گاه‌نوشت‌های من در خدمت

اونجا هیچ امکانات مثل گوشی و اینا در دسترس سربازا نیست، بجز یه باجه تلفن که اونم باید صبر داشته باشی با کلی خستگی و کار بتونی تحمل بیاری تا یه تماس مختصر برقرار کنی (اگه مشکل صدا نداشته باشه اون لحظه)
وقتایی که حوصلم سرمی‌ره می‌نویسم و اینطوری یکم ذهنم آزاد می‌شه
چیزایی که نوشتم رو اینجا می‌ذارم هم شما دوس داشته باشید یه تیکه بخونید و هم اینکه ثبت بشه واسه من که هیچوقت فراموش نکنم توی چه شرایطی هستم
به خواندن ادامه دهید

Advertisements

ترسِ نرسیدن

بی‌آنکه طی مدت‌ها بهش فکر کرده باشم، در مسیر برگشت مانعی بزرگ بود
مسیر اول خیلی به‌موقع بود، درست قبل از شروع شدن باران و در طول مسیر چه دیدنی‌ها که ندیدیم


نقشۀ کاربری وبلاگ


مسیر دوم با انتظار چندساعته توی تعاونی اتوبوسا همراه بود، یه کتاب از اون کتابخانه عمومی‌ها برداشتم و با اینکه اصلا با متنش موافق نبودم ولی همشو خوندم تا وقتم بگذره. در طول سفر هم یه خانواده بودن با چندتا بچه کوچیک که همش مشغول زارزدن بودن و یه پسر نشئه‌باز که همش توی هپروت بود. با بچه‌ها تای‌تای می‌کرد، پرحرفی می‌کرد و همش میومد از یخچال آب برداره با کله می‌رفت توی جای وسایل. اوایل ماشین مشکلی نداشت اما یک ساعت قبل از رسیدن به مقصد، کلی ریپ زد و شانس آوریدم که نصف شبی راننده‌ها تونستن درستش کنن

ماشین مشتی ممدلی
ماشین مشتی ممدلی

مسیر سوم که شانس آوردم خیلی کوتاه بود، چون بخاطر یه مسیر کوتاه کلی ازم سلفید
مسیر چهارم برای اینکه به مشکل نخورم همون قبل از سوار شدن نرخ مسیرو طی کی کردم، اما ای دل غافل، طرف بدون گاز و بنزین منو سوار کرده بود و توی راه مجبور شدم بمونم توی ماشینش تا بره بنزین بیاره و برگرده. وقتی بنزین آورد و ریخت توی باکش اونم زیاد دوام نیاورد تموم شد. مشخص شد کلا ماشینش خرابه و اسرار داره هرجور شده به مسیر ادامه بده. هم پول گرفت ازم و هم اینکه به مقصد نرسیدیم. دیگه آخرش عصابم نمی‌کشید با پدرم تماس گرفتم اومد دنبالم
مسیر: ارومیه – کرمانشاه – صحنه

چرا تبعیض قومیتی

توی راه برگشت از ارومیه، از بوکان تا کرمانشاه با یه مرد بوکانی آشنا شدم

می‌گفت نمی‌خواد پسرشو بفرسته سربازی تا مشکلی براش پیش نیاد، می‌گفت خیالش راحت نیست که الآن پسرش توی تهران داره درس می‌خونه (توضیح می‌داد اگه اعتراض دانشجویی چیزی بشه این چون کُرده براش مشکل پیش میاد)


نقشۀ کاربری وبلاگ


از همسایشون گفت که چطوری ازبین رفته خیلی ساده

نه به تبعیض
نه به تبعیض

می‌گفت برای کمک به زلزله زده‌های کرمانشاه هم اومده و مردم بهش گفتن وسیله‌هارو تحویل دولت ندید چون نظارت ضعیفه محصولاتو برمی‌دارن!

توی کشور خودت باشی و مثل غریبه باهات برخورد کنن حتما خیلی دردناکه

دایرکتوری داخلی اینستاگرام

اینستاگرام با توسعۀ نسخۀ تحت وب خودش نشون داده پیشرفت یعنی چی

دایرکتوری بر اساس موقعیت مکانی، هشتگ‌ها و پروفایل‌ها می‌تونه خیلی کارایی سایت رو بالا ببره

حالا دیگه نباید کاربر همش دنبال یکسری سلبریتی خاص بگرده واسه فالو کردن (یا دوستان)


نقشۀ کاربری وبلاگ


کاربر می‌تونه از اینستا بعنوان یه آلبوم بروزشده استفاده کنه، عکسای مکان‌های مختلف رو ببینه

از یطرف هم ارزش روشن کردن موقعیت مکانی برای بیشتره دیده شدن، بالا می‌ره و باید گفت سیاست خاصی رو دنبال کرده

قبل از این نسخه دسکتاپ بیشتر یه تایم لاین بود اما حالا با تغییرات جدید باید منتظر هرچه بیشتر محبوب شدن این شرکت دوست داشتنی بود

بعضی سایتا مثل آپارات فقط دنبال کپی کردن ویژگی‌های قدیمی سایتای پیشرو هستن اما همیشه ایده‌های جدید هستن که مورد توجه قرار می‌گیرن

و بازم بالا رفتن اهمیت رابط کاربری

آخرین روز آموزشی

خب همه چی تموم شد
البته «آموزشی»
امروز صبح طرح تقسیم هم انجام شد و من افتادم هنگ مرزی ارومیه
هر کدوم از بچه‌ها یجا افتادن، منکه جزو لیستای اول طرح تقسیم بودم ندونستم با کسی از گروهان خودمون افتادیم ارومیه یا نه
امروز خیلی سخت گذشت اما نه بخاطر طرح تقسیم، واسه جدایی از دوستایی که 3 ماه باهم زندگی کردیم
خوب یا بد بالاخره گذشت 🙂
امیدوارم روزای خوبی در انتظارمون باشه
یکی می‌گه مشکل نبود آب شرب داره، یکی می‌گه پژاک داره، یکی می‌گه راه خیلی دوره
همۀ این مشکلات هست، اما ما حقی برای انتخاب نداریم و باید بپذیریم تقسیمات رو
هنوز هیچ شناختی از سربازی یگان ندارم و باید یکم درموردش اطلاعات کسب کنم. ببینم وسایلی مثل فانوسقه، چفیه و سربند لازممون می‌شه یا نه. پتویی که بهمون دادن همراه خودمون ببریم یا نه (فضای زیادی می‌گیره). توی این تاریخ اجازه استفاده از اورکوت داریم یا نه؟!
سوالای زیادی که احتمالا اینم باید مثل دورۀ آموزشی، خودمون کسبش کنیم (خیلی از اطلاعات موجود روی اینترنت مربوط به دوره‌های مختلفی مثل سپاه، نیروی انتظامی و ارتشه که هرکدوم یکسری تفاوت‌ها دارن
پوتینایی که خودم تهیه کرده بودم حالا باهاشون راحت نیستم و پشت پامو می‌زنه. باید شنبه برم شهر یه پوتین دیگه تهیه کنم (پشت هردوپام زخمه)
یه سرماخوردگی خفیفی هم دارم که برم دکتر بد نیست
دندون نیشم وضعش خرابه (منتظر یه مرخصی تپل بودم واسه درست کردنش)
از شانس ما همۀ اون وعده وعیدای مرخصی تشویقی پرید و فقط یه هفته شامل حالمون شد

مراسم سردوشی
مراسم سردوشی

فقط 5 نفر لغو مرخصی پایان دوره شدن، تعداد خیلی کمی هم (همین حدودای تعداد نفرات لغو مرخصی) تجدید آموزش شدن
تا وقتی آموزشی رو تموم نکنی متوجه نمی‌شی چقدر دروغ توی مغزت کردن و هیچکدوم عملی نشد
همش می‌گفتن بیشتر از 3 روز غیبتُ معرفی می‌کنن به شورا (غیبتای 6 روز و 8 روز هم حتی بخشیدن)
ما که بخیل نیستیم اونا غیبت کردن اما روزایی که اونا مشغول تماشای تلویزیون کنار بخاری بودن، ما توی صبحگاه می‌لرزیدیم و حق نبود خیلی راحت باهاشون برخورد بشه
سیستم کلی پادگان بر مبنای «پارتی‌بازی» و «خایه‌مالی» بنا شده که فقط کسایی درکش می‌کنن که خودشون بی پارتی و روی پای خودشون باشن
جالب اینجاست که روزای آخر هم خیلی راحت تقاضای حلالیت کردن!
حق سرباز خوردن نداره (فقط همین)
یه سری چیزای ساده واست خوشحال‌کننده می‌شه که باورت نمی‌شه. چیزایی مثل میوه، آهنگ گوش دادن، نمک، خیارشور و …
کلا توصیه می‌کنم واسه حرف هرکسی اهمیت قائل نشی
توی هر جمع 120‌نفره‌ای حتما لاشی پیدا می‌شه که اگه بخوای نقش آدم خوبه رو بازی کنی، نتیجۀ خوشی نداره
باهات لج کنن کوله افرادیتو می‌دزدن، قفل بزنی خودشو پاره می‌کنن. داشتن رابطۀ خوب با بچه‌ها لزوما نیاز به دوستی نداره. با کسایی که حاشیه تختت هستن دوستی بهتره
می‌گن «پدر علم، تجربست»
همینکه دل به دریا می‌زنی و می‌ری خدمت یعنی باید خودتو برای اجتماعی شدن آماده کنی
منکه نه پارتی داشتم و نه اهل خودشیرینی پیش فرمانده‌ها بودم، یه خدمت معمولی داشتم (نسبت به بقیه)
روزای اول هم هنوز خون‌گرمی بهت مسئولیت می‌دن که آخرش همش دردسره
تقریبا اونجا همه چیز مسئول داره اما مسئولیت اون اجناس هم با مسئولشه (اگه مشخص نشه کی بوده خسارت زده)