آخرین روزهای یک محکوم به اعدام #۱۱

یک روز با خود گفتم:

— اکنون که وسایل نوشتن در اختیارم گذاشته‌اند چرا ننویسم؟ اما چه بنویسم؟ اکنون در میان چهار دیوار ساخته از سنگ سرد و برهنه محبوسم و پایم آزاد نیست که راه بروم و افقی در برابر چشم ندارم که به آن نظاره کنم، اکنون تنها تفریح و سرگرمی من اینست که حرکت آهسته و آرام مربع سفید رنگی را که از تابش نور و از روزنهٔ در دخمه بر دیوار تاریک زندان و روبروی من پدید آمده است تماشا کنم، اکنون که یکه و تنها مانده‌ام و انیس و ندیمی بجز یک خیال وحشت‌انگیز یعنی خیال جنایت و مکافات و آدمکشی و اعدام ندارم، اکنون که دیگر کاری در این جهان برایم باقی نمانده است، آیا ممکن است چیزی در خور نوشتن پاشته باشم؟ آیا در این مغز تهی و فرسودهٔ من چیزی که به زحمت نوشتن بیارزد می‌توان یافت؟

اما نه، چرا نباید نوشت؟ اگر در اطراف من همه چیز یکنواخت و بیرنگ و بوست آیا در درون من انقلاب و نبرد و توفان و صحنه‌های غم‌انگیز برپا نیست؟ آیا بتدریج که موعد اجرای حکم نزدیک می‌شود این خیال ثابت که بر تار و پود وجودم پنجه انداخته است هر ساعت و هر لحظه به شکل تازه‌ای در نظرم جلوه‌گر نمی‌شود و هربار وحشت‌انگیزتر و خونین‌تر از بار قبل نیست؟

آخرین روزهای یک محکوم به اعدام #۱۰

براستی که این تیره‌بختان چه مردم شریف و پاک نهادی هستند! ایشان سرگذشت خود و داستان شیرینکاری‌های خویش را برای من حکایت می‌کنند. این قصه‌ها وحشت‌انگیز و رعب‌آور است ولی ایشان از گفتن آن به خود می‌بالند. همچنین زندانیان زبان عامیانه و اصطلاحات خاص خود را به من میاموزند. زبان ایشان زبانی بسیار عجیب است، زبانی است که مانند دمل یا غده یا زیگیلی که از بدن سالم سر بر آورد به زبان عمومی چسبیده است و مفاهیم خاص به خود دارد، مثلاً وقتی بخواهد بگوید خون بر سر راه ریخته است می‌گوید: «شیره بر «عرشه پاشیده‌اند» و یا بجای آنکه بگویند فلان بر سر دار رفته است می‌گویند: «بیا بیوه عروسی کرده» و مراد از بیوه طناب دار است که به زعم ایشان شوهران خود یعنی به دار آویختگان را کشته و اینک تنها مانده است. سر دزد در قاموس ایشان دو اسم علیحده دارد: وقتی که آن سر هنوز بر تن دزد باقی است و فکر و اندیشه و تعقل دارد و امر به منکر می‌کند آن را «دارالعلم» می‌گویند و  چون به دست جلاد از تن جدا شد آن را «کندهٔ هیزم» می‌نامند. بعضی اوقات سخنان ایشان به تصنیف یا اشعاری که در نمایش‌ها می‌خوانند شباهت دارد مثلا به «زبان» می‌گویند «دروغگو». اغلب اوقات کلمات و واژه‌های ایشان چنان نامأنوس و عجیب و غریب است که کسی نمی‌داند از چه ریشه‌ای مشتق شده است. اغلب نیز چنان زشت و زننده و ناخوشایند است که به قورباغه و عنکبوت بیشتر از لغت شباهت دارد. انسان وقتی گوش به لهجه و اصطلاحات خاص ایشان می‌دهد مثل اینست که پلاسی کثیف و گردآلود را جلو چشمش تکان می‌دهند.


باز، تنها کسانیکه دلشان به حال من می‌سوزد همین اشخاصند. نگهبانان و زندان‌بانان و کلیدداران وقتی در مقابل من صحبت می‌کنند و می‌گویند و می‌خندند و از من حرف می‌زنند مثل اینست که راجع به یک شیئی سخن می‌گویند و البته من از ایشان رنجشی ندارم و کینه و نفرتی به دل نگرفته‌ام.

آخرین روزهای یک محکوم به اعدام #۹

هنوز به زندان نرسیده بودم که باز گریبانم به چنگال آهنین زندان‌بان افتاد و بر مراقبت و پاسداری من افزودند. دیگر برای صرف غذا کارد و چنگال به من نمی‌دهند. بازوان مرا در چیزی از کرباس شبیه به کیسه فرو برده‌اند که نتوانم از دستم استفاده کنم. زندان‌بانان مسئول جان منند و چون من از حکم دادگاه درخواست فرجام کرده‌ام و این تشریفات ممکن است شش الی هفت هفته بطول بیانجامد ایشان باید مرا برای بردن به میدان اعتصاب و سپردن به دست جلاد صحیح و سالم نگاه دارند.

روزهای اول با چنان لطف و محبتی با من رفتار می‌کردند که موجب وحشت من شد زیرا توجه و عنایت زندان‌بان بوی مرگ می‌دهد. خوشبختانه پس از چندروز وضع برگشت یعنی با من نیز مانند سایر زندانیان به تندی و خشونت رفتار کردند و دیگر از آن ادب و نزاکت بی‌مورد و خاصه خرجی غیرعادی که لاینقطع منظرهٔ جلاد را در نظرم مجسم می‌ساخت خبری نبود. لیکن بهبود وضع من تنها به همین منحصر نشد، جوانی و رفتار متین و موقر و فرمانبرداری من و عنایت و توجه کشیش زندان بخصوص چند کلمه لاتینی که من اغلب خطاب به دربان می‌گفتم و او معنی آن را نمی‌فهمید باعث شده که مرا نیز هفته‌ای یک بار با سایر زندانیان به گردش ببرند و آن کیسهٔ کرباسی را که دو دست مرا از کار انداخته بود بدور اندازند. بالاخره پس از تأمل و تردید بسیار به من اجازه دادند که دوات و کاغذ و قلم و چراغی نیز به هنگام شب داشته باشم.


روزهای یکشنبه پس از نماز مرا در ساعت تنفس آزاد می‌گذارند که به حیاط زندان بروم. من آنجا با زندانیان صحبت می‌کنم و این کار ضرورت کامل دارد.

آخرین روزهای یک محکوم به اعدام #۸

درشکهٔ سیاه، مرا به این زندان نفرت‌انگیز «بی‌ستر» انتقال داد.

این زندان از دور شکوه و عظمتی دارد و در امتداد افق در پای تپه‌ای به چشم می‌خورد. از دور هنوز آثاری از عظمت و جلال باستانی آن جلوه‌گر است و همچون قصر پادشاهان به نظر می‌رسد. لیکن هر چه به آن نزدیک‌تر شویم کاخ بدل به کوخی می‌گردد و قیافهٔ خرابه پیدا می‌کند. منظرهٔ کنگره‌های فرو ریختهٔ آن چشم بیننده را می‌آزارد و چیزی شرم‌آور و نکبت‌بار که معلوم نیست ناشی از چیست آن طاق و رواق شاهانه را به زشتی وکثافت می‌آلاید. بنظر چنین می‌رسد که در و دیوار این کاخ همه مبتلا به بیماری خوره شده‌اند. اتاق‌ها پنجره ندارند و به پنجره‌ها شیشه نیست، لیکن بجای آن‌ها میله‌های ضخیم و بزرگ آهنین صلیب‌وار دیده می‌شوند که گاه‌گاهی صورت لاغر و پریده رنگ زندانی یا دیوانه‌ای به آنها چسبیده است.


آری، رؤیای زندگی از نزدیک همین است.

آخرین روزهای یک محکوم به اعدام #۷

محکوم به اعدام!…

خوب، چرا محکوم به اعدام نباشم؟ بیاد دارم که وقتی در کتابی مطلبی می‌خواندم – و مخفی نماند که در سراسر آن کتاب مطلبی از این بهتر نبود- آری در کتابی می‌خواندم که آدمیان همه محکوم به مرگند منتهی موعد اجرای حکم دربارهٔ هر یک از ایشان غیر مشخص است. بنابراین در سرنوشت من چه تغییری حاصل شده است؟

از زمانیکه حکم اعدام مرا برایم خوانده‌اند چه بسا کسانی که خود را برای زندگی درازی آماده کرده بودند ولی مردند!… چه بسا که جوان و آزاد و سالم بودند و گمان می‌کردند که در روز موعود به تماشای بریدن سر من به «میدان اعتصاب» خواهند آمد ولی زودتر از من از این دنیا رفتند!… چه بسا که امروز تا روز اعدام من زنده‌اند و راه می‌روند و از هوای آزاد تنفس می‌کنند و به دلخواه خود به هر جا می‌روند و می‌آیند ولی باز ممکن است که زودتر از من بمیرند!…


از این گذشته اصولاً از دست رفتن زندگی برای من چه تأسفی دارد؟ در حقیقت ایام تیره و تار زندان، نان سیاه محبس و جیرهٔ آبگوشت بی‌مزه و بی‌رمقی که در طشتک چوبین محکومین به اعمال شاقه می‌دهند بخورد بمن می‌دهند و تحمل خشونت‌ها و ناملایمات برای منی که بر اثر تعلیم و تربیت دلی نازک و ذوق و احساسی رقیق و لطیف دارم و شنیدن سخنان زشت و ناهنجار از زبان زندان‌بان و نگهبانان و دمخور نبودن با انسانی که بتوانم دو کلمه حرف حسابی با او بزنم و بشنوم و روز و شب ترسیدن و لرزیدن از آنچه کرده‌ام یا از آنچه با من خواهند کرد تنها چیزی است که من در زندگی دارم و جلاد می‌تواند از من بگیرد.

خیر، خیر، این زندگی وحشت‌انگیز است و به هیچ وجه برای من اهمیت ندارد.