با دختری بنام «هدلی ریچاردسون» که او هم روزنامه‌نگار بود – ازدواج کرد. این‌دو در سال 1922 عازم میدان جنگ «یونان» و «ترکیه» شدند.
پس از پایان جنگ و پیروزی «ترکیه» وی عازم «پاریس» شد.
بدنبال دوستانی بود تا گرد هم آیند.
«ارنست» در آنجا دوستانی چون «گرترود-استین» و «ازرا-پوند» و «جیمز جویس» پیدا کرد که آن‌ها وی را تشویق به چاپ و انتشار کتاب‌هایش کردند.
بسال 1927 از همسرش «هدلی» جدا شد، «ارنست» در مورد نخستین همسرش گفته است:
-از اول درست نبود. هردو با وجود اشتراک راه و کار، دو برداشت از زندگی داشتیم. من در وجودش دنبال فداکاری بودم و او بدنبال هوس‌ها و بلندپروازی‌های خودش بود. من بجای اینکه هردو را سقوط بدهم، با جدائی، خودم را آزاد کردم. شاید هم سقوط دادم. اما آنچه جای اطمینان است من دوباره ازدواج نخواهم کرد.
اما با تعجب او با زن دیگری دوس شد و کار این دوستی چنان بالا گرفت که در سال 1927 همراه با ازدواج ادامه یافت.
این زن نامش «بولین» بود و در مجله مشهور «ووگ» کار می‌کرد.
یکسال بعد پدرش خودکشی کرد. علت آن خودکشی بر هیچکس معلوم نشد.
هرچند که در سال 1923 سه داستان و ده شعر او توسط یکی از ناشرین «فرانسه» در پاریس منتشر شد، اما سال‌ها بعد که نوشته‌هایش او را به اوج شهرت رسانیده بود، مدام از وضع نامساعد مالی خود شکایت می‌کرد و می‌گفت!
-نوشتن نمی‌تواند برای من پشتوانه زندگی باشد، من از روزی که نوشته‌ام تا حالا نتوانسته‌ام زخمی از زخم‌های مالی زندگی‌ام را درمان کنم. مثل اینست که یا من بدرد نوشتن نمی‌خورم یا مردم بدرد خواندن …
اما انتشار کتاب «زندگینامه نویسندگان آمریکائی مقیم پاریس» این نیاز مالی او را پاسخ داد. بطوریکه بدنبال آن اقدام به نوشتن کتاب «مردان بی زن» نمود. این کتاب هم برایش توفیق آفرین بود.
«ارنست» به تشویق و تلقین پدرش به شکار علاقمند بود. در سنین بالا هم یکی از شکارچیان ماهر بحساب می‌آمد. سرزمین «آفریقا» محبوب‌ترین جائی بود که او را مسحور شکار حیوانات می‌کرد.
در تاثیر «آفریقا» بر او همین کفایت می‌کند که بدانیم کتاب «تپه‌های سبز آفریقا» را بر اساس این تمایلات و تفریحات نوشته است.
سال 1940 دومین همسرش هم با او قطع پیوند کرد. در مورد این پیوند و گسستن آن گفته است:
-باید قبول کرد که بچه‌ها در درس فقط یکبار اشتباه نمی‌کنند، من هم در این زندگی خواستم از کار و بچه مدرسه‌ای‌ها تقلید کنم.
اما باید اعتراف کنم که همسر دومم چیزهائی از من نگرفت که همسر اولم هم آن‌ها را بمن رایگان نمی‌بخشید. شاید زن‌های آمریکایی هنوز مطلوب زندگی نشده‌اند…
پس از آغاز جنگ داخلی «اسپانیا»، «ارنست» با عده‌ای از روشنفکران «آمریکا» تصمیم گرفتند که با جمهوری طلبان «اسپانیا» همراهی کنند
بسال 1940 کتاب «برای که زنگ‌ها به صدا درمی‌آیند؟» را انتشار داد.
در همین سال بود که برای سومین مرتبه با زنی بنام «مارتالوگن» که نویسنده بود، ازدواج کرد.
این ازدواج، آن‌ها را به «چین» و «کوبا» و «آلمان» کشاند و آن‌ها به این کشورها سفر کردند.
این ازدواج چندسالی دوام یافت و باز مثل دو ازدواج قبلی «ارنست» به طلاق انجامید
برای چهارمین مرتبه پیوند ازدواج او با زنی بنام «مارلی دالش» بسته شد و این آخرین همسر «ارنست همینگوی» تنوع پسند و بسیار تیزهوش و خوشگذران بود.
«همینگوی» سال 1952 کتاب «پیرمرد و دریا» را نوشت. سال 1954 برای «ارنست» سال درخشش بود. ارنست در این سال جایزه ادبی «نوبل» را بخاطر همه کارهایش و کتاب معروفش «پیرمرد و دریا» دریافت نمود.
1961 سال خاموشی او بود. به این گونه که وی در این سال با گلوله تفنگ خودش، با زندگی بدرود گفت.

*پست ویرایش نشده

سرنوشت سایت جملکس و جملک

حقیقت اینه که شما هر سایتی با بهترین کیفیت هم طراحی کنید اما عمر کوتاهی داشته باشه، بهتره که وجود نداشته باشه

سایت جملک و جملکس از نمونه های ایرانی شبکه های اجتماعی خوب هستن

جملک که دیگه موفق شده بود سلبریتی هایی هم جذب کنه اما به یکباره متوقف شد

جملکس هم با طراحی خوبی که داشت به طرف سعود بود اما سرنوشت مختومی نصیبش شد

واقعیت اینه حتی شبکه های اجتماعی رده بالا هم خیلی حاشیه پیرامون ادامه فعالیتشون هست

سایتای بزرگ نهایت سعیشونو میکنن بستر خوبی طراحی کنن بعدش از طریق اون بستر بتونن به جذب تبلیغات برسن؛ توی این چرخه اگه به موفقیت نرسن براحتی کل شبکه رو از کار میندازن

اما یه تفاوت عمده وجود داره بین اون سایتا و سایتای داخلی وجود داره و اونم چیزی نیست جز سیستم های خامی که فقط کاربرای عادی رو به سمت خودشون جذب میکنن

الآن البته بیستر توجه میکنن: سایتی که ساختی چه نیازی رو رفع میکنه که قبلا رفع نشده؟

اگر هم اون نیاز رفع شده باشه، باید از خودمون بپرسیم برتری سیستم ما چیه؟

همین …

*پست ویرایش نشده

کتاب افسانه آفرینش صادق هدایت

کتاب افسانه آفرینش نمایشنامه نوشته شده توسط صادق هدایت

توی این نوشته‌ها خیلی ساده خدا رو مثل یه شخصیت حقیقی شبیه به میمون توصیف کرده

خدایی که مثل یه کوزه‌گر توی کارگاهش شاهد زنده شدن انسان از گله

توی این نوشته‌ها فرشته‌های معروفی مثل جبرئیل و شیطان هستن که با اسم‌های مستعار آورده شدن

شخص خداگونه‌ای که صادق هداست در موردش نوشته «خالق‌اف» اسمشه

در مجموع یه نوع طنز انتقادیه که نمایشنامه شده و داستان حول محور خلقت انسانه

ماجرای سجده کردن فرشتگان به انسان، تبعید کردن آدم و حوا به زمین

در قسمتی از متن آمده:

مگر ندیدی یک ساعت پيش جلو آینه قدی ميمونها را شبيه خودم درست کردم تا برای ساختن آدم دستم روان بشود؟

این کتاب جزو کتاب‌های ممنوعست توی ایران

توی ویدیوی پایین می‌تونید بصورت صوتی گوش کنید